‏نمایش پست‌ها با برچسب پرسش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پرسش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

آه که سودی نکرد، خوانش ِ بسیار ِ من


 نمی دانم چه کسی گفته است: هرچقدر بیشتر خواندم (یا بیشتر فهمیدم) ایمانم کمتر شد.

حکایت من هم کم و بیش همین است. و حالا این روز ها و هفته ها دچار این سوالم که آیا باز هم بخوانم؟

پر شده ام از سوال هایی که از خواندن ها و فکر کردن های مکرر به وجود آمده و در وضعیتی کاملا معلق قرارم داده. به همه چیز مشکوکم و یقینیاتم از انگشتان دست فراتر نمی رود.

حالا مانده ام که باز هم بخوانم برای یافتن جواب ها یا دیگر رها کنم. از یک طرف می بینم که هرچه خوانده ام معلق تر و مشکوک تر شده ام و بعد فکر می کنم که خوب ، دیگر نخوانم تا اوضاع معلق‌تر نشود.
و بعد می بینم که این تعلیق خود امر مطلوبی نیست که همین‌طور بخواهم نگه‌ش دارم. 
و وقتی فکر می کنم که چطور از این تعلیق در بیایم جز به خواندن و فکر کردن و گفت‌وگو چیزی به ذهنم نمی آید.

نمی دانم که باید باز خواند و خواند
 یا باید چشم پوشید و در خاک کرد. شاید این تو مدان ِ میهنگی باشد!

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

زبان ِ شعر در نثر صوفیه


ای دهر ِ دهّار! کجاست شهقۀ شبلی؟
کجاست زعقۀ حُصری؟

ای عصر ِعالم! کجاسـت تـرنّم ابوالحسـن نـوری؟
کجاست آوه ابوحمزۀ صوفی؟

ای ظلّ ِ سماوات! کجاست دور سـمنون و عشـق ذوالنـون و تـأوّه سـمنون و فریـاد بهلول؟

ای فرش ِ زمـين! کجاسـت تمکـين جنیـد و سـماع رویـم؟

ای زلال ِ اخضـر! کجاسـت نغمـات سـبوحی و تصفیق ابوعمرو زجاجی و رقص ابوالحسين سيروانی؟

ای ضیاء ِ خورشید! کجاست دم ِ کتانی و شور نصـرآبادی؟

ای برج ِ کیوان! کجاست سلطنت ِ توحید ابویزید ِ بسطامی؟

ای هلال ِ آسمان! کجاست آشـوب ِ واسـطی و ظرافـت ِ یوسف حسين رازی؟

ای قطرات ِ مزن هوا! کجاست زفرات ابومزاحم شيرازی؟
کجاست رنگ ِ تلوین ِجعفر حذا؟

ای رنگ ِ زُحل! ای شرم ِ زهره! ای حرف ِ خِرَد! کجاست خون افشاندن ِحسين منصور در "أناالحق"؟
کجاست خرامیدن آن عالم غریب با قید عجیب در مقتلگاه میان دوستان و دشمنان؟

ای زمان و مکان! تو چـرا بی جمال شیخ ابوعبداللّه خفیف می‌باشی؟

صد هزار روان مقدس در قربانگاه عشق فدای آن نوادر عصر تجلـی و سیاح بیابان تدلى و مرغ وکر "سدرة المنتهی"، و بلبل شاخ طـوبی، احمـد هاشـمی- صـلوات اللّـه علیـه- بـاد.

جمله کشتگان ِمشهد محبت آن مهتراند، از "انّکَ میّتٌ و انهم میّتون" حرف آن دفتراند.
هـلال جمـال از آسـمان وصال او یابند و بر روی جهان آرای او تشنگان محبت باران وصلت خواهند.

----------------------------
پ.ن. شعر ِ مطلق است بی هیچ کم و کاستی

پ.ن.۲ از شرح شطحیات شیخ روزبهان بقلی که نخستین بار اسمش را و قسمت کوتاهی از همین عبارات را در کتاب موسیقی ِ شعرِ استاد خواندم.
پ.ن.۳ تکان می دهد. می تکاند آدمی را

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

احساس این که وقت را تلف می کنم همیشه آزارم می دهد.
البته این آزار هیچ وقت جلوی آن اتلاف را نگرفته.
و این آزار همیشگی ناشی از بی حاصلی همیشگی است.
اتلاف وقت و زمان سوزی تعریفش چیست؟
به نظرم همان که حافظ گفت: بی حاصلی و بی خبری
زمان که نمی ایستد. مدام می گذرد. گذار زمان ذهنم را آشفته می کند. جشن تولد ها عذابم می دهد.
به یکی گفتند چند سال داری گفت می دانم پنجاه سال ندارم.
فکر کردن به اینکه چه عمری را دیگر ندارم آشوبم می کند و در قبالش چیزی هم نیست که این را به آن در کنم.
شاید وعده ی خلد برین و بهشت عدن ابد در برابر این نیاز به ناگذرایی زمان باشد.
به گمانم مفهوم جاودانگی و خلود - چنان که در تصور ماست - بی نهایت طولانی نیست. بل بی زمانی است.
یعنی در بهشت چیزی بر تو نمی گذرد. زمان طولانی آدم را ملول می کند.
بی زمانی شاید همچنان نباشد.

اما گذرندگی عمر همه اش هم مزخرف نیست. اصلا دنیا یعنی گذرا. قوام دنیا به گذارش است.
این که این احوالات مزخرف هم روزی می گذرد. این که چون سرامد دولت شب های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم

همین حالا کشف کردم که این گذران بودن هم یکی از آن خودشکن هاست. گذرنده بودن زمان خود امر ثابتی است. گذرانی زمان هیچ وقت نمی گذرد. که مطلب بی فایده و احمقانه ای است.
این نوشتن هم خود راه دیگری است بر آن اتلاف وقت. و ننوشتن هم.
 اتلاف وقت بالاخره چه معنایی دارد؟
وقت همیشه می گذرد. چه کاری کنی چه بی کار باشی.
ولی شاید ماندگار کردن لحظه معنای مقابل تلف کردنش باشد.
لذتی که می ماند یا کاری که اثرش را قدری بیشتر از لحظه های گذرنده می توان دید.
نمی دانم. همان لذت هم بعد چندی می گذرد.
آن بناهای آباد هم روزی خراب می شود و از گردش چرخ و باد و باران گزند می بیند.

وقت تلف شد و این هم ناتمام

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

این زمان سر به ره آرم، چه حکایت باشد؟


معلمی شغل انبیاست؟
گمان نمی کنم.

تا آنجا که می دانم پیامبر ما و موسای کلیم هر دو چوپان بودند.
آدم ابوالبشر که به احتمال، معطل بود. عیسای مسیح نجار. ابراهیم خلیل هم ملاک.

در روایات اسلامی -اسرائیلی دیده ام که می گفتند نوح کوزه‌گر بود. و اصلا اسمش نوح نبود. یک بار بعد از اصرارش بر ارسال عذاب، فرشته ای آمد و همه ی کوزه هایش را خرید و جلوی رویش همه را شکست. نوح گفت چه می کنی؟
گفت: مال من است؛ می شکنم. تو چرا رنجوری؟
گفت مشکن که مرا با این آفریدگان دستم، مهری است.
گفت تو را با کوزه ی گلین، مهر است و خدای را با آفریدگان خود چیزی در میان نیست؟
این را که گفت بسیار گریست و نوحه کرد که نامش شد نوح.

بگذریم.  باز پراکندگی شد و به حاشیه رفتم.
سوال این بود: معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.
حتی گمان نکنم سوال اصلی این باشد.

گاهی به این فکر می کنم که معلمی واقعا چیست؟
نه اینکه همیشه هم در فلسفه و حقیقتش اندیشه کنم. در حواشی می روم و در تجربیات می چرخم.
آن مقداری که تا امروزش مدام بوده مستی ِ سر ِ کلاس است. اغلب سر کلاس زود تر از کار ِ من وقت تمام می شود. خیلی خسته می شوم ولی شهوت کلاس رفتن را همراه دارم. بیشتری ها به موضوعش هم ربط مستقیم ندارد.

البته ترجیح ادبیات همیشه با من است. چند هفته است فکر کلاس دینی به سرم زده. چند بار مطرح کردم. ولی هیچ کس حاضر نیست دین و ایمان بچه هایش را بسپرد به من. باری من که دین و ایمانشان را نخواستم. کلاس را خواستم.

کلاس هر چه انسانی تر صفایش برای من بیشتر. نه اینکه کلاس را به پراکندگی بگذرانم. ولی به آن خط کشی کلاس  هندسه هم علاقه ای ندارم. به آن جزمیت ریاضی میلی نیست.

کلاس باید قدری انسانی باشد که بشود حول مطلب حرف زد. حاشیه رفت. حرف هایی که در هیچ طرح درسی قرار نیست بچه ها بشنوند. حکایت هایی که در کتاب های تالیفی نمی آیند. تفاسیری که در قرائت رسمی حضور ندارند.
همیشه فکر می کنم رسالت من در کلاس این است که بچه ها را از شکل مصوب و قرائت رسمی و همه جایی خارج کنم. حرف های نشنیده را بهشان بگویم  و الخ.  خلاصه از راه ببرشمان. از خط بیرونشان کنم.

معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.

ابوسعید را گفتند: یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتاده است؛ مست و خراب
گفت به حمدالله که بر راه افتاده و از راه نیافتاده.
نمی دانم انبیا و اولیا آدم ها را به راه می آوردند یا از خط بیرون می بردند.
شاید از این راه می بیرون می کنند و به آن راه می برند. چه می دانم؟
باز می رود سر  بحث صراط مستقیم و سبل نجات و دیگران. البته کسی امضا نداده که قرائت رسمی سبیل نجات است و صراط مستقیم. من هم از همینش خوشحالم.

برای من معلمی نوعی راه‌زنی است. به هر دو معنای حافظانه اش. مطربی و قطع طریق.
می گویمشان که به راه خود بروید پرده ی خود را بنوازید. این راه رسمی و همگانی راه به جایی نمی برد

معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.


۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

علمای اسلام به داد اسلام برسید


من موندم این علماء و مراجع ما چی هستن؟
یعنی واقعن موندم ها!
یک سال کشتن و زدن و حبس کردن هیچی به هیچی
بگی صدا از کسی در اومد، در نیومد
بعد یه سال، نذاشتن سید حسن حرف بزنه تو مرقد پدربزرگش همه صداشون در اومد که وااسلاما... وا فلانا و از این حرفا
یه هفته بعدش ریختن خونه ی دو تا مرجع زدن و آوردن پایین و فحش و فضیحت گفتن فیلمش همه جا پهن شده
چهل و هشت ساعت گذشته هنو هیچی به هیچی
به قول قائلش این عروسی تو همون کوچه نمی مونه. سراغ شما هم میاد.
یه قصه ای از مهندس بازرگان هست اگه تعریف کنم احتمالن توهین میشه به مقام مراجع عظام و نظام
علی ای حال که واقعن موندم تو کارشون
روحت شاد آقای منتظری
که مرد بودی
که مردونگی کردی
باغت آباد آ شِخ حسینلی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

شتر ِ مست


مهار ِ این شتر ِ مست را که می گیرد ؟

کنون که مرتعی این گونه خوش چرا دیده ست

به سایه سار ِ خوش ِ بید و بادِ جوباران

دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست .

به آب ِ برکه ی ِ تلخابِ شور و کورِ کویر

و آفتاب ِگدازان ِدشت های هرگز

دوباره باز نگردد که آن حریم شکست .

دگر به بار و خارِ شتر نخواهد ساخت

نه ساربان و نه صاحب شناسد این بد مست

نگاه کن دهانش جه گونه کف کرده ست .

مهار این شتر ِمست را که می گیرد ؟

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

بی عنوان

.
من در زندگیم دانشجو های موفق زیادی دیده ام که تقلب می کنند و
دانشجو های ناموفقی که تقلب نمی کنند و مانده ام که کدام ها موفق تر اند
.