‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

محمد نه فقط حرف نمی‌زد، در چهره و رفتارش هم نمی‌شد چیزی خواند. کم‌رو و بی‌آزار. در فهم ریاضی و ادبیات یکی از بهترین افراد کلاس بود و در کامپیوتر و برنامه نویسی همتا نداشت. تفریحش این بود که برنامه می‌نوشت و گاهی بازی‌های کامپیوتری می‌ساخت. چیزی که من نه از زبان خودش که از بچه‌های دیگر کلاس شنیدم. حتی می‌گفتند یک‌بار سایت مدرسه را هک کرده که با توانایی‌هایش جور در می‌آمد ولی با روحیاتش نه.

پارسا همواره و در طول تمام کلاس‌ها، تا جایی که معلم معترض نمی‌شد، مشغول طراحی ماشین بود. بی‌هیچ گفت‌وگو. یک کاغذ و یک مداد همیشه روی میزش بود و در فرصت‌هایی که به نظرش معلم حرف مفیدی نمی‌زد (تقریبا تمام زمان کلاس من) مشغول طراحی انواع ماشین‌های روز دنیا بود.

احتمالا هر معلمی که بیش از دو سال تدریس کرده تجربه‌ای از دانش‌آموزان خاموش دارد. کم و بیش در هر صد دانش‌آموز سه نفر وجود دارند که هیچ تمایلی به حرف زدن ندارند. این حرف نزدن محدود به کلاس درس نیست. معمولا جز با دو سه همسال با هیچکس صحبتی نمی‌کنند و همان‌ چند نفر را هم دوست صمیمی خود نمی‌دانند.

در کلاس سی‌نفره، محمد و پارسا دو چهره از این خاموشان بودند. سوم راهنمایی سابق (هشتم فعلی). هر دو بی‌اندازه ساکت و کم‌حرف. در طول یک‌سال تحصیلی جز اوقاتی که از محمد پرسشی می‌کردم هرگز صدایش را نشنیده بودم. هیچ‌وقت داوطلب خواندن انشا نبود و به‌ندرت، چنانکه حکما گفته‌اند النادر کالمعدوم، پاسخ سوالی را که می‌دانست داوطلبانه جواب می‌داد. این شیوه سلوک معمولا باعث دلخوری معلمان دیگر از او بود. هرچند هیچ‌وقت در نمره و تکلیف کسری نداشت.

باری من به واسطه علاقه درونی‌ام به خاموشی تلاش می‌کردم به محمد و هم‌تایش پارسا بیشتر توجه کنم. در کلاس‌های من همیشه نوعی تبعیض مثبت نسبت به جمعیت اندک خاموشان وجود داشت (و دارد).

از نیمه سال تحصیلی یکی از تکالیف ثابت کلاس انشا، نوشتن یادداشت روزانه بود. سه روز در هفته در یک سررسید یا دفتر چه. این نوشتن روزانه در آغاز صرفا گزارش برنامه‌های یومیه است اما اندک‌اندک سوق پیدا می‌کند به سوی نوشتن از احوال درونی و افکار و عواطف. طبق قراری که گذاشته بودیم تنها کسی بودم که حق داشتم یادداشت‌ها را بخوانم و البته آنها حق داشتند یادداشت‌های یک یا چند روز را علامتی بزنند که خوانده نشود و شخصی بماند.

با ادامه این نوشته‌ها کم‌کم راهی پیدا کردم تا بفهمم این خاموشان کلاس به چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند.

به قول روانشناسان انسان پنج ساحت وجودی دارد. افکار، عواطف، خواسته‌ها، رفتار و گفتار. و این دو مورد اخیر ساحت‌های بیرونی‌اند که تنها راه دسترسی ما به ساحت‌های درونی هر فردند. کسی که حرف نمی‌زند و رفتارش هم چیزی به ما نمی‌دهد راهی برای ورود به دنیای درونش باقی نمی‌گذارد.

با این همه، سال تمام شد و همه تلاش‌های من در برقراری ارتباط با محمد (و البته پارسا) ناکام ماند. او همچنان یکی از بهترین شاگردان همه کلاس‌ها از نظر درس و نمره بود و من همچنان ناتوان از برقراری یک دیالوگ واقعی با او. هرچند که در ماه‌های آخر دو سه بار خرده گفت‌وگویی کردیم اما باب آن اندک ارتباط هم با پایان سال بسته شد.

چهارسال بعد در تعطیلات نوروز بدون هیچ مقدمه‌ای یک پیام بلند از محمد دریافت‌ کردم. تعداد کلمات آن پیام احتمالا بیش از کلماتی بود که در طول یک سال تحصیلی به من گفته بود. خواندم. بعد از چند سال فهمیده بود در این برقراری ارتباط با دیگران مشکلی هست و تصمیم گرفته بود با کسی مطرح کند و مخاطب بهتری از من نیافته بود.

پیامش سنگین بود. هم محتوای پیام و هم این واقعیت که در طول این مدت همدلی نیافته و عاقبت پیام را برای من که فقط یک‌سال معلم پاره‌وقت او بودم فرستاده. فکر کردم چرا این گروه را نادیده می‌گیریم.

یک جمله از پیامش این بود: «خلاصه اینکه از تنهاییم شدیدا کلافه‌ام.»

۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه

فضیلت‌های بزرگ


تیره‌بخت ترین انسان کسی است که سودای فهم کل خلقت را در سر داشته باشد و، به قول شاعر، "به پژوهش در اعماق زمین بپردازد"، و با دقت در پی کشف اسرار ارواح دیگران باشد، غافل از آن‌که به روح خویش پرداختن و خادم وفادارش بودن او را کفایت می کند.
مارکوس اورلیوس، تاملات، کتاب دوم

مِنْ حُسْنِ إِسْلامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَالاَ يَعْنِيهِ
رسول الله صلی‌الله‌علیه ، صحیح ترمذی

در زمین مردمان خانه مکن                   کار خود کن، کارِ بیگانه مکن
مولانا جلال الدین، مثنوی، دفتر دوم

۱۳۹۵ فروردین ۱۴, شنبه

کسب جمعیت از آن زلف پریشان


آدمی موجودی است که به هرچیز خو می‌گیرد. هیچ امری نیست که آدمی نتواند به آن عادت کند.
هر فرایند عادت کردن دوره ای دارد متناسب با موضوع آن و هرچه آن موضوع ناآشناتر باشد دوره خو گرفتن طولانی‌تر است. 
غریب‌تر همین فرآیند هم مشمول قانون خود است و آدمی به عادت کردن هم عادت می‌کند و به مرور آسان‌تر عادت می‌کند و ناگهان روزی به خود می‌آید و می‌بیند به غریب‌ترین چیزها عادت کرده.

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

تاملات محرمیه


ابن زبیر بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی بیعت کند لیکن او زیر بار نرفت و خبر به یزید بن معاویه رسید که عبدالله بن عباس زیر بار ابن زبیر نرفته است و از این خبر شادمان گشت و به ابن عباس نوشت:
خبر یافته‌ام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا با طاعت او درآیی و آنگاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لیکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیده‌ای چه با ما وفادار مانده و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است او را فرمان برده‌ای، پس خدا تو خویشاوند را پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که بخویشان حقشناس می‌دهد، و من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو نیکی کنم و بنیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد، شتاب ورزم، پس خدایت رحمت کند، خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف می‌رسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را می‌فریبد مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت رها نکردن بیعت من آگاه ساز چه ایشان فرمان تو را بهتر می‌برند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا این بی بند و بار ملحد و السلام.

پس عبدالله بن عباس به او نوشت:
"از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه، اما بعد؛

 نامه‌ات درباره فراخواندن پسر زبیر مرا بخویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی بیعت کنم، بمن رسید. و اگر هم آنچه شنیده‌ای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه دوستی با تو را، لیکن خدا است که نیت مرا می‌داند. و گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد، بجانم سوگند از حق ما که در دست داری جز اندکی بما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که مردم را بیاریت وادار نمایم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز، شادمانی و خوشحالی مباد ترا، با اینکه حسین بن علی را تو کشته‌ای! خاک بدهانت ای خاک بر سر، راستی از کم خردی و بی‌فکری تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد، و درخور سرزنشی و هلاک سزای تو است. 
ای بی‌پدر، گمان مبر، کشتنت حسین و جوانان بنی عبد المطلب، چراغهای تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد برده‌ام، لشکرهای تو آنان را آغشته بخاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی زمین انداختند، بادها بر ایشان می‌وزید و گرگها ایشان را دست بدست می‌گرفتند، و گفتارها بنوبت بر آن بدنها هجوم می‌آوردند ، تا خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را کفن کردند.

ای یزید، بخدا قسم بواسطه من و آنان عزت یافته و در مقامی که داری جای‌گزین شده‌ای. من هر چه را فراموش کنم، اما از یاد نخواهم برد که بی‌پدر بدکار بدکارزاده بیگانه پست پدر و پست مادر را بر ایشان مسلط کردی همانکه پدرت از بستن او بخود جز ننگ و رسوایی و خواری دنیا و آخرت و مرگ و زندگی چیزی بدست نیاورد. 
پیامبر خدا گفته است: الولد للفراش و للعاهر الحجر،" فرزند برای بستر است، و زناکار را سنگ باید." پس او را به پدرش ملحق کن، چنانکه فرزند حلال زاده پارسای پاک دامن بدو ملحق می‌شود. پدرت بنادانی سنت را از میان برد و بدعتها و تازه‌های گمراه‌کننده را عمدا زنده کرد. 
 من هر چه را از یاد ببرم، فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا بحرم خدا طرد کردی آنگاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافل‌گیر او را بکشند، پس او را از حرم خدا به کوفه راندی و ترسان و نگران از مکه بیرون رفت با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود در بطحا، و اگر در مکه اقامت می‌گزید و جنگ در آن را روا می‌شمرد، از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می‌شد، لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت پیامبر خدا را حلال شمارد و بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی هنگامی که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند، و آنچه را پسر زبیر نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد، و چنان گمان می‌برم که تو خود حلال شمارنده‌ای بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده (کعبه) و ضامن آنی، تویی که پیوسته با زنان خواننده و نوازنده می‌گذرانی، پس چون (حسین بن علی) بدعقیدگی تو را دید رهسپار عراق شد بی‌آنکه بخواهد با تو نبرد کند و امر خدا فرمانی انجام یافته بود . 
سپس تویی که به پسر مرجانه نوشتی تا با سپاهیان سر راه بر حسین بگیرد و او را دستور دادی که در کار وی شتاب ورزد و امروز و فردا نکند و اصرار ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبد المطلب، اهل بیتی را که خدا پلیدی را از ایشان بدور داشته و آنان را بسی پاکیزه کرده است، بکشد، مائیم آن اهل بیت، نه مانند پدران بدخوی جفاکار سختگیر نامهربانت. 
 سپس حسین بن علی به او پیشنهاد سازش کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمیِ یاران و برانداختن خاندان او را غنیمت شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتند چنانکه خانواده‌ای [از] ترکان و کافران بکشند.

 چیزی نزد من عجبتر از آن نیست که خواستار دوستی و یاری منی و تو خود پسران پدرم را کشته‌ای و خون من است که از شمشیر تو می‌چکد و خون تو یکی از خواسته‌های من است (یکی از کشندگان خویشان منی) پس اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهی من نخواهی رهید و اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش از ما پیمبران و پیمبرزادگان بشهادت رسیده‌اند و وعده‌گاه خداست و در یاری ستمدیدگان و انتقام کشیدن از ستمکاران او خود کفایت است، پس شگفت مدار که امروز بر ما ظفر یافته‌ای، بخدا قسم روزی هم ما بر تو پیروز می‌شویم. 
اما آنچه از وفاداری و حقشناسی من گفتی، اگر هم چنان باشد بخدا قسم با پدرت بیعت کردم با اینکه می‌دانستم [که پسر عموهای من] و همه پسران پدرم برای این امر از تو شایسته‌ترند، لیکن شما گروه قریش بر ما فزونی و برتری جستید و سلطنت ما را از ما ربوده بخود اختصاص دادید، و دست ما را از حق ما کوتاه کردید، هلاک بر کسی که در ستم کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بدست گرفت، پس هلاک باد اینان را چنانکه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدین و تکذیب کنندگان پیمبران هلاک شدند . 

 هان، عجبتر از همه عجبها، و تا زنده باشی روزگار تو را بشگفت آورد، آن است که دختران عبدالمطلب و پسران صغیری از نسل او را چون اسیران جلب شده نزد خود به شام بردی تا بمردم نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشته‌ای. 
بجانم سوگند که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بوده‌ای، اما امیدوارم که زخم‌زبانم و شکستن و بستنم بر تو گران آید، این شادمانی تو را نپاید و پس از آنکه عترت پیامبر خدا را کشتی، خدایت جز اندکی مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار از دنیا بیرون برد، پس ای بی‌پدر زندگی کن، بخدا سوگند آنچه کرده‌ای تو را نزد خدا هلاک ساخت. 
و سلام بر کسی که فرمان خدا را ببرد".

ترجمه تاریخ یعقوبی - جلد دوم - صص ۱۸۶ - ۱۸۹

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

"عمری که نبود، خواب دیدم" یا تاملی در دقائقِ "سال‌ثانیه"


سال‌ثانیه را هفت روز پیش دیدم. به لطف و اصرار عماد.
در طول اجرا و لحظه بعد از آن شاید چندان از کار سر در نیاوردم و یک هفته طول کشید تا سعی کنم برای خودم این اثر را تحلیل کنم یا برایش معنایی بتراشم! فردایش چیز زیادی از اجرا یادم نبود. گویی با غلتک حافظه ام را صاف کرده بودند.

یکی از تفاوت هایی که (به صورت پیش فرض) در ذهن خودم بین سینما و تئاتر قایلم، این است می‌توان یک فیلم را چندین بار دید اما یک تئاتر را نه.
ممکن است یک فیلم را دوباره و چندباره ببینی. به بعضی صحنه ها را نگه داری یا سریعتر عبور کنی. اما در تئاتر باید در همان اولین و آخرین تماشا، هرچه می خواهی از صحنه درو کنی و ببری.

سال‌ثانیه از این منظر، بسیار دور از تصور من بود. چه اینکه جزییات زیادی از صحنه بود که من اصلا نمی دیدم و صداهایی که به گوشم نمی رسید یا اتفاقاتی که همزمان می‌افتاد و تنها یکی را در هرلحظه می توانستم دنبال کنم و یا به قدری دور بود که ترجیح می‌دادم تلاش نکنم ببینمش. 
صحنه هایی که حتی اگر می‌دیدمشان هم چند لحظه بعد جوری جیغ می کشیدند که یادم برود.


سال‌ثانیه روایتِ معمول نداشت و پایه اش بر نماد و اشاره‌ها بود. گویی قرار نیست قصه ای برای مخاطب روایت کند بلکه فقط اشاره‌هایی می‌کند تا مخاطب قصه‌ی خود را به یاد بیاورد.
برای من که از دنیای زنانه دورم، سال‌ثانیه مبهم تر - و به تعبیر دیگر کنایی‌تر - از چیزی بود که احتمالا قرار بود به نظر بیاید. 

روایت زندگی زنانی که از وضعیت موجودشان خوشحال نیستند. نمی توانند خودشان را از گذشته‌، خانواده‌، کار و آدم‌های اطرافشان جدا کنند. هرچه با آب می‌شویند پاک نمی‌شوند.

همین نکته به نظرم اصل قصه است! آدم هایی که نمی‌توانند خودشان باشند؛ مدام درگیر بیرون از خودند؛ در قیدِ ارزش‌داوری های یومیه و اخلاقی و جمال‌شناسانه و ... دیگران. آن‌قدر درگیرِ دیگران که قوه تشخیص‌شان تحلیل رفته. 

گام بعدی هم این است که دیگر هیچ‌کدام عاملیت‌ ندارند. حس می‌کنند اسیر نوعی جبر تاریخی و جغرافیایی و اجتماعی اند. از خود اختیاری ندارند و تنها می مانند، مدت‌ها به انتظار یک جفت شش. 


این آدم ها اندک اندک در میان این قید و بندهایی که به خود پذیرفته‌اند رنده شده‌اند و پخته؛ دیگر مزه اولشان را ندارند.

سال‌ثانیه احتمالا قصه‌ی خودِ ماست. آدم‌هایی که مدام‌ می‌دوند و نمی‌رسند. شاید آخرین راهی که داریم این است که جای‌مان را با کسی عوض کنیم.

سال‌ثانیه عنوان نمایشی است از حمید‌ پورآذری که در مرداد و شهریور۹۴ در زمین تنیس مجموعه سعدآباد اجرا شد.


۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

چون در این جا بی‌قرارم آخر از جاییستم


هذا الحديث رواه مسلم عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ
 بَدَأَ الإِسْلامُ غَرِيبًا ، وَسَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ غَرِيبًا ، فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ

عن ابن عمر قال أخذ رسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم بِمنْكبيَّ فقال:
كُنْ فِي الدُّنْيَا كَأَنَّكَ غَرِيْبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِيْلٍ

من غريبم و غريب را كاروانسرا لايق است.
مقامات شمس تبریزی

و گفت: غریب آن بود که در هفت آسمان و زمین هیچ با وی یک تار موئی نبود و من نگویم که غریبم من آنم که بازمانه نسازم و زمانه بامن نسازد.
و گفت: با خدای خویش آشنا گرد که غریبی که به شهر آشنائی دارد با کسی آنجا قوی دل‌تر بود.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی

ایا غریب فلک! تو بر این زمنی حیفی                ایا جهان ملاحت! در این جهان چونی؟
غزلیات شمس

و ازو پرسیدند: علامت محبت چیست؟ گفت: ... و آنکه نفس خویش را غریب بیند و اگر چه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز


فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : 
رحم الله أبا ذر ، يمشي وحده ، ويموت وحده ، ويبعث وحده.

و گفت: غریبان را خدای باشد و بس.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز

و گفت: الهی! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو الفت گرفته‌ام زیرا که غریب با غریب الفت گیرد.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز

و گفت: غریب آن‌ست که او را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت بود با ایشان بیگانه باشد.
 تذکرة‌الاولیاء - ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

زمانه کاتب ِ دکّانِ مِی فروشم کرد


هر آن چه که گمان ببری که از تو ( و سبک زندگیِ تو و اعتقاداتِ تو و علایقِ تو و خلاصه همه چیز ِ تو) فرسنگ‌ها دور است و هرگز به آن حال نزدیک هم نخواهی شد، روزی خود را می‌یابی در حالی که سر سوزنی با آن فاصله داری بلکه به خود می‌آیی و می‌بینی همان حالِ ظاهرا دور، از همه سو احاطه ات کرده و تو مشغول همان حالی.


۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

قال: إنه كما ذكرت، ولكنه كَثِير الدعابة

 سخنان عباس بن عبدالمطلب به علی ابن ابی‌طالب در روز شورا
فقال العباس لم أدفعك إلى شي‏ء إلا رجعت إلي مستأخرا بما أكره أشرت عليك عند مرض رسول الله ص أن تسأله عن هذا الأمر فيمن هو فأبيت و أشرت عليك عند وفاته أن تعاجل البيعة فأبيت و قد أشرت عليك حين سماك عمر في الشورى اليوم أن ترفع نفسك عنها و لا تدخل معهم فيها فأبيت. 
فاحفظ عني واحدة كلما عرض عليك القوم الأمر فقل لا إلا أن يولوك و اعلم أن هؤلاء لا يبرحون يدفعونك عن هذا الأمر حتى يقوم لك به غيرك و ايم الله لا تناله إلا بشر لا ينفع معه خير [1],[2]
عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام تو را از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. 
اكنون يك چيز به تو مى‌گويم، بشنو و عمل كن و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه تو را خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره تو را از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت.

[1]: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد اول - خطبه شقشقیه - داستان شورا
[2]: تاریخ طبری جلد پنجم - حوادث سال بیست و سوم - قصه شورا

پ.ن. شرح نهج البلاغه می‌خواندم به این قسمت برخوردم. به نظرم جالب آمد

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

این قصه عجب شنو از بخت واژگون


مدتی‌ست غرق این غزلم.




پ.ن. : خوبی این نسخه این است که ابیات تغییر کرده را هم آورده است. ابیاتی که قافیه های مشابه دارند را ملاحظه بفرمایید. از هر دو بیت با قافیه مشترک یکی را حافظ ابتدا سروده و نهایتا به شکل دوم تغییر داده. دیدن این بیت ها و تلاش برای شناخت جمال‌شناسی نهایی ِ حافظ و حدس زدن اینکه کدام بیت متاخر است لذت ِ بی‌بدیلی دارد.
پ.ن.۲: بیت دهقان سالخورده را بی‌اندازه دوست می دارم. در سایت گنجور ذیل همین غزل کسی نوشته بود:

منظور حافظ از دهقان سالخورده، پدر حکیم نزاری قهستانی است چنانکه دیوان این شاعر فرزانه آمده است: 
پرسیدم از پدر نکتی وان لطیفه را                     در خواب بر صحیفه خاطر نگاشتم
گفتم بگوی تا به چه حالی چگونه ای؟            گفت ای پسر من آن بدرودم که کاشتم

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

آه که سودی نکرد، خوانش ِ بسیار ِ من


 نمی دانم چه کسی گفته است: هرچقدر بیشتر خواندم (یا بیشتر فهمیدم) ایمانم کمتر شد.

حکایت من هم کم و بیش همین است. و حالا این روز ها و هفته ها دچار این سوالم که آیا باز هم بخوانم؟

پر شده ام از سوال هایی که از خواندن ها و فکر کردن های مکرر به وجود آمده و در وضعیتی کاملا معلق قرارم داده. به همه چیز مشکوکم و یقینیاتم از انگشتان دست فراتر نمی رود.

حالا مانده ام که باز هم بخوانم برای یافتن جواب ها یا دیگر رها کنم. از یک طرف می بینم که هرچه خوانده ام معلق تر و مشکوک تر شده ام و بعد فکر می کنم که خوب ، دیگر نخوانم تا اوضاع معلق‌تر نشود.
و بعد می بینم که این تعلیق خود امر مطلوبی نیست که همین‌طور بخواهم نگه‌ش دارم. 
و وقتی فکر می کنم که چطور از این تعلیق در بیایم جز به خواندن و فکر کردن و گفت‌وگو چیزی به ذهنم نمی آید.

نمی دانم که باید باز خواند و خواند
 یا باید چشم پوشید و در خاک کرد. شاید این تو مدان ِ میهنگی باشد!

۱۳۹۳ مرداد ۴, شنبه

روزنوشت - چهارم مرداد


 باید هر روز چیزی نوشت.  هرچند کوتاه. ولو به زور. حتی چرند - که پیش‌تر هم غیر از این نبوده -

اصلا لازم نیست مطلب مهمی باشه. فقط باید باشه. مثلا همین روزا بعد از مدت ها آلبوم موسیقی ابوعلی سینا رو پیدا کردم. مدت‌ها بود دنبالش بودم. و جز دو ترک که از روی سریال جدا شده بود چیزی ازش نداشت.  همین حالا دارم بهش گوش می‌دم و خوشحالم از بابتش.

گفتم ابن سینا. دیروز یک فیلمی را (به توصیه ی صاد سین) شروع کردم و تمام نشده میانش خوابم برد.
پس طبعا در موردکل فیلم نمی توانم نظر خاصی بدهم. اجمالا درباره‌ی یک نفر در قرون وسطی بود که می خواست پزشک شود و از انگلستان - گمانم - بلند شد آمد اصفهان خدمت جناب بوعلی 
خلاصه در بخش های زیادی از فیلم، بیننده شاهد اصفهان قدیم است و جناب "حکمت دان" - به قول ابوسعید ابوالخیر-(البته من خواب بودم و شاهد نبودم)
 نقش شیخ الرییس را هم این آقای بن کینگزلی یا همان گاندی سابق بازی کرده.
 

از مسایل دیگر ( یا به لفظ ادق مصائب دیگر) این است که کارهای من هیچ وقت تمام نمی شود. به مو می رسد ولی قطع نمی شود. مهم نیست چه کاری باشد. درس. کار تفریح مطالعه پژوهش دوستی خانواده.
می ترسم یک روز خواجه احمد مرا گوید:‌ در همه کار ناتمامی.
می ترسم آخر سر زندگی را هم ناتمام بگذارم.  بعد از آن هم مرگ را ناتمام بگذارم. مثلا بروم در کما و هیچ وقت در نیایم و ایضا هیچ وقت هم نمیرم. همین جوری بمانم ناتمام. 
روز محشر هم نقص پرونده بخورم و همین‌طور یک لنگه پا بمانم آنجا. حسابم ناتمام بماند.


۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

Original Debt


در الاهیات مسیحی آموزه‌ای هست به نام گناه ازلی یا نخستین.
که می‌گوید انسان در ابتدا پاک خلق شد اما به واسطه‌ی گناه آدم و حوا و خوردن از آن میوه ممنوعه این پاکی از انسان گرفته شد و طبیعت پلید و گناهکاری یافت که با هیچ عملی از این گناه پاک نخواهد شد.

در الاهیات اطراف من هم آموزه‌ای هست به نام بدهی ازلی.
که می‌گوید تو بدهکار خلق شده‌ای و هیچ پرداختی بدهی تو را از بین نخواهد برد.

مساله این‌جاست که تو به عنوان یک مسیحی وقتی با این آموزه مواجه می‌شوی می‌یابی که خودت در ایجاد آن دخیل نبوده‌ای اما از آن متضرر هستی

پ.ن. تا کدام مسیح بخواهد مصلوب شود و من را برهاند

پ.ن.۲: از این همه بدهی ِ پایان ناپذیر خسته شدم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

الانسان فی کبد


و در نهایت همه چیز طوری پیش رفت که استعاره ی رنج خود را بیش از پیش به ما نشان دهد. 
زندگی چیزی نیست مگر یک رنج بزرگ.
و لذتی نیست مگر آنکه رنجی بزرگنر بسازد
و بر آن چیزی بیفزاید
تا بدان غایت رسد.

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.


همیشه از اینکه معمولی باشم می ترسیدم. از بچگی سعی می کردم عجیب باشم. خاص باشم. از بچگی ِ بچگی که نه. تقریبا سال های راهنمایی بود. یه معلمی داشتیم که می گفت هرکدومتون باید رتبه یک باشین. رتبه ی یک ِ درسی فقط یه نفره. برید دنبال رتبه یک ِ خودتون.
از همون وقت ها می ترسیدم که معمولی باشم. که نتونم رتبه یک ِ خودمو پیدا کنم. رتبه یک ِ معمولی ترین آدم دنیا بودن خیلی ترسناکه.
اون زمان تازه تب بازی های کامپیوتری راه افتاده بود. من برای اینکه معمولی نباشم کتاب می خوندم. شریعتی گوش می دادم. همه از عبدالباسط خوششون می اومد. من سعی می کردم از مصطفی اسماعیل خوشم بیاد.
همه درس می خوندن من نمی خوندم. همه اش به خاطر ترس از معمولی بودن بود. زندگی ِ ملال آور ِ آدم های ِ معمولی خیلی هراس انگیزه برام.
دبیرستان و پیش‌دانشگاهی که بودم کاملا یه آدم متفاوت شده بودم. البته معمولی بودن های خودم و داشتم. ولی وقتی همه می چرخیدن من مثنوی و حافظ می خوندم. اون وقتی که حافظ می خوندن من سایه و اخوان.
بقیه سایه و اخوان من نزار قبانی و محمود درویش.
ولی
یه اتفاق بد افتاد. خیلی بد. یه دفعه همه تصمیم گرفتن متفاوت شن. ترسناک بود. وحشت آور بود. همه می خواستن متفاوت باشن. عجیب و متفاوت و خاص و روشنفکر و آوانگارد.
همه شروع کردن پل الوار خوندن و تیپ های عجیب زدن. شاملو زمزمه کردن و دوتار حاج قربان گوش دادن.
دیگه متفاوت بودن شده بود مال ِ همه. یه کار معمولی. همه گیر.
منم حالا یه آدم معمولی بودم که سعی می کنه مثل همه ی آدما متفاوت باشه.
به خودم گفتم اشکال نداره بر می گردم و عادی میشم. ولی راه بسته بود. ترسناک ترین اتفاق زندگی م بود.
دیگه همه حرفایی که من خونده بودم و یاد گرفته بودمن. چیزایی که گوش می کردم و شنیده بودن. کسایی که دوست داشتم و از من بهتر می شناختن.

ترس بود دیگه. اومد سراغم. خواستم فرار کنم. راه نبود. هم عادی بودن معمولی بود هم متفاوت بودن عادی.
چاره ای نبود دیگه. از ترس گذشت. وقتی از چیزی می ترسی ازش فرار می کنی. وقتی یه دفعه از آسمون مث بارون میریزه رو سرت و چتر هم نداری...
وقتی وسط یه دشت ِ بی سر و ته گیر افتادی و بارون داره شرشر می ریزه رو سرت چیکار می تونی بکنی؟
هیچی باید خیس بشی دیگه. 
وقتی خیس میشی، وقتی کسی می میره، یا چه می دونم اصلا کفتر رو کله ات خرابی می کنه دیگه نمی ترسی. باید قبولش کنی.
منم قبولش کردم. گفتم خوب دیگه. هر چه باداباد. همه معمولی، منم معمولی. 
ولی بازم می ترسیدم که بقیه بفهمن معمولی ام. برا چی نمی خواستم معمولی باشم؟
چه می دونم! معمولی بودن، غذاهای معمولی خوردن، حرفهای معمولی زدن، انشاهای معمولی نوشتن، قصه های خاله زنکی ِ معمولی شنیدن و بحثای سیاسی ِ معمولی کردن. به نظرم از کسالتش می ترسیدم. از معمولی بودنش. از هر روزی بودنش. 
هرچی هم ازش فرار کردم با دست و پنجه ی بازتر اومد سراغم. و اون وقت بود که دیگه همه چی کسالت آور شد. حتی متفاوت بودن. 
همین م باز داره کسالت آور میشه. تکراری و معمولی - مثل همه ی نوشته های معمولی ِ دیگه.


--------------
انشای دوم با موضوع ترس

انشای اول و توضیحات از بیم بلا بود؟

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

ولا تقولن لشيء إني فاعل ذلك غدا

آدم از فردای خودش خبر نداره.
.

می فرماید که: قلب الانسان بین الاصبعین من اصابع الرحمن یقلبها کیف یشاء. اصلا همچین بین انگشتاش می چرخونه که آدم نمی فهمه کی چرخیده. کدوم وری چرخیده. صبح از خواب بیدار میشی می بینی ای دل غافل! این دل ما کجا رفته؟ هیچی دیگه. هی با خودت کلنجار می ری که من کی فرستادم ش دنبال این حرفا. یادت نمیاد. آخه خودت نفرستادی ش. خودش فرستاده. خودش چرخونده. دور انگشتاش.
هرچی نگاه می کنی دیروز کجا امروز کجا؟ سر درنمیاری.

آخه حقیقتیه.
آدم از فردای خودش خبر نداره.

نه اینکه فقط آدم خبر نداشته باشه ها. همین حالا که فک می کنم می بینم موسی و ذالنون هم خبر نداشتن. موسی سردش بود. زن و بچه اش  گفت برم بلکه یه آتیش ی گیر بیارم. چه می دونست اول قصه است تازه. رفت اون بالا پیغمبر شد. پیغمبر معمولی هم نه. باید بره تو شیکم فرعون. با بنی اسرائیل سر و کله بزنه. خوب اگه خبر داشت از فرداش سرما رو تحمل می کرد. نمی رفت دنبال یه شعله آتیش.

یونس حوصله اش سر رفت. از دست قومش که ایمان نمی آوردن. از دست خداش که عذاب نمی فرستاد. بیل و انداخت و رفت. عصبانی. همین یونس فردا روز دید تو شیکم ماهی ه.  فکر کرد کسی کاری به کارش نداره. چه می دونست؟ اگه می دونست اقلا یه دو روز بیشتر دندون سر جیگر می گذاشت.

یا اصلا همین ابراهیم ابوالانبیاء. همه ی زندگی ش بی خبری از فردا بود. خواست آفتاب بپرسته اومد پایین. خبر نداشت که. اگه خبر داشت از اول نمی پرستید. شب خوابید صبح بیدار شد که بره سر بچه شو ببره. چرا این کارو می خواست بکنه؟
چون تو جهان یه اصلی هست. 
آدم از فردای خودش خبر نداره.

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه: هیچ کس فردا رو ندیده. چون همیشه امروزه. هیچ وقت فردا نیست. وقتی فردا رو ندیده باشی خوب ازش خبر نداری. اونی که از فردا خبر داره فرداش فردا نیست. امروزه. مثلا خدا همیشه براش امروزه. کل یوم هو فی شان. کل یوم له الیوم. ولی ما ها همیشه امروزیم و فردا رو ندیدیم.

نمی گم جبره یا اختیاره یا چی. اصلا مساله جبر و اختیار نیست. تو هرچقدر هم که اختیار داشته باشی آخرش اختیار خودتو داری. بالاخره اختیار آدم های مختلف یه جا با هم مماس میشه. تو تصمیم می گیری بری فلان رشته یا کلاس یا بهمان کتاب و بخونی. ولی دیگه در مورد اونای دیگه ای که میان اونجا که اختیار نداری.
یه دفعه می بینی خوندن ِ یه کتاب، رفتن ِیه کلاس، گرفتن ِ یه انتخاب ِ بی مزه‌ی ِ الکی ِ ساده‌ی ِ نه چندان کلیدی ِ فکر نشده ی ِ هزار تا کسره ی ِوصل ِ دیگه منجر به چیزی شد که که در خواب هم گمان نمی بردی.

اون وقته که بیای و با من همصدا شی:
آدم از فردای خودش خبر نداره.

همین خود ِ تو دیروز که از خواب بیدار می شدی صد سال خیال نمی کردی امروز با من همصدا باشی.
دیگه تکرار نکنم. با خودت زمزمه کن

پراکنده گویی شد. فک نمی کردم بیام امروز اینجا پراکنده گویی کنم. ولی خوب طبیعیه.
آدم از فردای خودش خبر نداره


------------------
پ.ن. فردا کی مرده کی مونده؟

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

از بیم بلا بود؟


همیشه از این می ترسیدم که یک روز برم سر کلاسی که براش ایده ای ندارم. توی دانشگاه همیشه می تونستم تشخیص بدم استادهایی که حرفی برای گفتن ندارند کدوم هان. تقریبن همه شون . جز یکی دو تا بقیه می اومدن که وقت و بگذرونن. برا همین از دانشگاه بدم می اومد. همه شون جز دکتر رمضانی.

همیشه می ترسیدم شبیه کسایی بشم که ازشون بدم میاد. ولی همین داره سرم میاد.

از بچگی از آدم های غرغرو بدم می اومد. از آدم های نازنازی. آدم‌های خیلی احساسی. از هوای بارونی. از آدمای کچل. از گیر دادن الکی. از آدمایی که تنها زندگی می کنن.
می ترسیدم یه روزی خودم عین همونا بشم. هرچی گذشت شدم شبیه همونایی که ازشون بدم می اومد. کی ترسیدم غرغرو بشم. تنها بشم. معمولی بشم. هرچی گذشت غرغرو تر و بی خاصیت تر و تنها تر و معمولی تر شدم. شدم عین استاد دانشگاه‌هایی که ازشون متنفر بودم. شدم همون چیزی که ازش می ترسیدم.
از هرچی می ترسیدم سرم اومد.

صبح تو راه مدرسه تصمیم می گیرم سر کلاس چی بگم. می ترسم از این‌که بچه ها بفمن حرفی برای گفتن ندارم. از این‌که بهمن چیزی نمی دونم. از خودم شعر و قصه در میارم. حرف‌های الکی.
از الکی بودن هم خیلی می ترسیدم. از بی هدف بودن. از هر جایی بودن.
ولی حالا بی‌هدف ترین آدم خاورمیانه ام.
بی‌هدف می نویسم. بی‌هدف دانشگاه می رم. بی‌هدف می خونم و بی‌هدف درس می‌دم.
هرچی ازش ترسیدم سرم اومد.

انگار ترس جاذبه داره. چه می دونم یه شخصیتی داره برا خودش. میاد دم دستت میگه خوب، از چی می ترسی؟
می‌ره دنبالش و میاره می چپونتش تو حلقت. میگه: از الکی بودن می ترسی؟ بیا. الکی باش
از بی هدف بودن؟ از هر جایی بودن و احساسی و معمولی بودن.
از هرچی می ترسی میاد طرفت. مستقیم. راهش رو هم کج نمی کنه. همچین مستقیم و از روبرو هم میاد.

ترس با خودشم رقابت می کنه. وقتی میاره ترست رو می‌ندازه تو جونت دیگه ترسش از بین میره.
آدمای الکی از الکی بودن نمی ترسن. ممکنه بدت بیاد که الکی هستی ولی دیگه نمی ترسی.

آدم از چیزی که هنوز سرش نیومده می ترسه. چیزی که خیلی نزدیکه. ولی وقتی رسید دیگه ترس نداره.
حالا که فکر می کنم می بینم شاید زیادی فکر کردم. شاید اگر راه می افتادم ترسم هم می ریخت.

 می ترسم همه ی عمر اشتباهی ترسیده باشم. می ترسم از چیزایی ترسیده باشم که اصلا ترس نداشتن. از اون طرف چیرای ترسناک رو فراموش کردم.
می ترسم اشتباهی بترسم و دوباره همه ش بیاد سراغم.

به نظرم دیگه نباید از چیزی ترسید. چون بترسی سرت میاد. دیگه می خوام تصمیم بگیرم از هیچ چیزی نترسم. نترسم که سرم نیاد. 
ولی می ترسم بازم ترس بیاد سراغم. بازم یه چیزی سرم بیاره.

دیگه از هیچ چیز نمی ترسم. جز خود ترس.

--------------------------------------------------------
پ.ن. دیروز سر کلاس انشا برای بچه ها این نوشته سروش صحت را خواندم
بعد درباره شخصی نویسی کمی حرف زدیم و قرار شد هرکسی درباره ترس هایش یک مطلب شخصی بنویسد.  گفتم مهم نیست که واقعی باشد یا خیالی یا ترکیبی از هر دو. تمرین نوشته ای بود که مخاطب با آن همذات پنداری کند خودم هم نشستم و همزمان با بچه ها نوشتم. این نوشته یکی از کلاس هاست.

پ.ن.۲. در حال و هوای مولانا و بهرنگی و روزولت!

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

حاجی دیوانه ام

این غزل مولانا را عمیقن دوست دارم ــ و بی تاثیر از این نیست که طواف برایم همیشه مساله ی عجیب و جالبی بوده ــ طواف. باید بچرخی. حرفی لازم نیست. ذکری نیاز ندارد. هیچ. فقط بچرخ. فقط بگرد. فقط در این دایره سرگردان باش.
این غزل را عمیقن دوست دارم. اینکه با مساله ای مانند طواف چقدر می تواند خلاق و هنرمندانه برخورد کند و چه جوانب بی نهایتی را در مساله ی مکرری مثل طواف ببیند.

الان تلوزیون داشت تعویض پرده ی کعبه را نشان  می داد. یک عده ای هم طواف می کردند. یاد این غزل افتادم.ما که از دین داری دیگر چیزی برایمان نمانده ولی دلم می خواست آن دور و برها باشم 

کعبه جان‌ها تویی گرد تو آرم طواف
جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف
پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این
چون فلکم روز و شب، پیشه و کارم طواف
بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست
پیش بت من سجود، گرد نگارم طواف
رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار
برد عرب رخت من برد قرارم طواف
تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توام کی بگذارم طواف
چونک برآرم سجود باز رهم از وجود
کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف
حاجی عاقل طواف چند کند؟ هفت هفت
حاجی دیوانه‌ام من نشمارم طواف
گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران
گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف
گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست
گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف
عشق مرا می‌ستود کو همه شب همچو ماه
بر سر و رو می‌کند گرد غبارم طواف
همچو فلک می‌کند بر سر خاکم سجود
همچو قدح می‌کند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید
طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف
چار طبیعت چو چار گردن حمال دان
همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف
هست اثرهای یار در دمن این دیار
ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف
عاشق مات ویم تا ببرد رخت من
ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف
سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان
نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشک ما تیر قضا می‌رسد
تا نکنی بی‌سپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد
تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف
بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب
تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

در باب حسن تعلیل و توجیه


سابق بر این خیالم بود که این بیت سعدی که می‌گه:

تو به سیمای شخص می‌نگری
مــا در آثـار صـــنع حیـرانیــم

بهترین و سنگین ترین دلیل تراشی موجود در ادبیات فارسی است که من می شناسم.
ولی اخیرا دریافتم که بیت حافظ از او هم بالاتر است

مــرا به کار جهــان هــرگز التفــات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

به هر حال.