‏نمایش پست‌ها با برچسب شمع مرده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شمع مرده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

ره بازگشت

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

علی اکبر دهخدا علیه الرحمه

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

پریشان گویی در حصار یا مخالف نهفت

من گمانم این است که این ها در یک هفته ی پیش رو - اعنی از امروز تا شنبه ی 15 خرداد - که می شود فردای نماز جمعه ی آن شحنه ی پیر بیایند یک برخورد دفعتی و ضربتی به جامعه بدهند ببینند نتیجه ای و باز خوردی [دارد با نه و اگر] نداشت بروند سراغ میرحسین و سایر احباب قبل از سالگرد بیست و دو خرداد کار را یک سره کنند به خیال خودشان که آن وقت است که شر کلفتی بشود و باز روز از نو روزی از نو و دوباره شروع کنند به بگیر و ببند و بزن و ببر و بدَر حکمن و عاقبتش را خدایی می داند که خیلی وقت است معطل نشسته و نگاه می کند که ما چه می کنیم و ما هم کاری نمی کنیم الا اینکه حواله بدهیم کارها را به همان خدایی که معطل نشسته و به آن ها نگاه می کند که چه می کنند و آن ها هر کاری می کنند با یقین به اینکه آن خدا معطل است و هیچ به کارشان کار ندارد که هیچ گه گاه با آن حضرت ابویحیایش دست در گریبان اهل فرهنگ می کند و به جای دادستانی جان ستانی می کند به جرمی که مردمان کردند یک قرن و با بد بد می کند و با خوب بد می کند و حکمن همه کارش حکمتی دارد که ما نمی بینیم و مصلحتی که ما نمی یابیم و لابد آن همه پیران علما می بینند که دم نمی زنند از خون خلق که می ریزد و جان خلق که کم مانده مجنون شوند و شهروندان که همه شهربند شده اند و آن خیل رندان که جمله به زندان نشسته و باز اینان ایستاده پای سکوت و بر سر همان کلام و به دل همان زمزمه های زیر لب که توکل کنید و توسل کنید و به خدا بسپارید که خدا کافی است

بروید جمع کنید بساطتان را که دیگر بساطی نیست که دین رفت که خدا خسوف کرد که اهریمن به کمال پدیدار شد که مات الدین

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

با عنوان

ای مرغ سحر چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفحه ی روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری

بگشوده گره ز زلف زرتار

محبوبه ی نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

و ایاد آر ز شمع مرده ، یاد آر !


ای مونس یوسف اندراین بند،
تعبیر ، عیان شد تورا خواب ،
دل پر ز شعف ، لب از شکر خند،
محسود عدو ، به کام اصحاب ،
رفتی بر یار و خویش وپیوند ،
آزادتر از نسیم و مهتاب ،
زان کو همه شام با تو یک چند ،
در آرزوی وصال احباب ،


اختر به سحر شمرده ، یاد آر !


چون باغ شود دوباره خرم ،
ای بلبل مستمند مسکین !
وز سنبل وسوری و سپرغم ،
آفاق نگارخانه ی چین ،
گل سرخ وبه رخ عرق ز شبنم ،
تو داه ز کف ، زمام تمکین ،
زان نو گل پیشرس که در غم ،
ناداده به نار شوق تسکین ،


از سردی دی فسرده ، یاد آر !

ای همره تیه پور عمران ،
بگذشت چو این سنین معدود،
وان شاهد نغز بزم عرفان ،
بنمود چو وعدخویش مشهود ،
وز مذبح زر چو شد به کیوان ،
هر صبح شمیم عنبر وعود ،
زان کو به گناه قوم نادان ،
در حسرت روی ارض موعود ،


بر بادیه جان سپرده ، یاد ار ،

چون گشت ز نو زمانه آباد ،
ای کودک دوره ی طلایی ،
وز طاعت بندگی خود شاد ،
بگرفت ز سر خدا خدایی ،
نه رسم ارم ، نه اسم شداد ،
گل بست زبان ژاژخایی ،


تسنیم وصال خورده ، یاد آر!