۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه
هرکجا باغِ گلِ سرخی هست
دانلود یکجا
۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه
تاملات محرمیه
خبر یافتهام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا با طاعت او درآیی و آنگاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لیکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیدهای چه با ما وفادار مانده و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است او را فرمان بردهای، پس خدا تو خویشاوند را پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که بخویشان حقشناس میدهد، و من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو نیکی کنم و بنیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد، شتاب ورزم، پس خدایت رحمت کند، خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف میرسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را میفریبد مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت رها نکردن بیعت من آگاه ساز چه ایشان فرمان تو را بهتر میبرند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا این بی بند و بار ملحد و السلام.
"از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه، اما بعد؛
نامهات درباره فراخواندن پسر زبیر مرا بخویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی بیعت کنم، بمن رسید. و اگر هم آنچه شنیدهای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشتهام و نه دوستی با تو را، لیکن خدا است که نیت مرا میداند. و گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد، بجانم سوگند از حق ما که در دست داری جز اندکی بما نمیرسانی و بیشتر آن را از ما دریغ میداری. از من خواستهای که مردم را بیاریت وادار نمایم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز، شادمانی و خوشحالی مباد ترا، با اینکه حسین بن علی را تو کشتهای! خاک بدهانت ای خاک بر سر، راستی از کم خردی و بیفکری تو است اگر نفست چنین نویدی به تو میدهد، و درخور سرزنشی و هلاک سزای تو است.
ای بیپدر، گمان مبر، کشتنت حسین و جوانان بنی عبد المطلب، چراغهای تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد بردهام، لشکرهای تو آنان را آغشته بخاک، برهنه تن و بیکفن در میان بیابان روی زمین انداختند، بادها بر ایشان میوزید و گرگها ایشان را دست بدست میگرفتند، و گفتارها بنوبت بر آن بدنها هجوم میآوردند ، تا خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را کفن کردند.
ای یزید، بخدا قسم بواسطه من و آنان عزت یافته و در مقامی که داری جایگزین شدهای. من هر چه را فراموش کنم، اما از یاد نخواهم برد که بیپدر بدکار بدکارزاده بیگانه پست پدر و پست مادر را بر ایشان مسلط کردی همانکه پدرت از بستن او بخود جز ننگ و رسوایی و خواری دنیا و آخرت و مرگ و زندگی چیزی بدست نیاورد.
پیامبر خدا گفته است: الولد للفراش و للعاهر الحجر،" فرزند برای بستر است، و زناکار را سنگ باید." پس او را به پدرش ملحق کن، چنانکه فرزند حلال زاده پارسای پاک دامن بدو ملحق میشود. پدرت بنادانی سنت را از میان برد و بدعتها و تازههای گمراهکننده را عمدا زنده کرد.
من هر چه را از یاد ببرم، فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا بحرم خدا طرد کردی آنگاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافلگیر او را بکشند، پس او را از حرم خدا به کوفه راندی و ترسان و نگران از مکه بیرون رفت با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود در بطحا، و اگر در مکه اقامت میگزید و جنگ در آن را روا میشمرد، از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده میشد، لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت پیامبر خدا را حلال شمارد و بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی هنگامی که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند، و آنچه را پسر زبیر نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد، و چنان گمان میبرم که تو خود حلال شمارندهای بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده (کعبه) و ضامن آنی، تویی که پیوسته با زنان خواننده و نوازنده میگذرانی، پس چون (حسین بن علی) بدعقیدگی تو را دید رهسپار عراق شد بیآنکه بخواهد با تو نبرد کند و امر خدا فرمانی انجام یافته بود .
سپس تویی که به پسر مرجانه نوشتی تا با سپاهیان سر راه بر حسین بگیرد و او را دستور دادی که در کار وی شتاب ورزد و امروز و فردا نکند و اصرار ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبد المطلب، اهل بیتی را که خدا پلیدی را از ایشان بدور داشته و آنان را بسی پاکیزه کرده است، بکشد، مائیم آن اهل بیت، نه مانند پدران بدخوی جفاکار سختگیر نامهربانت.
سپس حسین بن علی به او پیشنهاد سازش کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمیِ یاران و برانداختن خاندان او را غنیمت شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتند چنانکه خانوادهای [از] ترکان و کافران بکشند.
چیزی نزد من عجبتر از آن نیست که خواستار دوستی و یاری منی و تو خود پسران پدرم را کشتهای و خون من است که از شمشیر تو میچکد و خون تو یکی از خواستههای من است (یکی از کشندگان خویشان منی) پس اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهی من نخواهی رهید و اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش از ما پیمبران و پیمبرزادگان بشهادت رسیدهاند و وعدهگاه خداست و در یاری ستمدیدگان و انتقام کشیدن از ستمکاران او خود کفایت است، پس شگفت مدار که امروز بر ما ظفر یافتهای، بخدا قسم روزی هم ما بر تو پیروز میشویم.
اما آنچه از وفاداری و حقشناسی من گفتی، اگر هم چنان باشد بخدا قسم با پدرت بیعت کردم با اینکه میدانستم [که پسر عموهای من] و همه پسران پدرم برای این امر از تو شایستهترند، لیکن شما گروه قریش بر ما فزونی و برتری جستید و سلطنت ما را از ما ربوده بخود اختصاص دادید، و دست ما را از حق ما کوتاه کردید، هلاک بر کسی که در ستم کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بدست گرفت، پس هلاک باد اینان را چنانکه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدین و تکذیب کنندگان پیمبران هلاک شدند .
هان، عجبتر از همه عجبها، و تا زنده باشی روزگار تو را بشگفت آورد، آن است که دختران عبدالمطلب و پسران صغیری از نسل او را چون اسیران جلب شده نزد خود به شام بردی تا بمردم نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشتهای.
بجانم سوگند که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بودهای، اما امیدوارم که زخمزبانم و شکستن و بستنم بر تو گران آید، این شادمانی تو را نپاید و پس از آنکه عترت پیامبر خدا را کشتی، خدایت جز اندکی مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار از دنیا بیرون برد، پس ای بیپدر زندگی کن، بخدا سوگند آنچه کردهای تو را نزد خدا هلاک ساخت.
و سلام بر کسی که فرمان خدا را ببرد".
۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه
"عمری که نبود، خواب دیدم" یا تاملی در دقائقِ "سالثانیه"
۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه
همه رفتند از این خانه
۱۳۹۳ مرداد ۴, شنبه
روزنوشت - چهارم مرداد
۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه
Original Debt
۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سهشنبه
الانسان فی کبد
۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه
دیالوگ ِ این روزها
۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه
کدام گره از تدبیر خام من بگشاید؟
۱۳۹۲ دی ۱۷, سهشنبه
فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.
۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه
۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه
دوش دیوانه شدم
۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سهشنبه
از ابوالعلاء معری
و قال السها للشمس أنت ضئیلة
و قال الدجی للصبح لونک حائل
و طاولت الأرض السماء سفاهة
و فاخرت الشهب الحصا والجنادل
فیا موت زر إن الحیاة ذمیمة
و یا نفس جدی إن دهرک هازل
اگه یه روزی ستاره ی کم نور سها به خورشید گفت یالا پرنور تر باش
اگه تاریکی شب به صبح گفت خیلی هم درخشنده نیستی و رنگت پریده
اگه زمین از سر حماقت برای آسمون شاخ و شونه کشید
اگه ریگ و کلوخ بیابون به شهاب آسمون فخر فروختن
اون وقت دیگه باید آرزوی مرگ کرد که دیگه این زندگی شرم آوره و ارزش زیستن نداره
پ.ن.۳: ترجمه سرسری و به علی القاعده پر غلط
۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه
پریشان گویی در دستگاه شور درآمد دوم
هر شکستی قصه ای دارد...
صورت نقل و خبر دارد. ولي بر تن
تيغ زهر آغشته پوشد، نيشتر پيچد
رشته ي رنج است و جا دارد اگر دردش
بيشتر در زخمهاي ريش تر پيچد
و از اينجا باز
پرتويي ديگر به روي شاتقي مي تافت
حال و قالش باز ديگر بار
آب وتاب جزم و جد مي يافت
" آري، آري ،گفته ام، اينجا
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است.
راه ها بن بست
عرصه ها تنگ است.
هرشكستي قصه اي دارد صدايي نيز
و هميشه سنگهاي آسمان ها را
با سبو هاي زمين جنگ است.
هر شکستی قصه ای دارد صدایی نیز هم
زیر این گنبد صدا ها بیشتر پیچد
این صداها گرچه می گویند
چون کمندی می شود بی رحم و کافر کیش
تا به کیفر بیش تر بر گردن آن کو
بیش تر بی رحم و کافر کیش پیچد.
لیک می بینی به چشم خویش
غالبا بر گردن آن ناتوان تر کو
بیشتر درویش تر پیچد.
گفته ام، آري و مي گويم
اين دگر نقل و حكايت نيست.
و بگويم نيز و خواهم گفت
حسب حال است اين، شكايت نيست.
هر حكايت دارد آغازي و انجامي
جز حديث رنج انسان، غربت انسان
آه ! گويي هرگز اين غمگين حكايت را
هر چه ها باشد، نهايت نيست."
۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه
دیر رسیدم
آدم هایی هستند در زندگی من، که مدام باعث می شوند احساس کنم دیر رسیدم
این آدم ها غالبن پیش از تولد من ، یا دوران بلوغ ذهتی من مرده اند، یا کشته شده اند، یا غایب
مدام این حسرت و افسوس را به من تحمیل می کنند که چرا نشد درکشان کنم، ببینمشان، یا حداقل در هوایشان نفس بکشم. اینکه چرا اینقدر دیر رسیدم
و البته گروهی هم بودند - و احتمالن هستند - که پس از دوران بلوغ دهنی ام این حسرت را بر من نهاده اند این ها همین که گذشتند و دیگران سخن درباره شان گفتند و من یکباره افسوس مکرری را در خود یافتم که این بار هم دیر رسیدم
آخرین این گروه هدی صابر است
من هدی صابر را ندیده ام. اما اسمش را در این دو سال زیاد شنیده ام
مرگ شهادت گونش مرا آزرد، و بیش از آن شناختن کم و بیش شخصیتش سوزاندم
این که چه چیزی از دست رفت
این شعر دکتر شفیعی کدکنی حکایت من است با هدی صابر
مرثیه
مرگ او
زندگی دوم او بود که گردید آغاز
شیشه ی عطری سربسته
افتاد و شکست
همگان بو بردند
که چه چیزی را دادند از دست
پ.ن. جان هر عزیزی که دارید، آن هایی که عزیز اند را پیش از مرگ تکریم کنید و به دیگران نشان دهید
۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه
تحیر
دست مرا بگیر خدایا!
دستی که کورمال به هر سوی
در جستجوی توست
وز هیچ مخزن کتب اینجا
یک پنجره به سوی تو نگشود
اوراق هر کتاب
چون برگهای زرد خزانی
در لحظه تلاطم طوفان
تنها
بر دامن تحیرم افزود
دست مرا بگیر ...
استاد شفیعی کدکنی
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
مطربا اسرار ما را بازگو
مخزن انّا فتحنا برگشا
سرّ جان مصطفا را باز گو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه
ره بازگشت
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
علی اکبر دهخدا علیه الرحمه