دردا که به خیره عمر بگذشت
نمایش پستها با برچسب یومیه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب یومیه. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه
سحرِ نی و مرکب
دو نویسنده در جهان برای من محبوب ترین هستند. کازانتزاکیس و هرابال. نوشتههای هرکدام جهان و نگاه مرا تکان داده است و بیش از هرکسی با نوشتههایشان همذات پنداری کرده ام.
تنهایی پر هیاهوی هرابال اولین کتابی بود که در زندگی متعمدانه آهسته میخواندم تا تمام نشود و آن حیرت و شوقم از آن پایان نگیرد. تنهایی پر هیاهو آن قدر خودِ من بود که باور نمیکردم. نه میتوانستم تشخیص دهم که آیا این تخیلات نویسنده است یا حقیقت زندگی اوست نه ممکن بود اینقدر دو ذهن در دو زمان و مکان ظاهرا نامرتبط به هم نزدیک باشند.
وقتی بعد از دو روز کتاب را با آهستگی تمام کردم دو سال تمام به سراغش نرفتم. هم از این رو که آن لذت در تکرار از من گرفته نشود، هم از آن رو که گمان میکردم شاید آن همذات پنداریِ غریب، ناشی از لحظههای آن روزهایم بوده باشد و باید آن را آزمون کنم.
دو سال بعد که دوباره کتاب را در دست گرفتم و یک نفس خواندم هیچ چیز تغییر نکرده بود.
بی شک ترجمه بی نقص پرویز دوایی و حفظ روحِ اثر در ترجمه نقش مهمی در این حس من داشت.
حالا مدتی است که پرویز دوایی دست به ترجمه دیگری از آثار هرابال زده است. دوایی این بار چند داستان کوتاه یا مقاله و داستانواره از مجموعه آثار هرابال را به انتخاب خود دستچین کرده و ترجمه ای کامل از آنها به دست داده است.
نی سحرآمیز و چند داستان دیگر نام مجموعهایست که پرویز دوایی کنار هم آورده و نشر آگه منتشر کرده است.
به جای مقدمه هم متن کوتاهی از کوندرا در ابتدای کتاب آمده است. کوندرا در این نوشته با نام "نقش نویسنده" خاطره ای را نقل میکند که با روزنامه نگاری (چون خودش مخالف حکومت) دچار اختلاف نظر در باب هرابال شده بود. آن روزنامه نگار هرابال را به خاطر مکتوبات ظاهرا غیرسیاسی اش محکوم میکند و همدست حکومت میخواند. کوندرا در مخالفت با او چند جمله میگوید که به گمان من برای معرفی اهمیت و جایگاه هرابال آغاز خوبیاست.
کوندرا مینویسد:
"دوست روزنامهنگار ما در راه بازگشت به شهر بهشدت به هرابال حمله میکرد که درحالیکه رژیم همکاران او را ممنوعالقلم کرده است، هرابال چطور به خودش اجازه میدهد که بدون حتی یک کلمه اعتراض، تلویحا با رژیم همکاری کند؟ این رفتار او واقعا شایان تحقیر است و هرابال در حکم همکار و همدست رژیم... .
من با همان شدت خود او با حرفهایش مخالفت کردم و گفتم چقدر پرتوپلاست صحبت از همکاری هرابال با رژیم درحالیکه روح آثار هرابال و طنز و فانتزی نهفته در آن، در تضاد مطلق با روحیات و طرز فکری است که در این زمان بر سرزمین ما سلطه دارد و میخواهد که [هر نوع طرز فکر دیگری را] خفه کند؟ دنیایی که بتوان آثار هرابال را در آن خواند، بهکلی سوای دنیایی است که در آن نشود صدای او را شنید... یک اثر هرابال بهتنهایی به آزادی روحی انسانها بهمراتب بیشتر خدمت و کمک میکند تا تمامی اعلامیههای اعتراضآمیز امثال ماها در مخالفت با رژیم!"
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
ادبیات,
بوهومیل هرابال,
ترجمه,
زندگی,
سیاست,
کتاب,
میلان کوندرا,
نقل قول,
نیکوس کازانتزاکیس,
یومیه
at
۷:۵۷ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۵ فروردین ۲۴, سهشنبه
روزی امروز
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
بهار,
سیدخلیل عالینژاد,
موسیقی,
یومیه
at
۹:۴۰ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه
فضیلتهای بزرگ
تیرهبخت ترین انسان کسی است که سودای فهم کل خلقت را در سر داشته باشد و، به قول شاعر، "به پژوهش در اعماق زمین بپردازد"، و با دقت در پی کشف اسرار ارواح دیگران باشد، غافل از آنکه به روح خویش پرداختن و خادم وفادارش بودن او را کفایت می کند.
مارکوس اورلیوس، تاملات، کتاب دوم
مِنْ حُسْنِ إِسْلامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَالاَ يَعْنِيهِ
رسول الله صلیاللهعلیه ، صحیح ترمذی
در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن، کارِ بیگانه مکن
مولانا جلال الدین، مثنوی، دفتر دوم
۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه
ولَكِـنْ حُـبُّ مَنْ سَكَـنَ الدِّيَارَا
۱۳۹۵ فروردین ۱۴, شنبه
کسب جمعیت از آن زلف پریشان
آدمی موجودی است که به هرچیز خو میگیرد. هیچ امری نیست که آدمی نتواند به آن عادت کند.
هر فرایند عادت کردن دوره ای دارد متناسب با موضوع آن و هرچه آن موضوع ناآشناتر باشد دوره خو گرفتن طولانیتر است.
غریبتر همین فرآیند هم مشمول قانون خود است و آدمی به عادت کردن هم عادت میکند و به مرور آسانتر عادت میکند و ناگهان روزی به خود میآید و میبیند به غریبترین چیزها عادت کرده.
۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه
به راه بادیه رفتن؟
هرکه دائم حلقه بر سندان زند
ناگهان روزی بیابد فتح باب
۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه
از ملالتها
آدمی هرقدر هم که ادیب پیشاوری باشد یک روز از بیمخاطبی کلافه میشود و هرقدر هم که عثمان بن مظعون باشد دلش میخواهد گاهی حرف بزند. من که هیچکدام نیستم.
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
ادیب پیشاوری,
خاموشی,
عثمان بن مظعون,
مخاطب,
من,
همین جوری,
یومیه
at
۸:۵۳ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ آذر ۲۴, سهشنبه
ستردم همه آنچه بنگاشتم
علی عبدالرسولی مرید ادیب پیشاوری حکیم، عارف و شاعر معاصر نقل می کند:
زمانی ادیب پیشاوری قصیده ای برای جنگ جهانی اول (در وصف ائر پلان های آلمانی) سرودند با این مطلع معروف:
رویینه شاهین ها نگر با آهنین چنگالها
گسترده اندر باختر پرهای کین و بالها
بگشاده از منقارها برسان دوزخ غارها
وز غار جسته مارها تفتيده دمّ و يال ها
وقتی استاد این شعر را برایم خواند به این بیت که رسیدند:
بر کتفشان روز خطر مار دو اشکم کش پسر
مر شاه ترکان را پدر خاقانش از اخوالها
از او سوال کردم :" آقا در تمام ایران ممکن است یک تن این شعر شما را در یابد."
و استاد فرمودند:"من هم برای همان یک نفر گفته ام."
و استاد فرمودند:"من هم برای همان یک نفر گفته ام."
محمرضا شفیعی کدکنی/ "انوری از نگاهی دیگر"/ روزنامه اطلاعات/ 25 / 5 / 76 / ش 21125
پ.ن. مار دو شکم مراد تفنگ است که پسر او فشنگ است و با رعايت تبديل فا به پ در فارسی پشنگ میشود که نام پدر افراسياب پادشاه ترکستان باشد و خالوی آن مادر دو شکم خاقان چين است به اعتبار اينکه باروت را از چين آوردهاند و معنی بيت به دقتی اندک معلوم است.
پ.ن. ۲ نقل از اینجا
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
ادیب پیشاوری,
استاد,
شعر,
من,
نقل قول,
یومیه
at
۶:۴۹ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه
هرکجا باغِ گلِ سرخی هست
۲۱ - "وداع آخر" در دو اجرا
قطعه "وداع آخر" از ساختههای علیاکبرمرادی، نوازنده تنبور و موسیقی مقامی است.
این قطعه در حال و هوای دو مقام قطار و سحری ساخته شدهاست.
۱. وداع آخر، دو نوازی تنبور و باغلاما (دیوان) از علیاکبر مرادی و اولاش اوزدمیر، آلبوم یار آسمانی(۱۳۸۵)
۲. وداع آخر، دونوازی تنبور و تنبک از علیاکبر مرادی و پژهام اخواص، آلبوم نسیم و گندمزار(۱۳۸۴)
این اجرا دارای مقدمه ای کوتاه است و از اجرای دیگر مفصلتر است.
دانلود یکجا
دانلود یکجا
از مجموعه "چند اجرا از یک قطعه"
۱ نظر:
برچسب ها
تنبور,
چند اجرا از یک قطعه,
دانلود,
درد,
علیاکبرمرادی,
موسیقی,
موسیقی مقامی,
مونولوگ,
نغمه,
یومیه
at
۸:۱۷ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه
و ما حبّ الدیار شغفنَ قلبي
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
عکس,
لیلی و مجنون,
نسخه خطی,
همین جوری,
یومیه
at
۱۲:۵۹ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه
تو نیک و بد خود هم از خود بپرس
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
حافظ,
خط بنایی,
شعر,
طراحی,
عکس,
قرآن,
کوفی معقلی,
نورمبین,
یومیه
at
۱۱:۵۶ ق.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه
تاملات محرمیه
ابن زبیر بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی بیعت کند لیکن او زیر بار نرفت و خبر به یزید بن معاویه رسید که عبدالله بن عباس زیر بار ابن زبیر نرفته است و از این خبر شادمان گشت و به ابن عباس نوشت:
خبر یافتهام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا با طاعت او درآیی و آنگاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لیکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیدهای چه با ما وفادار مانده و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است او را فرمان بردهای، پس خدا تو خویشاوند را پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که بخویشان حقشناس میدهد، و من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو نیکی کنم و بنیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد، شتاب ورزم، پس خدایت رحمت کند، خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف میرسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را میفریبد مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت رها نکردن بیعت من آگاه ساز چه ایشان فرمان تو را بهتر میبرند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا این بی بند و بار ملحد و السلام.
پس عبدالله بن عباس به او نوشت:
"از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه، اما بعد؛
نامهات درباره فراخواندن پسر زبیر مرا بخویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی بیعت کنم، بمن رسید. و اگر هم آنچه شنیدهای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشتهام و نه دوستی با تو را، لیکن خدا است که نیت مرا میداند. و گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد، بجانم سوگند از حق ما که در دست داری جز اندکی بما نمیرسانی و بیشتر آن را از ما دریغ میداری. از من خواستهای که مردم را بیاریت وادار نمایم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز، شادمانی و خوشحالی مباد ترا، با اینکه حسین بن علی را تو کشتهای! خاک بدهانت ای خاک بر سر، راستی از کم خردی و بیفکری تو است اگر نفست چنین نویدی به تو میدهد، و درخور سرزنشی و هلاک سزای تو است.
ای بیپدر، گمان مبر، کشتنت حسین و جوانان بنی عبد المطلب، چراغهای تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد بردهام، لشکرهای تو آنان را آغشته بخاک، برهنه تن و بیکفن در میان بیابان روی زمین انداختند، بادها بر ایشان میوزید و گرگها ایشان را دست بدست میگرفتند، و گفتارها بنوبت بر آن بدنها هجوم میآوردند ، تا خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را کفن کردند.
ای یزید، بخدا قسم بواسطه من و آنان عزت یافته و در مقامی که داری جایگزین شدهای. من هر چه را فراموش کنم، اما از یاد نخواهم برد که بیپدر بدکار بدکارزاده بیگانه پست پدر و پست مادر را بر ایشان مسلط کردی همانکه پدرت از بستن او بخود جز ننگ و رسوایی و خواری دنیا و آخرت و مرگ و زندگی چیزی بدست نیاورد.
پیامبر خدا گفته است: الولد للفراش و للعاهر الحجر،" فرزند برای بستر است، و زناکار را سنگ باید." پس او را به پدرش ملحق کن، چنانکه فرزند حلال زاده پارسای پاک دامن بدو ملحق میشود. پدرت بنادانی سنت را از میان برد و بدعتها و تازههای گمراهکننده را عمدا زنده کرد.
من هر چه را از یاد ببرم، فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا بحرم خدا طرد کردی آنگاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافلگیر او را بکشند، پس او را از حرم خدا به کوفه راندی و ترسان و نگران از مکه بیرون رفت با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود در بطحا، و اگر در مکه اقامت میگزید و جنگ در آن را روا میشمرد، از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده میشد، لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت پیامبر خدا را حلال شمارد و بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی هنگامی که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند، و آنچه را پسر زبیر نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد، و چنان گمان میبرم که تو خود حلال شمارندهای بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده (کعبه) و ضامن آنی، تویی که پیوسته با زنان خواننده و نوازنده میگذرانی، پس چون (حسین بن علی) بدعقیدگی تو را دید رهسپار عراق شد بیآنکه بخواهد با تو نبرد کند و امر خدا فرمانی انجام یافته بود .
سپس تویی که به پسر مرجانه نوشتی تا با سپاهیان سر راه بر حسین بگیرد و او را دستور دادی که در کار وی شتاب ورزد و امروز و فردا نکند و اصرار ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبد المطلب، اهل بیتی را که خدا پلیدی را از ایشان بدور داشته و آنان را بسی پاکیزه کرده است، بکشد، مائیم آن اهل بیت، نه مانند پدران بدخوی جفاکار سختگیر نامهربانت.
سپس حسین بن علی به او پیشنهاد سازش کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمیِ یاران و برانداختن خاندان او را غنیمت شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتند چنانکه خانوادهای [از] ترکان و کافران بکشند.
چیزی نزد من عجبتر از آن نیست که خواستار دوستی و یاری منی و تو خود پسران پدرم را کشتهای و خون من است که از شمشیر تو میچکد و خون تو یکی از خواستههای من است (یکی از کشندگان خویشان منی) پس اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهی من نخواهی رهید و اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش از ما پیمبران و پیمبرزادگان بشهادت رسیدهاند و وعدهگاه خداست و در یاری ستمدیدگان و انتقام کشیدن از ستمکاران او خود کفایت است، پس شگفت مدار که امروز بر ما ظفر یافتهای، بخدا قسم روزی هم ما بر تو پیروز میشویم.
اما آنچه از وفاداری و حقشناسی من گفتی، اگر هم چنان باشد بخدا قسم با پدرت بیعت کردم با اینکه میدانستم [که پسر عموهای من] و همه پسران پدرم برای این امر از تو شایستهترند، لیکن شما گروه قریش بر ما فزونی و برتری جستید و سلطنت ما را از ما ربوده بخود اختصاص دادید، و دست ما را از حق ما کوتاه کردید، هلاک بر کسی که در ستم کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بدست گرفت، پس هلاک باد اینان را چنانکه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدین و تکذیب کنندگان پیمبران هلاک شدند .
هان، عجبتر از همه عجبها، و تا زنده باشی روزگار تو را بشگفت آورد، آن است که دختران عبدالمطلب و پسران صغیری از نسل او را چون اسیران جلب شده نزد خود به شام بردی تا بمردم نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشتهای.
بجانم سوگند که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بودهای، اما امیدوارم که زخمزبانم و شکستن و بستنم بر تو گران آید، این شادمانی تو را نپاید و پس از آنکه عترت پیامبر خدا را کشتی، خدایت جز اندکی مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار از دنیا بیرون برد، پس ای بیپدر زندگی کن، بخدا سوگند آنچه کردهای تو را نزد خدا هلاک ساخت.
و سلام بر کسی که فرمان خدا را ببرد".
ترجمه تاریخ یعقوبی - جلد دوم - صص ۱۸۶ - ۱۸۹
۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سهشنبه
خونابه شود زِ برگ، ریزان
چند قطعه برای آغاز پاییز
تابلو ضرباهنگ پاییز (شماره ۳۰) اثر جکسون پولاک
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
اخوان ثالث,
پاییز,
پرویز مشکاتیان,
جکسون پولاک,
چایکوفسکی,
حسین علیزاده,
دانلود,
موسیقی,
ویوالدی,
هنر,
یومیه
at
۵:۵۹ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه
"عمری که نبود، خواب دیدم" یا تاملی در دقائقِ "سالثانیه"
سالثانیه را هفت روز پیش دیدم. به لطف و اصرار عماد.
در طول اجرا و لحظه بعد از آن شاید چندان از کار سر در نیاوردم و یک هفته طول کشید تا سعی کنم برای خودم این اثر را تحلیل کنم یا برایش معنایی بتراشم! فردایش چیز زیادی از اجرا یادم نبود. گویی با غلتک حافظه ام را صاف کرده بودند.
یکی از تفاوت هایی که (به صورت پیش فرض) در ذهن خودم بین سینما و تئاتر قایلم، این است میتوان یک فیلم را چندین بار دید اما یک تئاتر را نه.
ممکن است یک فیلم را دوباره و چندباره ببینی. به بعضی صحنه ها را نگه داری یا سریعتر عبور کنی. اما در تئاتر باید در همان اولین و آخرین تماشا، هرچه می خواهی از صحنه درو کنی و ببری.
سالثانیه از این منظر، بسیار دور از تصور من بود. چه اینکه جزییات زیادی از صحنه بود که من اصلا نمی دیدم و صداهایی که به گوشم نمی رسید یا اتفاقاتی که همزمان میافتاد و تنها یکی را در هرلحظه می توانستم دنبال کنم و یا به قدری دور بود که ترجیح میدادم تلاش نکنم ببینمش.
صحنه هایی که حتی اگر میدیدمشان هم چند لحظه بعد جوری جیغ می کشیدند که یادم برود.
سالثانیه روایتِ معمول نداشت و پایه اش بر نماد و اشارهها بود. گویی قرار نیست قصه ای برای مخاطب روایت کند بلکه فقط اشارههایی میکند تا مخاطب قصهی خود را به یاد بیاورد.
برای من که از دنیای زنانه دورم، سالثانیه مبهم تر - و به تعبیر دیگر کناییتر - از چیزی بود که احتمالا قرار بود به نظر بیاید.
روایت زندگی زنانی که از وضعیت موجودشان خوشحال نیستند. نمی توانند خودشان را از گذشته، خانواده، کار و آدمهای اطرافشان جدا کنند. هرچه با آب میشویند پاک نمیشوند.
همین نکته به نظرم اصل قصه است! آدم هایی که نمیتوانند خودشان باشند؛ مدام درگیر بیرون از خودند؛ در قیدِ ارزشداوری های یومیه و اخلاقی و جمالشناسانه و ... دیگران. آنقدر درگیرِ دیگران که قوه تشخیصشان تحلیل رفته.
گام بعدی هم این است که دیگر هیچکدام عاملیت ندارند. حس میکنند اسیر نوعی جبر تاریخی و جغرافیایی و اجتماعی اند. از خود اختیاری ندارند و تنها می مانند، مدتها به انتظار یک جفت شش.
این آدم ها اندک اندک در میان این قید و بندهایی که به خود پذیرفتهاند رنده شدهاند و پخته؛ دیگر مزه اولشان را ندارند.
سالثانیه احتمالا قصهی خودِ ماست. آدمهایی که مدام میدوند و نمیرسند. شاید آخرین راهی که داریم این است که جایمان را با کسی عوض کنیم.
سالثانیه عنوان نمایشی است از حمید پورآذری که در مرداد و شهریور۹۴ در زمین تنیس مجموعه سعدآباد اجرا شد.
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
تاملات,
تئاتر,
جامعه,
درد,
عکس,
عماد,
هنر,
یومیه
at
۱۱:۰۲ ق.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه
فَقْدَ نَبِيِّنا
دعای مجیر و دعای افتتاح با صدای سید جواد ذبیحی و باسم کربلایی
۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه
هر صحبتی که کردم
یا رب مباد کس را پر حرف ِ بی مخاطب
البته گفتن ندارد که این پرحرف معنی پرگو نمیدهد. اعنی کسی که سخنی برای گفتن دارد. یا همچون خیالی دارد.
من از عمق ِ جان گمان میکنم که ادیب پیشاوری هم با آن همه استغنای هنری، دلش میتپیده برای کسی که مخاطب کلامش باشد. برای همان "یک نفر از هزاران تن".
من از عمق ِ جان گمان میکنم که ادیب پیشاوری هم با آن همه استغنای هنری، دلش میتپیده برای کسی که مخاطب کلامش باشد. برای همان "یک نفر از هزاران تن".
هیچ نظری موجود نیست:
برچسب ها
ادیب پیشاوری,
پریشان گویی,
حافظ,
حکایت,
خاموشی,
شعر,
مخاطب,
من,
نقل قول,
یومیه
at
۱۲:۲۹ ب.ظ.
نوشته شده به قلم
امیرحسین
۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه
"وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا" یا "یک مونولوگ ِ مشکوک"
- مرلین مونرو مُرده؟
- پس ما هم حتماً میمیریم.
۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه
آشفتهحالی ِ یومیه
و ذَاالنّونِ إذ ذَهَبَ مُغاضِباً عَن قَومِهِ و أهلِهِ و نَفسِهِ فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ
فَرَجَعَ اِلیٰ نَفْسِهِ ثُمَّ نُكِسَ عَلَى رَأسِهِ:
مبین آن بیحمیت را که هرگز نخواهد دید رویِ نیکبختی که آسانی گزیند خویشتن را؟
پووووفففف.
پووووفففف.
۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه
چون در این جا بیقرارم آخر از جاییستم - ۲
قال رسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم:
كُنْ فِي الدُّنْيَا كَأَنَّكَ غَرِيْبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِيْلٍ
Beloved, I exhort you, as strangers and sojourners, to abstain from fleshly lusts, which war against the soul;
First Epistle of Peter, Chapter 2, Verse 11
اشتراک در:
پستها (Atom)




