‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

سحرِ نی و مرکب


دو نویسنده در جهان برای من محبوب ترین هستند. کازانتزاکیس و هرابال. نوشته‌های هرکدام جهان و نگاه مرا تکان داده است و بیش از هرکسی با نوشته‌هایشان همذات پنداری کرده ام. 
تنهایی پر هیاهوی هرابال اولین کتابی بود که در زندگی متعمدانه آهسته می‌خواندم تا تمام نشود و آن حیرت و شوقم از آن پایان نگیرد. تنهایی پر هیاهو آن قدر خودِ من بود که باور نمی‌کردم. نه می‌توانستم تشخیص دهم که آیا این تخیلات نویسنده است یا حقیقت زندگی اوست نه ممکن بود این‌قدر دو ذهن در دو زمان و مکان ظاهرا نامرتبط به هم نزدیک باشند.
وقتی بعد از دو روز کتاب را با آهستگی تمام کردم دو سال تمام به سراغش نرفتم. هم از این رو که آن لذت در تکرار از من گرفته نشود، هم از آن رو که گمان می‌کردم شاید آن همذات پنداریِ غریب، ناشی از لحظه‌های آن روزهایم بوده باشد و باید آن را آزمون کنم.
دو سال بعد که دوباره کتاب را در دست گرفتم و یک نفس خواندم هیچ چیز تغییر نکرده بود.
بی شک ترجمه بی نقص پرویز دوایی و حفظ روحِ اثر در ترجمه نقش مهمی در این حس من داشت.

حالا مدتی است که پرویز دوایی دست به ترجمه دیگری از آثار هرابال زده است. دوایی این بار چند داستان کوتاه یا مقاله و داستان‌واره از مجموعه آثار هرابال را به انتخاب خود دستچین کرده و ترجمه ای کامل از آن‌ها به دست داده است. 
نی سحرآمیز و چند داستان دیگر نام مجموعه‌ای‌ست که پرویز دوایی کنار هم آورده و نشر آگه منتشر کرده است.  

به جای مقدمه هم متن کوتاهی از کوندرا در ابتدای کتاب آمده است. کوندرا در این نوشته با نام "نقش نویسنده" خاطره ای را نقل می‌کند که با روزنامه نگاری (چون خودش مخالف حکومت) دچار اختلاف نظر در باب هرابال شده بود. آن روزنامه نگار هرابال را به خاطر مکتوبات ظاهرا غیرسیاسی اش محکوم می‌کند و هم‌دست حکومت می‌خواند. کوندرا در مخالفت با او چند جمله می‌گوید که به گمان من برای معرفی اهمیت و جایگاه هرابال آغاز خوبی‌است.


کوندرا می‌نویسد:
"دوست روزنامه‌نگار ما در راه بازگشت به شهر به‌شدت به هرابال حمله می‌کرد که درحالی‌که رژیم همکاران او را ممنوع‌القلم کرده است، هرابال چطور به خودش اجازه می‌دهد که بدون حتی یک کلمه اعتراض، تلویحا با رژیم همکاری کند؟ این رفتار او واقعا شایان تحقیر است و هرابال در حکم همکار و همدست رژیم... .
 من با همان شدت خود او با حرف‌هایش مخالفت کردم و گفتم چقدر پرت‌و‌پلاست صحبت از همکاری هرابال با رژیم درحالی‌که روح آثار هرابال و طنز و فانتزی نهفته در آن، در تضاد مطلق با روحیات و طرز فکری است که در این زمان بر سرزمین ما سلطه دارد و می‌خواهد که [هر نوع طرز فکر دیگری را] خفه کند؟ دنیایی که بتوان آثار هرابال را در آن خواند، به‌کلی سوای دنیایی است که در آن نشود صدای او را شنید... یک اثر هرابال به‌تنهایی به آزادی روحی انسان‌ها به‌مراتب بیشتر خدمت و کمک می‌کند تا تمامی اعلامیه‌های اعتراض‌آمیز امثال ماها در مخالفت با رژیم!"


۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

قال: إنه كما ذكرت، ولكنه كَثِير الدعابة

 سخنان عباس بن عبدالمطلب به علی ابن ابی‌طالب در روز شورا
فقال العباس لم أدفعك إلى شي‏ء إلا رجعت إلي مستأخرا بما أكره أشرت عليك عند مرض رسول الله ص أن تسأله عن هذا الأمر فيمن هو فأبيت و أشرت عليك عند وفاته أن تعاجل البيعة فأبيت و قد أشرت عليك حين سماك عمر في الشورى اليوم أن ترفع نفسك عنها و لا تدخل معهم فيها فأبيت. 
فاحفظ عني واحدة كلما عرض عليك القوم الأمر فقل لا إلا أن يولوك و اعلم أن هؤلاء لا يبرحون يدفعونك عن هذا الأمر حتى يقوم لك به غيرك و ايم الله لا تناله إلا بشر لا ينفع معه خير [1],[2]
عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام تو را از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. 
اكنون يك چيز به تو مى‌گويم، بشنو و عمل كن و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه تو را خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره تو را از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت.

[1]: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد اول - خطبه شقشقیه - داستان شورا
[2]: تاریخ طبری جلد پنجم - حوادث سال بیست و سوم - قصه شورا

پ.ن. شرح نهج البلاغه می‌خواندم به این قسمت برخوردم. به نظرم جالب آمد

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

حکایت در باب نسبت ما و سیاست



 گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان درّاعـه کتـان یکتـا پوشـیده بـود.
مگـر خرسـی را سـیل از کوهسـتان در ربوده بود می‌گذرانید و سرش در آب پنهان.
کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد! اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگير.
استاد از غایت احتیاج  و سرما در جست که پوستين را بگيرد.
خـرس تیـز چنگـال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.
کودکان بانگ می‌داشتند که ای استاد یا پوستين را بیاور و اگر نمی‌تـوانی  رها کن تو بیا. 
گفت من پوستين را رها می‌کنم پوستين مرا رها نمی‌کند چه چاره‌ کنم؟

از فیه ما فیه مولانا

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

از ابوالعلاء معری


و قال السها للشمس أنت ضئیلة
و قال الدجی للصبح لونک حائل

و طاولت الأرض السماء سفاهة
و فاخرت الشهب الحصا والجنادل

فیا موت زر إن الحیاة ذمیمة
و یا نفس جدی إن دهرک هازل

-------------------------------------
پ.ن.۱: 
اگه یه روزی ستاره ی کم نور سها به خورشید گفت یالا پرنور تر باش
اگه تاریکی شب به صبح گفت خیلی هم درخشنده نیستی و رنگت پریده
اگه زمین از سر حماقت برای آسمون شاخ و شونه کشید
اگه ریگ و کلوخ بیابون به شهاب آسمون فخر فروختن
اون وقت دیگه باید آرزوی مرگ کرد که دیگه این زندگی شرم آوره و ارزش زیستن نداره

پ.ن.۲: در حاشیه ی جلسه رای اعتماد مجلس - سخنرانی قاضی پور در مخالفت با محمد جواد ظریف

پ.ن.۳: ترجمه سرسری و به علی القاعده پر غلط

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

در ساعت پنج حصر

سلام
آقای میرحسین

چند بار نوشتم و پاک کردم. حرف‌های پراکنده و زیادی بود.

ولی گفتم لااقل از شما تشکر کنم.

شما بت بزرگ را برای من شکستید. البته بت بزرگ مملکت منظورم نیست که هیچ وقت بت من نبود. باری آن را هم شکستید.

شبی که در این مملکت کودتا شد و من با چشم خودم حمله به ستاد انتخاباتی شما را دیدم هیچ متغیر نشدم. نیمه‌های شب دوستانی که راضی‌شان کرده بودم بیایند و رای بدهند و به شما رای بدهند زنگ می زدند و با ناراحتی می گفتند: دیدی گفتیم فایده ای ندارد؟ اینجا درست بشو نیست؟ تقلب می کنند. می برند و می دوزند؟

من گفتمشان: مگر شهر هرت است؟ 
اولا که میرحسین گفته پای مردم و رای مردم می‌ایستد.
ثانیا این همه مراجع تقلید و علمای اعلام در این کشورند مگر ساکت می‌مانند؟
حقیقت این که به اولا باور نداشتم ولی ثانیا را با یقین می‌گفتم.
مراجع تقلید (نه همه شان) بت من بودند. تردیدی درباره نیک پنداری و نیک کرداریشان نداشتم.

فردایش که دیدم تسلیم صحنه آرایی نشدید حسابی دلگرم شدم.

بیانیه‌ی بعدی خطاب به مراجع تقلید. با خودم گفتم دیگر کار تمام است. حالا است که مراجع بیایند به میدان و کار یکسره شود.
اما دریغ که نیامدند و مصلحت پرستی کردند. بت‌های من یکی یکی افتادند و شکستند.
لات و هبل و منات که هیچ، ذوالخلصه هم نبودند.

آن ایستادن شما پای حرفتان بت من را شکست و مصلحت پرستان را هم برای من رسوا.

خلاصه اینکه

سرتان سلامت باشد آقای بت شکن



---------------------------------------------

پ.ن.: این نوشته در پاسخ به این دعوت +khabgard I  است

اگر در سالگرد آغاز حبس بی‌محاکمه‌ی میرحسین و رهنورد و کروبی (۲۵ بهمن) هر سه آزاد می‌شدند و قرار بود هر یک از ما امکان چند کلام حرف زدن خصوصی با یکی از آن‌ها را داشته باشیم، من این‌ها را می‌گفتم. کاش شما هم خودتان را در قرار ملاقات با یکی از این سه نفر در عصر روز آزادی تصور کنید و چند کلامی را که به ذهن‌تان می‌رسد، هر چه باشد حتا اگر یک جمله، بنویسید. دو سال حبس بی محاکمه و آزار آنان به خاطر ایستادگی‌شان در دفاع از حقوق من و شما، شاید ارزش این چندخط‌نوشتن را داشته باشد. اگر نوشتید، این پی‌نوشتِ راهنما را هم به آخر آن اضافه کنید تا بقیه هم خبر شوند و بنویسند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

درباره فاجعه ی اقتصادیِ در پیش رو



سابقن می رفتم کلاس عربی، معلمش عراقی بود، عراقی ایرانی، به قول خودش از معاودین سری دوم بود، همون گروهی که صدام به خاطر اصل و نسب ایرانی داشتن از عراق اخراج شون کرده بود، علی ای حال خیلی آدم روشنی بود.

یک بار سر کلاس بحث شد در مورد همین قضایای یک سال اخیر، از مجموعه، چند نفر خیلی سفت و سخت از نظام ولایی و پیشوا و این ها دفاع می کردن که دین و خدا و پیغمبر و از این طیف حرف ها.

این معلم ما گفت بگذارید من یک نکته بهتون بگم. گفت توی عراق، قبل از صدام، عراق به قدری آباد بود که فقط در یک مورد، به ازای هر عراقی یک نخل وجود داشت، یعنی در هیچ حالتی کسی گرسنه نمی موند،
بعد بی توقف و با یک حالت حسرتی گفت: یک دیکتاتور می تونه همچین بلایی به سرِ یه مملکت بیاره

""""""

هر چند که خودش نمی مونه ولی اثرش می مونه

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

از گذشته ها - 1

گاهی وقت ها که به نوشته های گذشته ی خودم نگاه می کنم باورم نمی شود که این ها را من نوشته ام.
یا بعضی شعرهایی که برایم آشنا نیست را نمی دانم خودم گفته ام و یا از دیگری نوشته ام.
اگر بعضی را قید نکرده بودم که از خودم است هرگز به خاطرم خطور نمی کرد همچو خطی را من کتابت کرده باشم.
اگر در خاطرم بماند سعی می کنم "در ستایش نوشتن" بنویسم. از این که نوشتن یا به نوعی میراث مکتوب چه نعمتی است برای یک ملت، و گروه و در وجه دیگرش برای خود فرد.
فرهنگی که هنوز حتی برای قشر فرهیخته ی ما هم نهادینه نشده است.
و در ذیل آن مطلب "درستایش نوشتن" در باره ی روزنوشت ها هم خواهم گفت و اهمیتش
من در آینده ی نچندان دور این روزنویس کردن را جا خواهم انداخت و شما نتیجه ی آن را خواهید دید. توکل به خدا

از اصل مطلب دور افتادم. می خواهم بعضی از آن نوشته ها را که برایم همین حالا هم جذابیتی دارند و مرور زمان برای شخص خودم بی معنی و بی جایگاهشان نکرده را این جا منتشر کنم و گاهی تلقی امروزم از همان مطلب را حاشیه بیاورم.
نوشته است:

سرنگون باد دروغگو.
واژگون باد پایگاه کفر با نام اسلام
درود بر امام.

هجده تیر 1387

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

شاخص


زمان: سال 36 هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.

خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.

« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »

منبع: تاریخ طبری

پس نوشت : کم نخوانده‌ام و نگفته‌ام از دوران علی، ولی خدا شاهد است وقتی توصیف موقعیت را می‌نوشتم، دلم می‌لرزید از مقایسه‌ی رفتار هزار سال پیش او در دوره‌ی عرب جاهلی و وضعیت امروز ما در قرن بیست و یکم:

زبیر را به لطایف‌الحیل فراری می‌دهد
خودش را می‌کشد تا طلحه را به خود جذب کند
از مرگ او آرزوی مرگ می‌کند
با لشکریانش چند بار دهن به دهن می‌شود به خاطر مدارا با دشمن جنگ‌طلب سلاح به دست
عایشه‌ی محرک همه و باعث اصلی جنگ را با احترام به شهرش می‌فرستد
فراریان را رها می‌کند
اسیران را نمی ‌کشد
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.
.
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.
.
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.

بعد التحریر: تمام این پست از متن و پس نوشت از حضرت الپر است حفظه الله

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

امروز 13 خرداد 89


در چارراه برده فروشان
نخّاس ِ پیر ، فردا
یک خطبه در ستایش آزادی
ایراد می کند

ای روزگار شعبده باز نهان گریز!
یک مشت
آجیل خنده وقت تماشا
در جیب ما بریز.

شعر از استاد دکتر شفیعی کدکنی

پ.ن: شاهکار است این تصویر. اکر بدانی

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

ء ... این ها قضاوت‌های مهم مورخ است، و کسانی که با شور و حرارت اصرار به محکومیت اخلاقی [در مورد افراد مشخص] دارند پاره ای اوقات ناآگاهانه راه گریز بسیاری گروه ها و جامعه ها را فراهم می آورند.

مورخ فرانسوی ، لوفور در تلاش برای بی گناه خواندن انقلاب فرانسه از بابت فجایع و خونریزیهای جنگ های ناپلئون ، آنها را به «دیکتاتوری یک ژنرال که خلق و خوی او نمی توانست راحت به صلح و اعتدال تن در دهد » منسوب می دارد.

آلمان ها امروزه خوشوقت می شوند که قضاوت اخلاقی مورخ به جای آن که اجتماعی را محکوم کند که هیتلر را به وجود آورد به نکوهش اعمال مجرمانه ی فردی او بپردازد.

روس‌ها ، انگلیسیها ، و آمریکاییها بی درنگ به کسی می پیوندند که استالین ، نویل چمبرلین ، یا مک کارتی را سپر بلای اعمال سوء جمعی آنها قرار بدهد و به این ها حمله شخصی بیاورد.
در ضمن داوری ستایش آمیز از افراد نیز درست مانند نکوهش اخلاقی آنان می تواند گمراه کننده و زیان بخش باشد

این جملات را بخوانید و به جای هر نام، یک نام ایرانی قرار دهید. به جای روس ها، انگلیس ها و انقلاب فرانسه هم همین طور.

نتیجه اش کاری است که ما روز و شب برایش تلاش می کنیم. این که جنایات و افتضاحات امروز جامعه را به گردن افرادی بیاندازیم فارق از جامعه ای که بستر رشد آن ها را فراهم کرده. بی توجه به شرایطی که اعمال جمعی مان به وجود آورد تا نتیجه کار به اینجا کشید.

این سخن که تباهی امروز مملکت، حاصل خودکامگی یک نفر یک گروه یا حداکثر یک جریان فکری است بی این که مردم ما هیچ کمکی به شکل گیری این جریان کرده باشند اشتباه محض است. همان اشتباهی که یک قرن است مدام تکرارش می کنیم.

یکی را بت می کنیم از بدی و یکی را صنم از خوبی. آن را می شکنیم و این را قبله میکنیم . همه ی رنج گذشته را نتیجه ی تصلب آن می دانیم و همه ی شادی آینده را در قامت این .

این بار باید جلویش را گرفت. این دور مکرر و کثیف باید روزی شکسته شود.

پ.ن.۱: نقل قول از کتاب تاریخ چیست؟ تالیف ادوارد هالت کار. ترجمه حسن کامشاد. ۱۹۶۱

پ.ن.۲: می خواهم خودم را مقید کنیم مرتب تر بنویسم. ببینم می شود یا نه. توکل به خدا

پ.ن.۳: مرتبت با همین نوشته

پ.ن. آخر : تیتر مصرعی از احسان طبری

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

درباره ی اسراییل


اسرائيل شرّ مطلق و تعامل با آن مطلقاً حرام است

فتوای امام موسی صدر عجل الله فرجه

ما اسرائيل را شرّ مطلق مي دانيم. بدتر از اسرائيل در جهان وجود ندارد. اگر اسرائيل با چپ درگير شود، در کنار چپ خواهيم ايستاد . اگر اسرائيل با راست درگير شود ، در کنار راست خواهيم ايستاد. اگر اسرائيل با شيطان درگير شود، در کنار شيطان خواهيم ايستاد. شعار «اسرائيل شرّ مطلق است» ،به اين معناست . “

امام موسی صدر

کجایی امام؟



۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

پریشان گویی در حصار یا مخالف نهفت

من گمانم این است که این ها در یک هفته ی پیش رو - اعنی از امروز تا شنبه ی 15 خرداد - که می شود فردای نماز جمعه ی آن شحنه ی پیر بیایند یک برخورد دفعتی و ضربتی به جامعه بدهند ببینند نتیجه ای و باز خوردی [دارد با نه و اگر] نداشت بروند سراغ میرحسین و سایر احباب قبل از سالگرد بیست و دو خرداد کار را یک سره کنند به خیال خودشان که آن وقت است که شر کلفتی بشود و باز روز از نو روزی از نو و دوباره شروع کنند به بگیر و ببند و بزن و ببر و بدَر حکمن و عاقبتش را خدایی می داند که خیلی وقت است معطل نشسته و نگاه می کند که ما چه می کنیم و ما هم کاری نمی کنیم الا اینکه حواله بدهیم کارها را به همان خدایی که معطل نشسته و به آن ها نگاه می کند که چه می کنند و آن ها هر کاری می کنند با یقین به اینکه آن خدا معطل است و هیچ به کارشان کار ندارد که هیچ گه گاه با آن حضرت ابویحیایش دست در گریبان اهل فرهنگ می کند و به جای دادستانی جان ستانی می کند به جرمی که مردمان کردند یک قرن و با بد بد می کند و با خوب بد می کند و حکمن همه کارش حکمتی دارد که ما نمی بینیم و مصلحتی که ما نمی یابیم و لابد آن همه پیران علما می بینند که دم نمی زنند از خون خلق که می ریزد و جان خلق که کم مانده مجنون شوند و شهروندان که همه شهربند شده اند و آن خیل رندان که جمله به زندان نشسته و باز اینان ایستاده پای سکوت و بر سر همان کلام و به دل همان زمزمه های زیر لب که توکل کنید و توسل کنید و به خدا بسپارید که خدا کافی است

بروید جمع کنید بساطتان را که دیگر بساطی نیست که دین رفت که خدا خسوف کرد که اهریمن به کمال پدیدار شد که مات الدین

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

آن علی این علی

حضرت علی علیه السلام در نامه ش به مالک اشتر می فرمایند که:

"فاملک هواک و شحّ بنفسک عمّا لا يحلّ لک فانّ الشّحّ بالنّفس الانصاف منها فيما احببت و کرهت"
هوای نفست رو جلوش رو بگیر. و جلودار .. .در حقیقت.. عملت باش. الشّحّ بالنّفس یعنی این که الانصاف منها فيما احببت و کرهت. انصاف رو مراعات کنی برای اونی که دوست داری و اونی که دشمن می داری. انصاف رو مراعات کنی.

" و اشعر قلبک الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم"

با تمام وجودت به مردم عشق بورز، مهر بورز، و از مردم دفاع کن.

" و لا تکوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم اکلهم‏"

برای مردم مثل یک حیوان وحشی نباش که به جونشون بیفتی و لت و پارشون بکنی. "فانهم صنفان" این مردم دو دسته اند.

"إمّا أخٌ لک فی الدّین، و إما نظیرٌ لک فی الخلق"
یا برادر دینی تو اند، یا در خلقت با تو برابرند.

" يفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و تؤتي علي ايديهم في العمد و الخطا"

گرفتار می شن، مشکل دارن، خطا می کنند. عمداً و با سهواً.

"فاعطهم من عفوك و صفحك"

بگذر از اینها. با رحمت و گذشت با اینها برخورد کن. اینها مردمن. باید با گذشت با مردم برخورد کرد. سهواً و عمداً اگر اشتباه بکنن.

در آخر می آد می گه " وقد استکفاک امرهم ، و ابتلاک بهم"
تو رو داریم به اینها امتحان می کنیم.

" و لا تندمن علي عفو ، و لا تبجحن بعقوبه و لا تسرعن الي بادره وجدت منها مندوحه ، و لا تقولن : اني مؤمرٌ آمرُ فأطاع"
وقتی می تونی گذشت کنی، گذشت کن. وقتی می تونی مداخله ی تند نکنی، تحریک نکنی، نزنی، نزن.
نگو من همینم امر می کنم دیگران باید اطاعت کنن.

و لا تقولن : اني مؤمرٌ آمرُ فأطاع. من امر می کنم هر کی صداش در بیاد پدرش رو در می آرم.

این مردمه! با مردم باید مثل مردم برخورد کرد. مثل انسان برخورد کرد، و با انسانیت.

اگر ما راه علی رو بریم، حرف علی رو گوش کنیم، منصفانه به همه گوش کنیم، و مثل یک انسان با دوست و دشمن خودمون هم منصفانه برخورد کنیم، قطع و یقین تمام قائله ها می خوابه. تمام مشکلات حذف می شه.
ولی وقتی در یک جامعه یی یکی رو بگیریم، فقط یک صدا رو بلند کنیم و اجازه ندیم دیگران حرف بزنن و هر کی حرف زد انگ بهش بچسبونیم، اون وقت معلومه چه اتفاقی می افته. حالا هر چقدر هم فریاد بزنیم که اصلاحش بکنیم، اصلاح نمی شه. انصاف رو باید مراعات کنیم. صدا و سیما باید انصاف رو مراعات بکنه. سیستم های نظامی و امنیتی باید انصاف رو مراعات بکنن. ما حق نداریم خلاف قانون... خلاف قانون با انسانها برخورد بکنیم.

مسعود پزشکیان - مجلس
هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
رحمت الله علیه

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

همین جوری

ما چه تصور از جوان های خودمون داریم؟
ما چه تصوری از دانشگاه های خودمون داریم؟
از نسل های گوناگون داریم؟
آیا اون ها رو پاک می دانیم؟
آیا اون ها رو قابل اعتماد می دانیم؟
مگر نه این ها بچه های همون پدرانی هستند که انقلاب به اون ها اعتماد کرد
و اون معجزه رو در دهه ی اول انقلاب آفریدند؟
این ها همون هان...

این اعتماد همه ی مشکلات رو از بین خواهد برد
ما خواهیم دید که جوانان یار ملت ما ، یار آینده ی کشور
و بزرگترین افرادی هستند که می تونن به پیشرفت کشور کمک کنن

به تصاویری که از قبل از انقلاب و در سال منجر به پیروزی انقلاب نشون می ده
شما قیافه ی جوان ها رو نگاه کنین.
پوشش شون رو نگاه کنین. آرا شون رو نگاه کنین
خواهید دید که جوانان اون روز اند. مطابق شرایط لباس پوشیدند
این جوان ها همون جوانهایی هستند که فردایش که دفاع مقدس پیش اومد جبهه ها رو پر کردند.
نظام به این ها اعتماد کرد.
امروز هم همانه.
چقدر ما به جوان ها اعتماد داریم؟
چقدر حق اون ها رو می شناسیم؟
چقدر به پاکی اون ها اعتقاد داریم؟
این رمز و راز - به نظر من - عظمت ماست

میرحسین موسوی - بهار 88 - مشهد

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

میرحسین خوانی - 2


این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند، بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.

فاتبروا یا اولی الابصار


شانرده آذر

ما عصبانی تریم

آن ها وحشی تر

و این ایستگاه خوبی نیست.

برویم جلوتر


۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

نفس مطمئنه



ان الّذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون

اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها جزاءاً بما كانوا يعملون


------------------------------
پ.ن.1 : نمی دونم چرا وقتی این عکس رو دیدم این آیه اومد توی ذهنم
پ.ن.2: ولا یحزنک قولهم، ان العزة لله جمیعا

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

جمله ی تاریخی میرحسین


خاتمی با رفتن‌اش کاری اخلاقی کرد ولی آمدن من کاری غیراخلاقی نبود،

و در آینده این را درک خواهید کرد


اسفند 87

این را بعد ها تاریخ تکرار خواهد کرد

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

جوابیه برای آقای قصه ی ظهر جمعه

محمد رضا سرشار در سایت رسمی اش نوشته ای منتشر کرده است در مورد استاد شجریان و اعتراضش به رسانه ی میلی .این را در جوابش نوشتم

آقای سرشار
سلام

فارق از اظهار نظر هایتان در زمینه ی موسیقی و جایگاه آقای شجریان و مهارت و جنس صدا ... که اهل موسیقی دانند ، خواستم چند مطلب خدمت حصرتعالی عرض نمایم:

درباره ی عدم اعتراض آقای شجریان به رژیم شاه که چند بار در متن به آن اشاره کردید عرض می کنم که آقای شجریان به همراه گروه های عارف و شیدا و به سرپرستی جناب ابتهاج پس از واقعه ی 17 شهریور به طور دسته جمعی استعفا نموده (1) و اعتراض خود را به این ترتیب اعلام نمودند.

از سوی دیگر با تشکیل کانون چاووش از سوی همین مجموعه به سرپرستی جناب ابتهاج اقدام به تلاش برای تولید موسیقی های انقلابی نمودند. که ادامه ی این سیر به تولید مجموعه ی کم نظیر چاووش انجامید که در دوران انقلاب و جنگ همواره زمزمه ی لبان مردم ما بوده است.
همین سرود "ایران ای سرای امید"(2) که این روز ها مورد سوء استفاده ی صدا و سیما قرار گرفته هم یادگار همان دوران است.

این عملکرد آقای شجریان و دوستانشان را که شما به کل منکر شده اید را قیاس کنید با عملکرد خودتان که کشته شدن هم وطنانتان در خیابان را نادیده می گیرید و برای تان اهمیت ندارد که جوانان و پیران این مملکت در زندان شکنجه می شوند یا بی جرم محبوسند.
گویی این مسایل برای شما نه بی اهمیت که قابل دفاع و مطلوب است.

تعهد خودتان به قدرت را قیاس کنید با آقای شجریان که نه در دوره ی شاه هنر خود را قربانی درباریان کرد و نه در دوره ی ما توانایی اش را فدای خوش آمد حاکمان نامشروع.

این ها را البته نه بیانیه ی شما مشخص خواهد کرد و نه جوابیه ی من. این ها را قبول خاطر مردم نشان خواهد داد در گذر زمان.

در جای جای نوشته تان جانبداری از صدا و سیما به چشم می خورد. رسانه ی به قول شما ملی که این روز ها سرشار از دروغ و دغل است و بی شرمانه به کتمان اعتراض مردم می پردازد.
چه بد رسانه ای است که به جفا خبر ایران را پنهان می کند و به ریا خبر از فلسطین و لبنان می دهد.
چه شرم آور است دفاع از رسانه ای که شبانه روز به کار تفرقه مشغول است؛ حق و باطل به هم می آمیزد و مردمان می فریبد.

و در آخر هم قیاس کنید که آقای شجریان خود را "خاک پای مردم ایران" می نامد و شما خودتان را "استاد محمد رضا سرشار" (3)

با درود


-----------------------------------------------
1. رجوع کنید به خاطرات محمد رضا لطفی درباره ی سایه در روزنامه ی شرق مورخ 7 تیر 85
2. در آلبوم سپیده یا چاووش شماره 6 با شعری از سایه آهنگ لطفی و صدای آقای شجریان
3. برگرفته عنوان سایت آقای سرشار

پ.ن. نوشته ی محمدرضا سرشار را اینجا بخوانید