‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل قول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل قول. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

محمد نه فقط حرف نمی‌زد، در چهره و رفتارش هم نمی‌شد چیزی خواند. کم‌رو و بی‌آزار. در فهم ریاضی و ادبیات یکی از بهترین افراد کلاس بود و در کامپیوتر و برنامه نویسی همتا نداشت. تفریحش این بود که برنامه می‌نوشت و گاهی بازی‌های کامپیوتری می‌ساخت. چیزی که من نه از زبان خودش که از بچه‌های دیگر کلاس شنیدم. حتی می‌گفتند یک‌بار سایت مدرسه را هک کرده که با توانایی‌هایش جور در می‌آمد ولی با روحیاتش نه.

پارسا همواره و در طول تمام کلاس‌ها، تا جایی که معلم معترض نمی‌شد، مشغول طراحی ماشین بود. بی‌هیچ گفت‌وگو. یک کاغذ و یک مداد همیشه روی میزش بود و در فرصت‌هایی که به نظرش معلم حرف مفیدی نمی‌زد (تقریبا تمام زمان کلاس من) مشغول طراحی انواع ماشین‌های روز دنیا بود.

احتمالا هر معلمی که بیش از دو سال تدریس کرده تجربه‌ای از دانش‌آموزان خاموش دارد. کم و بیش در هر صد دانش‌آموز سه نفر وجود دارند که هیچ تمایلی به حرف زدن ندارند. این حرف نزدن محدود به کلاس درس نیست. معمولا جز با دو سه همسال با هیچکس صحبتی نمی‌کنند و همان‌ چند نفر را هم دوست صمیمی خود نمی‌دانند.

در کلاس سی‌نفره، محمد و پارسا دو چهره از این خاموشان بودند. سوم راهنمایی سابق (هشتم فعلی). هر دو بی‌اندازه ساکت و کم‌حرف. در طول یک‌سال تحصیلی جز اوقاتی که از محمد پرسشی می‌کردم هرگز صدایش را نشنیده بودم. هیچ‌وقت داوطلب خواندن انشا نبود و به‌ندرت، چنانکه حکما گفته‌اند النادر کالمعدوم، پاسخ سوالی را که می‌دانست داوطلبانه جواب می‌داد. این شیوه سلوک معمولا باعث دلخوری معلمان دیگر از او بود. هرچند هیچ‌وقت در نمره و تکلیف کسری نداشت.

باری من به واسطه علاقه درونی‌ام به خاموشی تلاش می‌کردم به محمد و هم‌تایش پارسا بیشتر توجه کنم. در کلاس‌های من همیشه نوعی تبعیض مثبت نسبت به جمعیت اندک خاموشان وجود داشت (و دارد).

از نیمه سال تحصیلی یکی از تکالیف ثابت کلاس انشا، نوشتن یادداشت روزانه بود. سه روز در هفته در یک سررسید یا دفتر چه. این نوشتن روزانه در آغاز صرفا گزارش برنامه‌های یومیه است اما اندک‌اندک سوق پیدا می‌کند به سوی نوشتن از احوال درونی و افکار و عواطف. طبق قراری که گذاشته بودیم تنها کسی بودم که حق داشتم یادداشت‌ها را بخوانم و البته آنها حق داشتند یادداشت‌های یک یا چند روز را علامتی بزنند که خوانده نشود و شخصی بماند.

با ادامه این نوشته‌ها کم‌کم راهی پیدا کردم تا بفهمم این خاموشان کلاس به چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند.

به قول روانشناسان انسان پنج ساحت وجودی دارد. افکار، عواطف، خواسته‌ها، رفتار و گفتار. و این دو مورد اخیر ساحت‌های بیرونی‌اند که تنها راه دسترسی ما به ساحت‌های درونی هر فردند. کسی که حرف نمی‌زند و رفتارش هم چیزی به ما نمی‌دهد راهی برای ورود به دنیای درونش باقی نمی‌گذارد.

با این همه، سال تمام شد و همه تلاش‌های من در برقراری ارتباط با محمد (و البته پارسا) ناکام ماند. او همچنان یکی از بهترین شاگردان همه کلاس‌ها از نظر درس و نمره بود و من همچنان ناتوان از برقراری یک دیالوگ واقعی با او. هرچند که در ماه‌های آخر دو سه بار خرده گفت‌وگویی کردیم اما باب آن اندک ارتباط هم با پایان سال بسته شد.

چهارسال بعد در تعطیلات نوروز بدون هیچ مقدمه‌ای یک پیام بلند از محمد دریافت‌ کردم. تعداد کلمات آن پیام احتمالا بیش از کلماتی بود که در طول یک سال تحصیلی به من گفته بود. خواندم. بعد از چند سال فهمیده بود در این برقراری ارتباط با دیگران مشکلی هست و تصمیم گرفته بود با کسی مطرح کند و مخاطب بهتری از من نیافته بود.

پیامش سنگین بود. هم محتوای پیام و هم این واقعیت که در طول این مدت همدلی نیافته و عاقبت پیام را برای من که فقط یک‌سال معلم پاره‌وقت او بودم فرستاده. فکر کردم چرا این گروه را نادیده می‌گیریم.

یک جمله از پیامش این بود: «خلاصه اینکه از تنهاییم شدیدا کلافه‌ام.»

۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

خرد چیره بر آرزو

خرد چیره بر آرزو داشتم
جهان را به کم مایه بگذاشتم
منش چون گرائید زی‌ رنگ و بوی
لگام تکاورش برگاشتم
چو هر داشته کرد باید یله
 من ایدون گمانم همه داشتم
 چو فرزند مریم سپردم جهان
 نه شامم مهیا و نه چاشتم
تن‌ آسائی آرد روان را گزند
 گزند روان خوار بگذاشتم
 به فرجام چون خواهد انباشتن
 بخاکش، منش پیش انباشتم
بود پرده دل‌ در آمیختن
 به گیتی من این پرده برداشتم
 چو تخم امل بار رنج آورد
نه ورزیدم این تخم و نه کاشتم
زدودم ز دل‌ نقش هر دفتری
ستردم همه آنچه بنگاشتم
به عین الیقین جستم از چنگ ظن
 که بیهوده بود آنچه انگاشتم
ازیراست کاندر صف قدیسیان
درخشان یکی‌ پرچم افراشتم
هر آنکو بپالود از ریمنی
 منش مهدی عصر پنداشتم

۱۳۹۵ تیر ۲۹, سه‌شنبه

از محمود درویش


مانند مسیح که بر آب‌ دریا گام می‌نهاد،
من به رویای خویش قدم گذاشتم.

اما من از صلیب فرود آمدم
آز آن رو که من از بلندی و بالایی می‌هراسم
و کسی را به رستاخیز مژده نمی دهم.


مثلما سار المسيحُ على البُحَيْرَةِ،
سرتُ في رؤيايَ
لكنِّي نزلتُ عن الصليب
لأَنني أَخشى العُلُوَّ،
ولا أُبَشِّرُ بالقيامةِ .




۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

سحرِ نی و مرکب


دو نویسنده در جهان برای من محبوب ترین هستند. کازانتزاکیس و هرابال. نوشته‌های هرکدام جهان و نگاه مرا تکان داده است و بیش از هرکسی با نوشته‌هایشان همذات پنداری کرده ام. 
تنهایی پر هیاهوی هرابال اولین کتابی بود که در زندگی متعمدانه آهسته می‌خواندم تا تمام نشود و آن حیرت و شوقم از آن پایان نگیرد. تنهایی پر هیاهو آن قدر خودِ من بود که باور نمی‌کردم. نه می‌توانستم تشخیص دهم که آیا این تخیلات نویسنده است یا حقیقت زندگی اوست نه ممکن بود این‌قدر دو ذهن در دو زمان و مکان ظاهرا نامرتبط به هم نزدیک باشند.
وقتی بعد از دو روز کتاب را با آهستگی تمام کردم دو سال تمام به سراغش نرفتم. هم از این رو که آن لذت در تکرار از من گرفته نشود، هم از آن رو که گمان می‌کردم شاید آن همذات پنداریِ غریب، ناشی از لحظه‌های آن روزهایم بوده باشد و باید آن را آزمون کنم.
دو سال بعد که دوباره کتاب را در دست گرفتم و یک نفس خواندم هیچ چیز تغییر نکرده بود.
بی شک ترجمه بی نقص پرویز دوایی و حفظ روحِ اثر در ترجمه نقش مهمی در این حس من داشت.

حالا مدتی است که پرویز دوایی دست به ترجمه دیگری از آثار هرابال زده است. دوایی این بار چند داستان کوتاه یا مقاله و داستان‌واره از مجموعه آثار هرابال را به انتخاب خود دستچین کرده و ترجمه ای کامل از آن‌ها به دست داده است. 
نی سحرآمیز و چند داستان دیگر نام مجموعه‌ای‌ست که پرویز دوایی کنار هم آورده و نشر آگه منتشر کرده است.  

به جای مقدمه هم متن کوتاهی از کوندرا در ابتدای کتاب آمده است. کوندرا در این نوشته با نام "نقش نویسنده" خاطره ای را نقل می‌کند که با روزنامه نگاری (چون خودش مخالف حکومت) دچار اختلاف نظر در باب هرابال شده بود. آن روزنامه نگار هرابال را به خاطر مکتوبات ظاهرا غیرسیاسی اش محکوم می‌کند و هم‌دست حکومت می‌خواند. کوندرا در مخالفت با او چند جمله می‌گوید که به گمان من برای معرفی اهمیت و جایگاه هرابال آغاز خوبی‌است.


کوندرا می‌نویسد:
"دوست روزنامه‌نگار ما در راه بازگشت به شهر به‌شدت به هرابال حمله می‌کرد که درحالی‌که رژیم همکاران او را ممنوع‌القلم کرده است، هرابال چطور به خودش اجازه می‌دهد که بدون حتی یک کلمه اعتراض، تلویحا با رژیم همکاری کند؟ این رفتار او واقعا شایان تحقیر است و هرابال در حکم همکار و همدست رژیم... .
 من با همان شدت خود او با حرف‌هایش مخالفت کردم و گفتم چقدر پرت‌و‌پلاست صحبت از همکاری هرابال با رژیم درحالی‌که روح آثار هرابال و طنز و فانتزی نهفته در آن، در تضاد مطلق با روحیات و طرز فکری است که در این زمان بر سرزمین ما سلطه دارد و می‌خواهد که [هر نوع طرز فکر دیگری را] خفه کند؟ دنیایی که بتوان آثار هرابال را در آن خواند، به‌کلی سوای دنیایی است که در آن نشود صدای او را شنید... یک اثر هرابال به‌تنهایی به آزادی روحی انسان‌ها به‌مراتب بیشتر خدمت و کمک می‌کند تا تمامی اعلامیه‌های اعتراض‌آمیز امثال ماها در مخالفت با رژیم!"


۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه

فضیلت‌های بزرگ


تیره‌بخت ترین انسان کسی است که سودای فهم کل خلقت را در سر داشته باشد و، به قول شاعر، "به پژوهش در اعماق زمین بپردازد"، و با دقت در پی کشف اسرار ارواح دیگران باشد، غافل از آن‌که به روح خویش پرداختن و خادم وفادارش بودن او را کفایت می کند.
مارکوس اورلیوس، تاملات، کتاب دوم

مِنْ حُسْنِ إِسْلامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَالاَ يَعْنِيهِ
رسول الله صلی‌الله‌علیه ، صحیح ترمذی

در زمین مردمان خانه مکن                   کار خود کن، کارِ بیگانه مکن
مولانا جلال الدین، مثنوی، دفتر دوم

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

ولَكِـنْ حُـبُّ مَنْ سَكَـنَ الدِّيَارَا


و از شیوه من، دوست داشتن شهر و دیاری به خاطر اهل آن است
 و مردم در آنچه عشق ورزیدن، شیوه‏‌های گوناگون دارند.
ابوفراس حمدانی

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

چون درختی اندر اقصای زمستانم‎

ده قطعه برای فصل چهارم


۹. همنشین درد - شعر و صدای سایه (هوشنگ ابتهاج)

۱۰. کوه‌های برفی - دونوازی کمانچه و سیتار از کیهان کلهر و شجاعت حسین خان - آلبوم غزل

Night Snow at Kambara by Utagawa Hiroshige



دانلود همه فایل ها به صورت یکجا

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

ستردم همه آنچه بنگاشتم

علی عبدالرسولی مرید ادیب پیشاوری حکیم، عارف و شاعر معاصر نقل می کند:
 زمانی ادیب پیشاوری قصیده ای برای جنگ جهانی اول (در وصف ائر پلان های آلمانی) سرودند با این مطلع معروف:
رویینه شاهین ها نگر با آهنین چنگال‌ها
گسترده اندر باختر پرهای کین و بال‌ها
بگشاده از منقارها برسان دوزخ غارها
وز غار جسته مارها تفتيده دمّ و يال ها
وقتی استاد این شعر را برایم خواند به این بیت که رسیدند:
بر کتفشان روز خطر مار دو اشکم کش پسر
مر شاه ترکان را پدر خاقانش از اخوال‌ها
از او سوال کردم :" آقا در تمام ایران ممکن است یک تن این شعر شما را در یابد."
و استاد فرمودند:"من هم برای همان یک نفر گفته ام."

محمرضا شفیعی کدکنی/ "انوری از نگاهی دیگر"/ روزنامه اطلاعات/ 25 / 5 / 76 / ش 21125

پ.ن. مار دو شکم مراد تفنگ است که پسر او فشنگ است و با رعايت تبديل فا به پ در فارسی پشنگ می‌شود که نام پدر افراسياب پادشاه ترکستان باشد و خالوی آن مادر دو شکم خاقان چين است به اعتبار اينکه باروت را از چين آورده‌اند و معنی بيت به دقتی اندک معلوم است. 

پ.ن. ۲ نقل از اینجا

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

بازگرد ای مرد، اینجا مکه‌ی تزویرهاست


هشت اجرا از دو مقامِ مجلسیِ تنبور

 "گِل و دَرَه" و "گل و خاک" دو مقام از مقام‌های مجلسی تنبور هستند که معمولا در پسِ هم نواخته می‌شوند.

واژه "گل و دره" به معنای بازگرداندن است. بدان منظور که با ساز و نوای خوش رهگذری را از راه باز دارند و یا اینکه فرّه ایزدی را به بزرگان دین و یا سیاست که فرّ از آنان دور گشته بازگردانند.
گفته شده که این مقام را سام پهلوان برای بازگرداندن فرّه ایزدی به جمشیدشاه نواخته است.
روایت دیگر چنین است که این مقام را فردی به نام سید درویش برای برادرش که او را به حالت قهر ترک کرده نواخته یا خوانده است تا او را از رفتن باز دارد.*


۲. مقام گل و دره با تنبور سید امرالله شاه‌ابراهیمی - آلبوم سماع: موسیقی نواحی ایران -  موسیقی کرمانشاهان

۳. مقام گل و دره با تنبور و آواز سید امرالله شاه‌ابراهیمی - آلبوم سماع: موسیقی نواحی ایران -  موسیقی کرمانشاهان


۴. مقام گل و خاک، دو نوازی کمانچه و تنبور از کیهان کلهر و علی اکبر مرادی، آلبوم در آینه آسمان

۵. فرود به مقام گل و دره، دو نوازی کمانچه و تنبور از کیهان کلهر و علی اکبر مرادی، آلبوم در آینه آسمان


۶. تصنیف یا رب در مقام گل و خاک با صدای سیدخلیل عالی‌نژاد، آلبوم آیین مستان

۷. تصنیف یارب در مقام گل و خاک با صدای شهرام ناظری، آلبوم مطرب مهتاب رو

۸. مقام گل و دره با تنبور و آواز سید آرش شهریاری، آلبوم مرثیه آفتاب


همه فایل ها به صورت یکجا، دانلود از طریق تورنت
* توضیحات از علی اکبر مرادی

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

تاملات محرمیه


ابن زبیر بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی بیعت کند لیکن او زیر بار نرفت و خبر به یزید بن معاویه رسید که عبدالله بن عباس زیر بار ابن زبیر نرفته است و از این خبر شادمان گشت و به ابن عباس نوشت:
خبر یافته‌ام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا با طاعت او درآیی و آنگاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لیکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیده‌ای چه با ما وفادار مانده و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است او را فرمان برده‌ای، پس خدا تو خویشاوند را پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که بخویشان حقشناس می‌دهد، و من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو نیکی کنم و بنیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد، شتاب ورزم، پس خدایت رحمت کند، خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف می‌رسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را می‌فریبد مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت رها نکردن بیعت من آگاه ساز چه ایشان فرمان تو را بهتر می‌برند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا این بی بند و بار ملحد و السلام.

پس عبدالله بن عباس به او نوشت:
"از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه، اما بعد؛

 نامه‌ات درباره فراخواندن پسر زبیر مرا بخویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی بیعت کنم، بمن رسید. و اگر هم آنچه شنیده‌ای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه دوستی با تو را، لیکن خدا است که نیت مرا می‌داند. و گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد، بجانم سوگند از حق ما که در دست داری جز اندکی بما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که مردم را بیاریت وادار نمایم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز، شادمانی و خوشحالی مباد ترا، با اینکه حسین بن علی را تو کشته‌ای! خاک بدهانت ای خاک بر سر، راستی از کم خردی و بی‌فکری تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد، و درخور سرزنشی و هلاک سزای تو است. 
ای بی‌پدر، گمان مبر، کشتنت حسین و جوانان بنی عبد المطلب، چراغهای تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد برده‌ام، لشکرهای تو آنان را آغشته بخاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی زمین انداختند، بادها بر ایشان می‌وزید و گرگها ایشان را دست بدست می‌گرفتند، و گفتارها بنوبت بر آن بدنها هجوم می‌آوردند ، تا خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را کفن کردند.

ای یزید، بخدا قسم بواسطه من و آنان عزت یافته و در مقامی که داری جای‌گزین شده‌ای. من هر چه را فراموش کنم، اما از یاد نخواهم برد که بی‌پدر بدکار بدکارزاده بیگانه پست پدر و پست مادر را بر ایشان مسلط کردی همانکه پدرت از بستن او بخود جز ننگ و رسوایی و خواری دنیا و آخرت و مرگ و زندگی چیزی بدست نیاورد. 
پیامبر خدا گفته است: الولد للفراش و للعاهر الحجر،" فرزند برای بستر است، و زناکار را سنگ باید." پس او را به پدرش ملحق کن، چنانکه فرزند حلال زاده پارسای پاک دامن بدو ملحق می‌شود. پدرت بنادانی سنت را از میان برد و بدعتها و تازه‌های گمراه‌کننده را عمدا زنده کرد. 
 من هر چه را از یاد ببرم، فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا بحرم خدا طرد کردی آنگاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافل‌گیر او را بکشند، پس او را از حرم خدا به کوفه راندی و ترسان و نگران از مکه بیرون رفت با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود در بطحا، و اگر در مکه اقامت می‌گزید و جنگ در آن را روا می‌شمرد، از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می‌شد، لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت پیامبر خدا را حلال شمارد و بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی هنگامی که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند، و آنچه را پسر زبیر نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد، و چنان گمان می‌برم که تو خود حلال شمارنده‌ای بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده (کعبه) و ضامن آنی، تویی که پیوسته با زنان خواننده و نوازنده می‌گذرانی، پس چون (حسین بن علی) بدعقیدگی تو را دید رهسپار عراق شد بی‌آنکه بخواهد با تو نبرد کند و امر خدا فرمانی انجام یافته بود . 
سپس تویی که به پسر مرجانه نوشتی تا با سپاهیان سر راه بر حسین بگیرد و او را دستور دادی که در کار وی شتاب ورزد و امروز و فردا نکند و اصرار ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبد المطلب، اهل بیتی را که خدا پلیدی را از ایشان بدور داشته و آنان را بسی پاکیزه کرده است، بکشد، مائیم آن اهل بیت، نه مانند پدران بدخوی جفاکار سختگیر نامهربانت. 
 سپس حسین بن علی به او پیشنهاد سازش کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمیِ یاران و برانداختن خاندان او را غنیمت شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتند چنانکه خانواده‌ای [از] ترکان و کافران بکشند.

 چیزی نزد من عجبتر از آن نیست که خواستار دوستی و یاری منی و تو خود پسران پدرم را کشته‌ای و خون من است که از شمشیر تو می‌چکد و خون تو یکی از خواسته‌های من است (یکی از کشندگان خویشان منی) پس اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهی من نخواهی رهید و اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش از ما پیمبران و پیمبرزادگان بشهادت رسیده‌اند و وعده‌گاه خداست و در یاری ستمدیدگان و انتقام کشیدن از ستمکاران او خود کفایت است، پس شگفت مدار که امروز بر ما ظفر یافته‌ای، بخدا قسم روزی هم ما بر تو پیروز می‌شویم. 
اما آنچه از وفاداری و حقشناسی من گفتی، اگر هم چنان باشد بخدا قسم با پدرت بیعت کردم با اینکه می‌دانستم [که پسر عموهای من] و همه پسران پدرم برای این امر از تو شایسته‌ترند، لیکن شما گروه قریش بر ما فزونی و برتری جستید و سلطنت ما را از ما ربوده بخود اختصاص دادید، و دست ما را از حق ما کوتاه کردید، هلاک بر کسی که در ستم کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بدست گرفت، پس هلاک باد اینان را چنانکه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدین و تکذیب کنندگان پیمبران هلاک شدند . 

 هان، عجبتر از همه عجبها، و تا زنده باشی روزگار تو را بشگفت آورد، آن است که دختران عبدالمطلب و پسران صغیری از نسل او را چون اسیران جلب شده نزد خود به شام بردی تا بمردم نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشته‌ای. 
بجانم سوگند که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بوده‌ای، اما امیدوارم که زخم‌زبانم و شکستن و بستنم بر تو گران آید، این شادمانی تو را نپاید و پس از آنکه عترت پیامبر خدا را کشتی، خدایت جز اندکی مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار از دنیا بیرون برد، پس ای بی‌پدر زندگی کن، بخدا سوگند آنچه کرده‌ای تو را نزد خدا هلاک ساخت. 
و سلام بر کسی که فرمان خدا را ببرد".

ترجمه تاریخ یعقوبی - جلد دوم - صص ۱۸۶ - ۱۸۹

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

The Old Man and the Sea


“If the others heard me talking out loud they would think that I am crazy,” he said aloud. “But since I am not crazy, I do not care."

By Ernest Hemingway

۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

هر صحبتی که کردم


یا رب مباد کس را پر حرف ِ بی مخاطب 

البته گفتن ندارد که این پرحرف معنی پرگو نمی‌دهد. اعنی کسی که سخنی برای گفتن دارد. یا همچون خیالی دارد.
من از عمق ِ جان گمان می‌کنم که ادیب پیشاوری هم با آن همه استغنای هنری، دلش می‌تپیده برای کسی که مخاطب کلامش باشد. برای همان "یک نفر از هزاران تن".

پ.ن. توجه به بیت خواجه که می‌گوید: "مخدوم ِ بی‌عنایت" هم لازم است وقتی توجه کنیم مخدوم اسم مفعول است نه فاعل.

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

چون در این جا بی‌قرارم آخر از جاییستم - ۲


قال رسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم:
كُنْ فِي الدُّنْيَا كَأَنَّكَ غَرِيْبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِيْلٍ


Beloved, I exhort you, as strangers and sojourners, to abstain from fleshly lusts, which war against the soul;

First Epistle of Peter, Chapter 2, Verse 11

۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

چون در این جا بی‌قرارم آخر از جاییستم


هذا الحديث رواه مسلم عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ
 بَدَأَ الإِسْلامُ غَرِيبًا ، وَسَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ غَرِيبًا ، فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ

عن ابن عمر قال أخذ رسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم بِمنْكبيَّ فقال:
كُنْ فِي الدُّنْيَا كَأَنَّكَ غَرِيْبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِيْلٍ

من غريبم و غريب را كاروانسرا لايق است.
مقامات شمس تبریزی

و گفت: غریب آن بود که در هفت آسمان و زمین هیچ با وی یک تار موئی نبود و من نگویم که غریبم من آنم که بازمانه نسازم و زمانه بامن نسازد.
و گفت: با خدای خویش آشنا گرد که غریبی که به شهر آشنائی دارد با کسی آنجا قوی دل‌تر بود.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی

ایا غریب فلک! تو بر این زمنی حیفی                ایا جهان ملاحت! در این جهان چونی؟
غزلیات شمس

و ازو پرسیدند: علامت محبت چیست؟ گفت: ... و آنکه نفس خویش را غریب بیند و اگر چه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز


فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : 
رحم الله أبا ذر ، يمشي وحده ، ويموت وحده ، ويبعث وحده.

و گفت: غریبان را خدای باشد و بس.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز

و گفت: الهی! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو الفت گرفته‌ام زیرا که غریب با غریب الفت گیرد.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز

و گفت: غریب آن‌ست که او را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت بود با ایشان بیگانه باشد.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

Aggression


    Social psychologists define aggression as behavior that is intended to harm another individual who does not wish to be harmed .

(Baron & Richardson, 1994).Baron, R. A., & Richardson, D. R. (1994).Human aggression (2nd ed.). New York, NY: Plenum Press.

۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

قال: إنه كما ذكرت، ولكنه كَثِير الدعابة

 سخنان عباس بن عبدالمطلب به علی ابن ابی‌طالب در روز شورا
فقال العباس لم أدفعك إلى شي‏ء إلا رجعت إلي مستأخرا بما أكره أشرت عليك عند مرض رسول الله ص أن تسأله عن هذا الأمر فيمن هو فأبيت و أشرت عليك عند وفاته أن تعاجل البيعة فأبيت و قد أشرت عليك حين سماك عمر في الشورى اليوم أن ترفع نفسك عنها و لا تدخل معهم فيها فأبيت. 
فاحفظ عني واحدة كلما عرض عليك القوم الأمر فقل لا إلا أن يولوك و اعلم أن هؤلاء لا يبرحون يدفعونك عن هذا الأمر حتى يقوم لك به غيرك و ايم الله لا تناله إلا بشر لا ينفع معه خير [1],[2]
عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام تو را از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. 
اكنون يك چيز به تو مى‌گويم، بشنو و عمل كن و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه تو را خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره تو را از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت.

[1]: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد اول - خطبه شقشقیه - داستان شورا
[2]: تاریخ طبری جلد پنجم - حوادث سال بیست و سوم - قصه شورا

پ.ن. شرح نهج البلاغه می‌خواندم به این قسمت برخوردم. به نظرم جالب آمد

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو


مونتنی می گوید:
«دوستانِ واقعی نه می توانند به یکدیگر قرض بدهند و نه چیزی ببخشند» چون هر چیزی «بینِ آنها مشترک است».

«یگانگی میانِ این گونه دوستان، واقعاً چنان کامل است که باعث شده هر گونه احساسِ این گونه وظیفه ها را از دست بدهند، و از این کلماتِ جدایی انداز: نیکوکاری، تعهّد، حق شناسی، تمنّا، تشکّر و مشابه آن ها بیزار باشند و آن ها را از میانِ خودشان بردارند».

چه کسی نمی بیند که بخشندگی نیز جزیی از این کلمات است، که یک دوستیِ واقعی چه نیازی به آن ها دارد؟ چه چیزی من می توانم به او بدهم، چون هر چه به من تعلّق دارد به او هم تعلّق دارد؟"


پ.ن. رساله ای کوچک در بابِ فضیلت هایِ بزرگ، نوشتۀ آندره کنت ـ اسپونویل؛ بخش هفتم: بخشندگی.

پ.ن.۲. عنوان از یک رباعی عطار