۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

دیر رسیدم



آدم هایی هستند در زندگی من، که مدام باعث می شوند احساس کنم دیر رسیدم
این آدم ها غالبن پیش از تولد من ، یا دوران بلوغ ذهتی من مرده اند، یا کشته شده اند، یا غایب

مدام این حسرت و افسوس را به من تحمیل می کنند که چرا نشد درکشان کنم، ببینمشان، یا حداقل در هوایشان نفس بکشم. اینکه چرا اینقدر دیر رسیدم

و البته گروهی هم بودند - و احتمالن هستند - که پس از دوران بلوغ دهنی ام این حسرت را بر من نهاده اند این ها همین که گذشتند و دیگران سخن درباره شان گفتند و من یکباره افسوس مکرری را در خود یافتم که این بار هم دیر رسیدم

آخرین این گروه هدی صابر است
من هدی صابر را ندیده ام. اما اسمش را در این دو سال زیاد شنیده ام
مرگ شهادت گونش مرا آزرد، و بیش از آن شناختن کم و بیش شخصیتش سوزاندم
این که چه چیزی از دست رفت


این شعر دکتر شفیعی کدکنی حکایت من است با هدی صابر

مرثیه

مرگ او
زندگی دوم او بود که گردید آغاز

شیشه ی عطری سربسته
افتاد و شکست

همگان بو بردند
که چه چیزی را دادند از دست


پ.ن. جان هر عزیزی که دارید، آن هایی که عزیز اند را پیش از مرگ تکریم کنید و به دیگران نشان دهید

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

تحیر

دست مرا بگیر خدایا!

دستی که کورمال به هر سوی

در جستجوی توست

وز هیچ مخزن کتب اینجا

یک پنجره به سوی تو نگشود

اوراق هر کتاب

چون برگهای زرد خزانی

در لحظه تلاطم طوفان

تنها

بر دامن تحیرم افزود

دست مرا بگیر ...



استاد شفیعی کدکنی

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

درباره فاجعه ی اقتصادیِ در پیش رو



سابقن می رفتم کلاس عربی، معلمش عراقی بود، عراقی ایرانی، به قول خودش از معاودین سری دوم بود، همون گروهی که صدام به خاطر اصل و نسب ایرانی داشتن از عراق اخراج شون کرده بود، علی ای حال خیلی آدم روشنی بود.

یک بار سر کلاس بحث شد در مورد همین قضایای یک سال اخیر، از مجموعه، چند نفر خیلی سفت و سخت از نظام ولایی و پیشوا و این ها دفاع می کردن که دین و خدا و پیغمبر و از این طیف حرف ها.

این معلم ما گفت بگذارید من یک نکته بهتون بگم. گفت توی عراق، قبل از صدام، عراق به قدری آباد بود که فقط در یک مورد، به ازای هر عراقی یک نخل وجود داشت، یعنی در هیچ حالتی کسی گرسنه نمی موند،
بعد بی توقف و با یک حالت حسرتی گفت: یک دیکتاتور می تونه همچین بلایی به سرِ یه مملکت بیاره

""""""

هر چند که خودش نمی مونه ولی اثرش می مونه

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

ای روز برآ


ای روز برآ که ذره ها رقص کنند
آن کس که ازو چرخ و هوا رقص کنند
جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند
در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

مولانا

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

مطربا اسرار ما را بازگو


مخزن انّا فتحنا برگشا
سرّ جان مصطفا را باز گو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو

از اینجا ببینید

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

ره بازگشت

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

علی اکبر دهخدا علیه الرحمه