‏نمایش پست‌ها با برچسب نسل ما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نسل ما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

همه رفتند از این خانه



فرودگاه امام دوباره دهن باز کرده و اشتهای سیری ناپذیرش و به رخ ما می کشه.


پ.ن: سه گودبای پارتی در یک شبانه روز؟

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.


همیشه از اینکه معمولی باشم می ترسیدم. از بچگی سعی می کردم عجیب باشم. خاص باشم. از بچگی ِ بچگی که نه. تقریبا سال های راهنمایی بود. یه معلمی داشتیم که می گفت هرکدومتون باید رتبه یک باشین. رتبه ی یک ِ درسی فقط یه نفره. برید دنبال رتبه یک ِ خودتون.
از همون وقت ها می ترسیدم که معمولی باشم. که نتونم رتبه یک ِ خودمو پیدا کنم. رتبه یک ِ معمولی ترین آدم دنیا بودن خیلی ترسناکه.
اون زمان تازه تب بازی های کامپیوتری راه افتاده بود. من برای اینکه معمولی نباشم کتاب می خوندم. شریعتی گوش می دادم. همه از عبدالباسط خوششون می اومد. من سعی می کردم از مصطفی اسماعیل خوشم بیاد.
همه درس می خوندن من نمی خوندم. همه اش به خاطر ترس از معمولی بودن بود. زندگی ِ ملال آور ِ آدم های ِ معمولی خیلی هراس انگیزه برام.
دبیرستان و پیش‌دانشگاهی که بودم کاملا یه آدم متفاوت شده بودم. البته معمولی بودن های خودم و داشتم. ولی وقتی همه می چرخیدن من مثنوی و حافظ می خوندم. اون وقتی که حافظ می خوندن من سایه و اخوان.
بقیه سایه و اخوان من نزار قبانی و محمود درویش.
ولی
یه اتفاق بد افتاد. خیلی بد. یه دفعه همه تصمیم گرفتن متفاوت شن. ترسناک بود. وحشت آور بود. همه می خواستن متفاوت باشن. عجیب و متفاوت و خاص و روشنفکر و آوانگارد.
همه شروع کردن پل الوار خوندن و تیپ های عجیب زدن. شاملو زمزمه کردن و دوتار حاج قربان گوش دادن.
دیگه متفاوت بودن شده بود مال ِ همه. یه کار معمولی. همه گیر.
منم حالا یه آدم معمولی بودم که سعی می کنه مثل همه ی آدما متفاوت باشه.
به خودم گفتم اشکال نداره بر می گردم و عادی میشم. ولی راه بسته بود. ترسناک ترین اتفاق زندگی م بود.
دیگه همه حرفایی که من خونده بودم و یاد گرفته بودمن. چیزایی که گوش می کردم و شنیده بودن. کسایی که دوست داشتم و از من بهتر می شناختن.

ترس بود دیگه. اومد سراغم. خواستم فرار کنم. راه نبود. هم عادی بودن معمولی بود هم متفاوت بودن عادی.
چاره ای نبود دیگه. از ترس گذشت. وقتی از چیزی می ترسی ازش فرار می کنی. وقتی یه دفعه از آسمون مث بارون میریزه رو سرت و چتر هم نداری...
وقتی وسط یه دشت ِ بی سر و ته گیر افتادی و بارون داره شرشر می ریزه رو سرت چیکار می تونی بکنی؟
هیچی باید خیس بشی دیگه. 
وقتی خیس میشی، وقتی کسی می میره، یا چه می دونم اصلا کفتر رو کله ات خرابی می کنه دیگه نمی ترسی. باید قبولش کنی.
منم قبولش کردم. گفتم خوب دیگه. هر چه باداباد. همه معمولی، منم معمولی. 
ولی بازم می ترسیدم که بقیه بفهمن معمولی ام. برا چی نمی خواستم معمولی باشم؟
چه می دونم! معمولی بودن، غذاهای معمولی خوردن، حرفهای معمولی زدن، انشاهای معمولی نوشتن، قصه های خاله زنکی ِ معمولی شنیدن و بحثای سیاسی ِ معمولی کردن. به نظرم از کسالتش می ترسیدم. از معمولی بودنش. از هر روزی بودنش. 
هرچی هم ازش فرار کردم با دست و پنجه ی بازتر اومد سراغم. و اون وقت بود که دیگه همه چی کسالت آور شد. حتی متفاوت بودن. 
همین م باز داره کسالت آور میشه. تکراری و معمولی - مثل همه ی نوشته های معمولی ِ دیگه.


--------------
انشای دوم با موضوع ترس

انشای اول و توضیحات از بیم بلا بود؟

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

علمای اسلام به داد اسلام برسید


من موندم این علماء و مراجع ما چی هستن؟
یعنی واقعن موندم ها!
یک سال کشتن و زدن و حبس کردن هیچی به هیچی
بگی صدا از کسی در اومد، در نیومد
بعد یه سال، نذاشتن سید حسن حرف بزنه تو مرقد پدربزرگش همه صداشون در اومد که وااسلاما... وا فلانا و از این حرفا
یه هفته بعدش ریختن خونه ی دو تا مرجع زدن و آوردن پایین و فحش و فضیحت گفتن فیلمش همه جا پهن شده
چهل و هشت ساعت گذشته هنو هیچی به هیچی
به قول قائلش این عروسی تو همون کوچه نمی مونه. سراغ شما هم میاد.
یه قصه ای از مهندس بازرگان هست اگه تعریف کنم احتمالن توهین میشه به مقام مراجع عظام و نظام
علی ای حال که واقعن موندم تو کارشون
روحت شاد آقای منتظری
که مرد بودی
که مردونگی کردی
باغت آباد آ شِخ حسینلی

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

ء ... این ها قضاوت‌های مهم مورخ است، و کسانی که با شور و حرارت اصرار به محکومیت اخلاقی [در مورد افراد مشخص] دارند پاره ای اوقات ناآگاهانه راه گریز بسیاری گروه ها و جامعه ها را فراهم می آورند.

مورخ فرانسوی ، لوفور در تلاش برای بی گناه خواندن انقلاب فرانسه از بابت فجایع و خونریزیهای جنگ های ناپلئون ، آنها را به «دیکتاتوری یک ژنرال که خلق و خوی او نمی توانست راحت به صلح و اعتدال تن در دهد » منسوب می دارد.

آلمان ها امروزه خوشوقت می شوند که قضاوت اخلاقی مورخ به جای آن که اجتماعی را محکوم کند که هیتلر را به وجود آورد به نکوهش اعمال مجرمانه ی فردی او بپردازد.

روس‌ها ، انگلیسیها ، و آمریکاییها بی درنگ به کسی می پیوندند که استالین ، نویل چمبرلین ، یا مک کارتی را سپر بلای اعمال سوء جمعی آنها قرار بدهد و به این ها حمله شخصی بیاورد.
در ضمن داوری ستایش آمیز از افراد نیز درست مانند نکوهش اخلاقی آنان می تواند گمراه کننده و زیان بخش باشد

این جملات را بخوانید و به جای هر نام، یک نام ایرانی قرار دهید. به جای روس ها، انگلیس ها و انقلاب فرانسه هم همین طور.

نتیجه اش کاری است که ما روز و شب برایش تلاش می کنیم. این که جنایات و افتضاحات امروز جامعه را به گردن افرادی بیاندازیم فارق از جامعه ای که بستر رشد آن ها را فراهم کرده. بی توجه به شرایطی که اعمال جمعی مان به وجود آورد تا نتیجه کار به اینجا کشید.

این سخن که تباهی امروز مملکت، حاصل خودکامگی یک نفر یک گروه یا حداکثر یک جریان فکری است بی این که مردم ما هیچ کمکی به شکل گیری این جریان کرده باشند اشتباه محض است. همان اشتباهی که یک قرن است مدام تکرارش می کنیم.

یکی را بت می کنیم از بدی و یکی را صنم از خوبی. آن را می شکنیم و این را قبله میکنیم . همه ی رنج گذشته را نتیجه ی تصلب آن می دانیم و همه ی شادی آینده را در قامت این .

این بار باید جلویش را گرفت. این دور مکرر و کثیف باید روزی شکسته شود.

پ.ن.۱: نقل قول از کتاب تاریخ چیست؟ تالیف ادوارد هالت کار. ترجمه حسن کامشاد. ۱۹۶۱

پ.ن.۲: می خواهم خودم را مقید کنیم مرتب تر بنویسم. ببینم می شود یا نه. توکل به خدا

پ.ن.۳: مرتبت با همین نوشته

پ.ن. آخر : تیتر مصرعی از احسان طبری

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

اقبال



...نسل ما این اقبال را داشت که بداند بی شرافتی و حرام زادگی را منتهایی نیست

.