‏نمایش پست‌ها با برچسب مدام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مدام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

الانسان فی کبد


و در نهایت همه چیز طوری پیش رفت که استعاره ی رنج خود را بیش از پیش به ما نشان دهد. 
زندگی چیزی نیست مگر یک رنج بزرگ.
و لذتی نیست مگر آنکه رنجی بزرگنر بسازد
و بر آن چیزی بیفزاید
تا بدان غایت رسد.

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

بدنامی ِ حیات


طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن کس که خاک شد سرش از آسمان گذشت

بدنامی ِ حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم! بای تو بگویم که چون گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

کدام گره از تدبیر خام من بگشاید؟


ای خدا ای بی پناهان را پناه
رهنمای عاشق گم کرده راه
ره نمی دانیم بنما راهمان
نیستیم آگاه کن آگاهمان
ای به هر سوزی تو را ساز دگر
ای به هر رازی تو را راز دگر
نغمه ای در هر خم تاریت هست
نوگلی در هر بن خاریت هست
مرحبا ای مقصد و مقصود
ما مرحبا ای شاهد و مشهود ما




پ.ن. ذکر ایام: یا دلیل المتحیرین
و 
یا نور المستوحشین فی الظلم
و
یا غفار بنورک اهتدینا
و
یا نور یا نور النور یا منور النور یا خالق النور 

۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

یک واژه در لغتنامه شیخ ِکبیر علی‌اکبرخان ِ دهخدا قدس الله نفسه

مدام . [م ُ ] (ع اِ) باران پیوسته . (منتهی الارب ). مطر الدائم . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
|| شراب . (اوبهی ) (غیاث اللغات ). می . (دستورالاخوان ). می انگوری . (منتهی الارب ). خمر. مدامة. (اقرب الموارد) (متن اللغة).مل . نبید. عقار. قهوه . راح . قرقف . باده . صهبا. (یادداشت مؤلف ) 
۞ : 
دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار
دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام .
فرخی .

گرهی را نشانده بودم پیش 
برنهاده به دست جام مدام .
فرخی .

صبوح از دست آن ساقی صبوح است 
مدام از دست آن دلبر مدام است .
منوچهری .

نه دام الا مدام سرخ پر کرده صراحی ها
نه تله بلکه حجره ٔ خوش بساط اوکنده تا پله .
عسجدی .

عارض چو شیر گشت مدام از دو کف بنه 
اندر پیاله کس نکند شیر با مدام .
(مقامات حمیدی ).

از صفای می ولطافت جام 
درهم آمیخت رنگ جام و مدام 
همه جام است و نیست گوئی می 
یا مدام است و نیست گوئی جام .
؟

من بسته ٔ دام تو سرمست مدام تو
آوخ که چه دام است این یارب چه مدام است آن .
خاقانی .

بهر حلی های گوش و گردن بربط
سیم و زر از ساغر و مدام برآید.
خاقانی .

زآن عرب بنهاد نام می مدام 
زآنکه سیری نیست می خور را مدام .
مولوی .

باده شان کم بود گفت او با غلام 
رو سبو پر کن به ما آور مدام .
مولوی .

با محتسبم عیب مگوئید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است .
حافظ.

شرب مدام شد چو میسر مدام به 
می چون حرام گشت به ماه حرام به .
؟.

|| ج ِ مُدامَة. (از دستور الاخوان ). رجوع به مدامة شود. || (ص ) همیشه داشته شده . اسم مفعول است از ادامت . (غیاث اللغات از منتخب اللغات و صراح و کشف اللغات ). رجوع به معنی بعدی شود. || (ق ) همیشه . پیوسته . مداوم . دائم . دائماً. بردوام . همواره . هموار. هماره . لاینقطع. جاوید. جاودان . همیشگی . (از یادداشتهای مؤلف ) : 
ز تابیدن روز تا گاه شام 
یکایک شدندی مبارز مدام .
فردوسی .

بیاور آنکه گواهی دهد ز جام که من 
چهارگوهرم اندر چهارجای مدام .
ابوالعلاء ششتری .

باغ آراسته کز ابر مدام آب خورد
تازه تر باشد هر ساعت و آراسته تر.
فرخی .

مگر که نار کفیده ست چشم دشمن تو
کز او مدام پریشان شده ست دانه ٔ نار.
فرخی .

صبوح از دست آن ساقی صبوح است 
مدام از دست آن دلبر مدام است .
منوچهری .

هر آن باغی که نخلش سر به در بی 
مدامش باغبان خونین جگر بی .
باباطاهر.

آنکه چون جد و پدر در همه حال مدام شاکر و ذاکر باشد بر رب علیم . (تاریخ بیهقی ص 389).
هر کجا باشی تو کام خویشتن یابی مدام 
هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا.
قطران .

همیشه در طلب باغ و راغ و گلشن و قصر
مدام در طلب جوهر و زر و زیور.
ناصرخسرو.

گر همی عاصی نگوید عاصیم 
بی زبان فعلش همی گوید مدام .
ناصرخسرو.

مدام در حق ملکت دعای خاقانی 
قبول باد ز حق بالعشی والاشراق .
خاقانی .

روان حاتم طائی و جان معن یمن 
زکوة خواه سخای مدام او زیبد.
خاقانی .

از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد
هست طلسم وفا مدام شکسته .
خاقانی .

دور باشید از کسی که مدام 
کفر آرد نهفته ایمان فاش .
عطار.

به حکم آنکه یار او را چو جان بود
مدام از شادی او شادمان بود.
نظامی .

ز آن عرب بنهاد نام می مدام 
ز آنکه سیری نیست می خور را مدام .
مولوی .

سرش مدام ز شور شراب عشق خراب 
چومست دایم از آن گرد شور و شر می گشت .
سعدی .

آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق 
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآئی .
سعدی .

مدامش به روی آب چشم از سبل 
دویدی و بوی پیاز از بغل .
سعدی .

آنکس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد.
حافظ.

در بزم عیش یکدو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال مدام را.
حافظ.

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

ولا تقولن لشيء إني فاعل ذلك غدا

آدم از فردای خودش خبر نداره.
.

می فرماید که: قلب الانسان بین الاصبعین من اصابع الرحمن یقلبها کیف یشاء. اصلا همچین بین انگشتاش می چرخونه که آدم نمی فهمه کی چرخیده. کدوم وری چرخیده. صبح از خواب بیدار میشی می بینی ای دل غافل! این دل ما کجا رفته؟ هیچی دیگه. هی با خودت کلنجار می ری که من کی فرستادم ش دنبال این حرفا. یادت نمیاد. آخه خودت نفرستادی ش. خودش فرستاده. خودش چرخونده. دور انگشتاش.
هرچی نگاه می کنی دیروز کجا امروز کجا؟ سر درنمیاری.

آخه حقیقتیه.
آدم از فردای خودش خبر نداره.

نه اینکه فقط آدم خبر نداشته باشه ها. همین حالا که فک می کنم می بینم موسی و ذالنون هم خبر نداشتن. موسی سردش بود. زن و بچه اش  گفت برم بلکه یه آتیش ی گیر بیارم. چه می دونست اول قصه است تازه. رفت اون بالا پیغمبر شد. پیغمبر معمولی هم نه. باید بره تو شیکم فرعون. با بنی اسرائیل سر و کله بزنه. خوب اگه خبر داشت از فرداش سرما رو تحمل می کرد. نمی رفت دنبال یه شعله آتیش.

یونس حوصله اش سر رفت. از دست قومش که ایمان نمی آوردن. از دست خداش که عذاب نمی فرستاد. بیل و انداخت و رفت. عصبانی. همین یونس فردا روز دید تو شیکم ماهی ه.  فکر کرد کسی کاری به کارش نداره. چه می دونست؟ اگه می دونست اقلا یه دو روز بیشتر دندون سر جیگر می گذاشت.

یا اصلا همین ابراهیم ابوالانبیاء. همه ی زندگی ش بی خبری از فردا بود. خواست آفتاب بپرسته اومد پایین. خبر نداشت که. اگه خبر داشت از اول نمی پرستید. شب خوابید صبح بیدار شد که بره سر بچه شو ببره. چرا این کارو می خواست بکنه؟
چون تو جهان یه اصلی هست. 
آدم از فردای خودش خبر نداره.

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه: هیچ کس فردا رو ندیده. چون همیشه امروزه. هیچ وقت فردا نیست. وقتی فردا رو ندیده باشی خوب ازش خبر نداری. اونی که از فردا خبر داره فرداش فردا نیست. امروزه. مثلا خدا همیشه براش امروزه. کل یوم هو فی شان. کل یوم له الیوم. ولی ما ها همیشه امروزیم و فردا رو ندیدیم.

نمی گم جبره یا اختیاره یا چی. اصلا مساله جبر و اختیار نیست. تو هرچقدر هم که اختیار داشته باشی آخرش اختیار خودتو داری. بالاخره اختیار آدم های مختلف یه جا با هم مماس میشه. تو تصمیم می گیری بری فلان رشته یا کلاس یا بهمان کتاب و بخونی. ولی دیگه در مورد اونای دیگه ای که میان اونجا که اختیار نداری.
یه دفعه می بینی خوندن ِ یه کتاب، رفتن ِیه کلاس، گرفتن ِ یه انتخاب ِ بی مزه‌ی ِ الکی ِ ساده‌ی ِ نه چندان کلیدی ِ فکر نشده ی ِ هزار تا کسره ی ِوصل ِ دیگه منجر به چیزی شد که که در خواب هم گمان نمی بردی.

اون وقته که بیای و با من همصدا شی:
آدم از فردای خودش خبر نداره.

همین خود ِ تو دیروز که از خواب بیدار می شدی صد سال خیال نمی کردی امروز با من همصدا باشی.
دیگه تکرار نکنم. با خودت زمزمه کن

پراکنده گویی شد. فک نمی کردم بیام امروز اینجا پراکنده گویی کنم. ولی خوب طبیعیه.
آدم از فردای خودش خبر نداره


------------------
پ.ن. فردا کی مرده کی مونده؟

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

دوش دیوانه شدم

با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وان‌سوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز
سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ، زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ، خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم

مهدی اخوان ثالث