‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

تاملات محرمیه


ابن زبیر بر عبدالله بن عباس سخت گرفت تا با وی بیعت کند لیکن او زیر بار نرفت و خبر به یزید بن معاویه رسید که عبدالله بن عباس زیر بار ابن زبیر نرفته است و از این خبر شادمان گشت و به ابن عباس نوشت:
خبر یافته‌ام که ابن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا با طاعت او درآیی و آنگاه پشتیبان باطل و شریک گناه باشی لیکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیده‌ای چه با ما وفادار مانده و در آنچه خدا از حق ما به تو شناسانده است او را فرمان برده‌ای، پس خدا تو خویشاوند را پاداش نیک دهد، بهترین پاداشی که بخویشان حقشناس می‌دهد، و من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو نیکی کنم و بنیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من شایسته بزرگواری و فرمانبری و نزدیکیت به پیامبر خدا باشد، شتاب ورزم، پس خدایت رحمت کند، خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف می‌رسند و این ملحد با زبان و گفتار فریبنده خود آنان را می‌فریبد مراقب باش و ایشان را از حسن عقیده خود در اطاعت رها نکردن بیعت من آگاه ساز چه ایشان فرمان تو را بهتر می‌برند و از تو شنوایی بیشتری دارند تا این بی بند و بار ملحد و السلام.

پس عبدالله بن عباس به او نوشت:
"از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه، اما بعد؛

 نامه‌ات درباره فراخواندن پسر زبیر مرا بخویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی بیعت کنم، بمن رسید. و اگر هم آنچه شنیده‌ای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه دوستی با تو را، لیکن خدا است که نیت مرا می‌داند. و گمان کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد، بجانم سوگند از حق ما که در دست داری جز اندکی بما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که مردم را بیاریت وادار نمایم و از همراهی با ابن زبیر بازدارم، هرگز، شادمانی و خوشحالی مباد ترا، با اینکه حسین بن علی را تو کشته‌ای! خاک بدهانت ای خاک بر سر، راستی از کم خردی و بی‌فکری تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد، و درخور سرزنشی و هلاک سزای تو است. 
ای بی‌پدر، گمان مبر، کشتنت حسین و جوانان بنی عبد المطلب، چراغهای تاریکی و ستارگان راهنما را از یاد برده‌ام، لشکرهای تو آنان را آغشته بخاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی زمین انداختند، بادها بر ایشان می‌وزید و گرگها ایشان را دست بدست می‌گرفتند، و گفتارها بنوبت بر آن بدنها هجوم می‌آوردند ، تا خدا برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در خون ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را کفن کردند.

ای یزید، بخدا قسم بواسطه من و آنان عزت یافته و در مقامی که داری جای‌گزین شده‌ای. من هر چه را فراموش کنم، اما از یاد نخواهم برد که بی‌پدر بدکار بدکارزاده بیگانه پست پدر و پست مادر را بر ایشان مسلط کردی همانکه پدرت از بستن او بخود جز ننگ و رسوایی و خواری دنیا و آخرت و مرگ و زندگی چیزی بدست نیاورد. 
پیامبر خدا گفته است: الولد للفراش و للعاهر الحجر،" فرزند برای بستر است، و زناکار را سنگ باید." پس او را به پدرش ملحق کن، چنانکه فرزند حلال زاده پارسای پاک دامن بدو ملحق می‌شود. پدرت بنادانی سنت را از میان برد و بدعتها و تازه‌های گمراه‌کننده را عمدا زنده کرد. 
 من هر چه را از یاد ببرم، فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا بحرم خدا طرد کردی آنگاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافل‌گیر او را بکشند، پس او را از حرم خدا به کوفه راندی و ترسان و نگران از مکه بیرون رفت با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود در بطحا، و اگر در مکه اقامت می‌گزید و جنگ در آن را روا می‌شمرد، از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می‌شد، لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت پیامبر خدا را حلال شمارد و بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی هنگامی که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند، و آنچه را پسر زبیر نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد، و چنان گمان می‌برم که تو خود حلال شمارنده‌ای بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده (کعبه) و ضامن آنی، تویی که پیوسته با زنان خواننده و نوازنده می‌گذرانی، پس چون (حسین بن علی) بدعقیدگی تو را دید رهسپار عراق شد بی‌آنکه بخواهد با تو نبرد کند و امر خدا فرمانی انجام یافته بود . 
سپس تویی که به پسر مرجانه نوشتی تا با سپاهیان سر راه بر حسین بگیرد و او را دستور دادی که در کار وی شتاب ورزد و امروز و فردا نکند و اصرار ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبد المطلب، اهل بیتی را که خدا پلیدی را از ایشان بدور داشته و آنان را بسی پاکیزه کرده است، بکشد، مائیم آن اهل بیت، نه مانند پدران بدخوی جفاکار سختگیر نامهربانت. 
 سپس حسین بن علی به او پیشنهاد سازش کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمیِ یاران و برانداختن خاندان او را غنیمت شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتند چنانکه خانواده‌ای [از] ترکان و کافران بکشند.

 چیزی نزد من عجبتر از آن نیست که خواستار دوستی و یاری منی و تو خود پسران پدرم را کشته‌ای و خون من است که از شمشیر تو می‌چکد و خون تو یکی از خواسته‌های من است (یکی از کشندگان خویشان منی) پس اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهی من نخواهی رهید و اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش از ما پیمبران و پیمبرزادگان بشهادت رسیده‌اند و وعده‌گاه خداست و در یاری ستمدیدگان و انتقام کشیدن از ستمکاران او خود کفایت است، پس شگفت مدار که امروز بر ما ظفر یافته‌ای، بخدا قسم روزی هم ما بر تو پیروز می‌شویم. 
اما آنچه از وفاداری و حقشناسی من گفتی، اگر هم چنان باشد بخدا قسم با پدرت بیعت کردم با اینکه می‌دانستم [که پسر عموهای من] و همه پسران پدرم برای این امر از تو شایسته‌ترند، لیکن شما گروه قریش بر ما فزونی و برتری جستید و سلطنت ما را از ما ربوده بخود اختصاص دادید، و دست ما را از حق ما کوتاه کردید، هلاک بر کسی که در ستم کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بدست گرفت، پس هلاک باد اینان را چنانکه ثمود و قوم لوط و اصحاب مدین و تکذیب کنندگان پیمبران هلاک شدند . 

 هان، عجبتر از همه عجبها، و تا زنده باشی روزگار تو را بشگفت آورد، آن است که دختران عبدالمطلب و پسران صغیری از نسل او را چون اسیران جلب شده نزد خود به شام بردی تا بمردم نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما فرمانروا گشته‌ای. 
بجانم سوگند که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بوده‌ای، اما امیدوارم که زخم‌زبانم و شکستن و بستنم بر تو گران آید، این شادمانی تو را نپاید و پس از آنکه عترت پیامبر خدا را کشتی، خدایت جز اندکی مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و نکوهیده و گنهکار از دنیا بیرون برد، پس ای بی‌پدر زندگی کن، بخدا سوگند آنچه کرده‌ای تو را نزد خدا هلاک ساخت. 
و سلام بر کسی که فرمان خدا را ببرد".

ترجمه تاریخ یعقوبی - جلد دوم - صص ۱۸۶ - ۱۸۹

۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه

قال: إنه كما ذكرت، ولكنه كَثِير الدعابة

 سخنان عباس بن عبدالمطلب به علی ابن ابی‌طالب در روز شورا
فقال العباس لم أدفعك إلى شي‏ء إلا رجعت إلي مستأخرا بما أكره أشرت عليك عند مرض رسول الله ص أن تسأله عن هذا الأمر فيمن هو فأبيت و أشرت عليك عند وفاته أن تعاجل البيعة فأبيت و قد أشرت عليك حين سماك عمر في الشورى اليوم أن ترفع نفسك عنها و لا تدخل معهم فيها فأبيت. 
فاحفظ عني واحدة كلما عرض عليك القوم الأمر فقل لا إلا أن يولوك و اعلم أن هؤلاء لا يبرحون يدفعونك عن هذا الأمر حتى يقوم لك به غيرك و ايم الله لا تناله إلا بشر لا ينفع معه خير [1],[2]
عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام تو را از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. 
اكنون يك چيز به تو مى‌گويم، بشنو و عمل كن و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه تو را خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره تو را از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت.

[1]: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد اول - خطبه شقشقیه - داستان شورا
[2]: تاریخ طبری جلد پنجم - حوادث سال بیست و سوم - قصه شورا

پ.ن. شرح نهج البلاغه می‌خواندم به این قسمت برخوردم. به نظرم جالب آمد

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

قدر ناشناختگان - شماره اول - عباس زریاب خویی


از تقی زاده تقاضای ملاقات کردم. پذیرفت. در اولین لحظه وقتی به او گفتم اهل خوی هستم، پرسید تو آقای عباس  (زریاب) خویی را می‏شناسی؟
گفتم چطور نشناسم نزدیک به ده سال است که نزدیک‏ترین‏ دوستی را با او دارم.
گفت:«با اینهمه تو نمی‏توانی او را بشناسی. هیچ کس نمی‏تواند. من او را در کتابخانهء مجلس کشف کردم، همانطور که کریستف کلمب امریکا را کشف کرد. اگر من اختیار داشتم‏ ماهی هشت هزار تومان به او می‏دادم که بنشیند کتاب بخواند اگر خواست چیزی بنویسد. اگر نخواست ننویسد.
(اضافه کنم که در آن وقت حداکثر حقوق‏ استادان دانشگاه کمتر از هزار تومان بود).

از خاطرات محمد امین ریاحی

پ.ن. عباس زریاب خویی را بعد از انقلاب از دانشگاه تهران اخراج کردند

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

در باب اهمیت قاعده ی زرین


چون پدر امرؤالقیس شاعر معروف عرب و صاحب معلقه کشته شد او برای گرفتن خون پدرش خواست به قبیله بنی اسد حمله کند.
او از بتی به نام ذوالخلصه که بتی در تباله بود و جملگی عرب آن را بزرگ می داشتند مشورت خواست .
در سه نوبت با سه تیر آمر، ناهی و متربص که پیش روی او بود قرعه انداخت .
. در هر سه بار "النّاهی" آمد و او را از این کار منع کرد
امرؤالقیس از روی خشم تیر ها را شکست و به صورت بت زد و دشنام زشتی به او داد و کفت
اگر پدر تو را کشته بودند مرا از این کار باز نمی داشتی.


به نقل از الاصنام این کلبی. ص۱۴۳
و سیره ی رسول الله ،عباس زریاب


۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

این سرزمین من چه بی دریغ بود


این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟
این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
-----------------------

این شعری است که خسرو گلسرخی در ابتدای دفاعیات خود در (بی)دادگاه خوانده است.

پ.ن: خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مارکسیست بود. او به همراه عده‌ای دیگر از همفکران هم‌نسل خویش به اتهام توطئه برای آسیب رساندن به اعضای خانواده سلطنتی، در سال ۱۳۵۱ دستگیر شدند. گلسرخی ۳۰ ساله و دانشیان با رد طلب بخشش از شاه، در سال ۱۳۵۲ اعدام شدند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

درباره فاجعه ی اقتصادیِ در پیش رو



سابقن می رفتم کلاس عربی، معلمش عراقی بود، عراقی ایرانی، به قول خودش از معاودین سری دوم بود، همون گروهی که صدام به خاطر اصل و نسب ایرانی داشتن از عراق اخراج شون کرده بود، علی ای حال خیلی آدم روشنی بود.

یک بار سر کلاس بحث شد در مورد همین قضایای یک سال اخیر، از مجموعه، چند نفر خیلی سفت و سخت از نظام ولایی و پیشوا و این ها دفاع می کردن که دین و خدا و پیغمبر و از این طیف حرف ها.

این معلم ما گفت بگذارید من یک نکته بهتون بگم. گفت توی عراق، قبل از صدام، عراق به قدری آباد بود که فقط در یک مورد، به ازای هر عراقی یک نخل وجود داشت، یعنی در هیچ حالتی کسی گرسنه نمی موند،
بعد بی توقف و با یک حالت حسرتی گفت: یک دیکتاتور می تونه همچین بلایی به سرِ یه مملکت بیاره

""""""

هر چند که خودش نمی مونه ولی اثرش می مونه

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

مواظب خودتون باشید

به طور کلی توی 5 روز آخر خرداد و علی الخصوص 29 30 و 31 ام خیلی مراقب خودتون باشید.
برای من به لحاظ تاریخی ثابت شده که این ایام، روزهای پر خطری هستند.
غالبن اتفاقات بدی توشون افتاده و خواهد افتاد.
برای مثال چند نمونه ی تاریخی را می نویسم
درگذشت دکتر شریعتی سال 56 یا 57
شهادت مصطفی چمران سال 60
موافقت شاه ایران با پیش نویس قرارداد ترکمانچای
زلزله ی رودبار سال 69
انفجار در حرم امام رضا سال 73
درگیری های مسلحانه مجاهدین خلق در تهران سال 60
قدیم تر ها حتی درگذشت ابوعلی سینا
دور اول انتخابات 84
از این اتفاق ها دیگه
پارسال هم که معرف حضورتون هست
خطبه های آن شحنه ی پیر و کشتار

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

از گذشته ها - 1

گاهی وقت ها که به نوشته های گذشته ی خودم نگاه می کنم باورم نمی شود که این ها را من نوشته ام.
یا بعضی شعرهایی که برایم آشنا نیست را نمی دانم خودم گفته ام و یا از دیگری نوشته ام.
اگر بعضی را قید نکرده بودم که از خودم است هرگز به خاطرم خطور نمی کرد همچو خطی را من کتابت کرده باشم.
اگر در خاطرم بماند سعی می کنم "در ستایش نوشتن" بنویسم. از این که نوشتن یا به نوعی میراث مکتوب چه نعمتی است برای یک ملت، و گروه و در وجه دیگرش برای خود فرد.
فرهنگی که هنوز حتی برای قشر فرهیخته ی ما هم نهادینه نشده است.
و در ذیل آن مطلب "درستایش نوشتن" در باره ی روزنوشت ها هم خواهم گفت و اهمیتش
من در آینده ی نچندان دور این روزنویس کردن را جا خواهم انداخت و شما نتیجه ی آن را خواهید دید. توکل به خدا

از اصل مطلب دور افتادم. می خواهم بعضی از آن نوشته ها را که برایم همین حالا هم جذابیتی دارند و مرور زمان برای شخص خودم بی معنی و بی جایگاهشان نکرده را این جا منتشر کنم و گاهی تلقی امروزم از همان مطلب را حاشیه بیاورم.
نوشته است:

سرنگون باد دروغگو.
واژگون باد پایگاه کفر با نام اسلام
درود بر امام.

هجده تیر 1387

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

شاخص


زمان: سال 36 هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.

خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.

« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »

منبع: تاریخ طبری

پس نوشت : کم نخوانده‌ام و نگفته‌ام از دوران علی، ولی خدا شاهد است وقتی توصیف موقعیت را می‌نوشتم، دلم می‌لرزید از مقایسه‌ی رفتار هزار سال پیش او در دوره‌ی عرب جاهلی و وضعیت امروز ما در قرن بیست و یکم:

زبیر را به لطایف‌الحیل فراری می‌دهد
خودش را می‌کشد تا طلحه را به خود جذب کند
از مرگ او آرزوی مرگ می‌کند
با لشکریانش چند بار دهن به دهن می‌شود به خاطر مدارا با دشمن جنگ‌طلب سلاح به دست
عایشه‌ی محرک همه و باعث اصلی جنگ را با احترام به شهرش می‌فرستد
فراریان را رها می‌کند
اسیران را نمی ‌کشد
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.
.
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.
.
اجازه می‌دهد طرف مقابل کشته‌هایش را دفن کند
اجازه می‌دهد بر کشته‌ها عزاداری کنند
.
.

بعد التحریر: تمام این پست از متن و پس نوشت از حضرت الپر است حفظه الله

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

برای سید حسن



سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

امروز 13 خرداد 89


در چارراه برده فروشان
نخّاس ِ پیر ، فردا
یک خطبه در ستایش آزادی
ایراد می کند

ای روزگار شعبده باز نهان گریز!
یک مشت
آجیل خنده وقت تماشا
در جیب ما بریز.

شعر از استاد دکتر شفیعی کدکنی

پ.ن: شاهکار است این تصویر. اکر بدانی

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

تاریخ که بر باد رود رنج و سرورش

ء ... این ها قضاوت‌های مهم مورخ است، و کسانی که با شور و حرارت اصرار به محکومیت اخلاقی [در مورد افراد مشخص] دارند پاره ای اوقات ناآگاهانه راه گریز بسیاری گروه ها و جامعه ها را فراهم می آورند.

مورخ فرانسوی ، لوفور در تلاش برای بی گناه خواندن انقلاب فرانسه از بابت فجایع و خونریزیهای جنگ های ناپلئون ، آنها را به «دیکتاتوری یک ژنرال که خلق و خوی او نمی توانست راحت به صلح و اعتدال تن در دهد » منسوب می دارد.

آلمان ها امروزه خوشوقت می شوند که قضاوت اخلاقی مورخ به جای آن که اجتماعی را محکوم کند که هیتلر را به وجود آورد به نکوهش اعمال مجرمانه ی فردی او بپردازد.

روس‌ها ، انگلیسیها ، و آمریکاییها بی درنگ به کسی می پیوندند که استالین ، نویل چمبرلین ، یا مک کارتی را سپر بلای اعمال سوء جمعی آنها قرار بدهد و به این ها حمله شخصی بیاورد.
در ضمن داوری ستایش آمیز از افراد نیز درست مانند نکوهش اخلاقی آنان می تواند گمراه کننده و زیان بخش باشد

این جملات را بخوانید و به جای هر نام، یک نام ایرانی قرار دهید. به جای روس ها، انگلیس ها و انقلاب فرانسه هم همین طور.

نتیجه اش کاری است که ما روز و شب برایش تلاش می کنیم. این که جنایات و افتضاحات امروز جامعه را به گردن افرادی بیاندازیم فارق از جامعه ای که بستر رشد آن ها را فراهم کرده. بی توجه به شرایطی که اعمال جمعی مان به وجود آورد تا نتیجه کار به اینجا کشید.

این سخن که تباهی امروز مملکت، حاصل خودکامگی یک نفر یک گروه یا حداکثر یک جریان فکری است بی این که مردم ما هیچ کمکی به شکل گیری این جریان کرده باشند اشتباه محض است. همان اشتباهی که یک قرن است مدام تکرارش می کنیم.

یکی را بت می کنیم از بدی و یکی را صنم از خوبی. آن را می شکنیم و این را قبله میکنیم . همه ی رنج گذشته را نتیجه ی تصلب آن می دانیم و همه ی شادی آینده را در قامت این .

این بار باید جلویش را گرفت. این دور مکرر و کثیف باید روزی شکسته شود.

پ.ن.۱: نقل قول از کتاب تاریخ چیست؟ تالیف ادوارد هالت کار. ترجمه حسن کامشاد. ۱۹۶۱

پ.ن.۲: می خواهم خودم را مقید کنیم مرتب تر بنویسم. ببینم می شود یا نه. توکل به خدا

پ.ن.۳: مرتبت با همین نوشته

پ.ن. آخر : تیتر مصرعی از احسان طبری

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

درباره ی اسراییل


اسرائيل شرّ مطلق و تعامل با آن مطلقاً حرام است

فتوای امام موسی صدر عجل الله فرجه

ما اسرائيل را شرّ مطلق مي دانيم. بدتر از اسرائيل در جهان وجود ندارد. اگر اسرائيل با چپ درگير شود، در کنار چپ خواهيم ايستاد . اگر اسرائيل با راست درگير شود ، در کنار راست خواهيم ايستاد. اگر اسرائيل با شيطان درگير شود، در کنار شيطان خواهيم ايستاد. شعار «اسرائيل شرّ مطلق است» ،به اين معناست . “

امام موسی صدر

کجایی امام؟



۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

مونولوگ

قصش درازه...
هیچی بابا. من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد ،علی فرصت.
آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود.
کریم آق منگل، میشناسیش.
آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری.
تو نمیری، به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم.
آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین.
یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد،
رو تخت نشسته بودیم داشتیم می خوردیم.
اولیو رفتیم بالا به سلامتی رفقا لول لول شدیم.
دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع پاتیل پاتیل شدیم.
سومی رو، اومدیم بریم بالا، آ شیخ خلیل نامرد ساقی شد.
گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا،
گفت به سلامتی میتی. تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم.
این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی ضامن داراومد بیرون.
رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن.
پریدم تو اوتول. اومدم دم کوچه مهران بقل این نرقه فروشیه.
اومدم پایین یه پسره هیکل میزونه، اینجوریه، زد بهم افتادم تو جوب.
گفتم هتته. گفت عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا.
دومیش زد از اولیش قایمتر زد. دست تو جیبم که برم و بیام چشام باز دیدم مریض خونه ام.
حالا ما به همه گفتیم زدیم شومام بگین زده. آره، خوبیت نداره، واردین که...

یه مونولوگ وسطهای فیلم قیصر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

باغت آباد آقای حق شناس

به نام ِ خدا

جناب ِ ابو یحیا!
حضرت ِ عزراییل!
فرشته ی ِ مقرب ِ مرگ!
با عرض سلام؛

بدون مقدمه می خواهم مطلبی را برای تان شرح دهم.
شاید قدری تلخ باشد؛ اما حقیقت است
یک نکته ای وجود دارد در مورد شخص شما
که با همه ی دنیا تفاوت دارد.

آن این که هرکسی از هر نوعی
آدمی زاد ، فرشته، جن، پری رو
از هرچه که خوشش می آید
می خواهد برود به سمتش
در آغوش بگیردش
و از این دست
کارها


لکن در مورد ِ جناب ِ شما
این مطلب نباید این طور باشد.

عزیز جان!
علی الظاهر که شما فرد ِ فرهیخته و با سلیقه ای هستید
الحق که هستید
طبعتان هم که به لطف خدا سلیم است
و به قول قایل در کتاب ِ تحفه ی هندی
"چه، طباع را به ابواب ِ محاسن، التفاتی تمام باشد و هر آینه آن را جویان باشند"

اما وظیفه و شغل شما طوری ایجاب می کند
که دوری کنید از آن ها که دوستشان دارید
از آن ها که نیکشان می پندارید
بنده اعلام می کنم
که این نوع ِ عملکرد ِ شما
موجب ِ رنجش ِ خاطر ِ اهل ِ فضل است

مدام به فکر خودتان نباشید
کمی هم به حال دیگران نظر اندازید
قدری هم به احوال ما نگاه کنید
ارزشش را ندارد
به خاطر ِ چند لحظه در آغوش گرفتن محبوبی
امتی را، بلکه ملتی را عمری حسرت زده و لب گزان بگذارید

این همه افراد ِ غیر هست روی خاک ِ این سرزمین
بروید سراغ ِ دیگران

قدری خود دار باشید عزیزجان
فردا روز
شما هم در قبال کارهایتان مسئولید
کاری نکنید که موجب بدنامی و تردامنی باشد

با درود
والسلام علی من اتبع الهدی

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

آن علی این علی

حضرت علی علیه السلام در نامه ش به مالک اشتر می فرمایند که:

"فاملک هواک و شحّ بنفسک عمّا لا يحلّ لک فانّ الشّحّ بالنّفس الانصاف منها فيما احببت و کرهت"
هوای نفست رو جلوش رو بگیر. و جلودار .. .در حقیقت.. عملت باش. الشّحّ بالنّفس یعنی این که الانصاف منها فيما احببت و کرهت. انصاف رو مراعات کنی برای اونی که دوست داری و اونی که دشمن می داری. انصاف رو مراعات کنی.

" و اشعر قلبک الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم"

با تمام وجودت به مردم عشق بورز، مهر بورز، و از مردم دفاع کن.

" و لا تکوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم اکلهم‏"

برای مردم مثل یک حیوان وحشی نباش که به جونشون بیفتی و لت و پارشون بکنی. "فانهم صنفان" این مردم دو دسته اند.

"إمّا أخٌ لک فی الدّین، و إما نظیرٌ لک فی الخلق"
یا برادر دینی تو اند، یا در خلقت با تو برابرند.

" يفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و تؤتي علي ايديهم في العمد و الخطا"

گرفتار می شن، مشکل دارن، خطا می کنند. عمداً و با سهواً.

"فاعطهم من عفوك و صفحك"

بگذر از اینها. با رحمت و گذشت با اینها برخورد کن. اینها مردمن. باید با گذشت با مردم برخورد کرد. سهواً و عمداً اگر اشتباه بکنن.

در آخر می آد می گه " وقد استکفاک امرهم ، و ابتلاک بهم"
تو رو داریم به اینها امتحان می کنیم.

" و لا تندمن علي عفو ، و لا تبجحن بعقوبه و لا تسرعن الي بادره وجدت منها مندوحه ، و لا تقولن : اني مؤمرٌ آمرُ فأطاع"
وقتی می تونی گذشت کنی، گذشت کن. وقتی می تونی مداخله ی تند نکنی، تحریک نکنی، نزنی، نزن.
نگو من همینم امر می کنم دیگران باید اطاعت کنن.

و لا تقولن : اني مؤمرٌ آمرُ فأطاع. من امر می کنم هر کی صداش در بیاد پدرش رو در می آرم.

این مردمه! با مردم باید مثل مردم برخورد کرد. مثل انسان برخورد کرد، و با انسانیت.

اگر ما راه علی رو بریم، حرف علی رو گوش کنیم، منصفانه به همه گوش کنیم، و مثل یک انسان با دوست و دشمن خودمون هم منصفانه برخورد کنیم، قطع و یقین تمام قائله ها می خوابه. تمام مشکلات حذف می شه.
ولی وقتی در یک جامعه یی یکی رو بگیریم، فقط یک صدا رو بلند کنیم و اجازه ندیم دیگران حرف بزنن و هر کی حرف زد انگ بهش بچسبونیم، اون وقت معلومه چه اتفاقی می افته. حالا هر چقدر هم فریاد بزنیم که اصلاحش بکنیم، اصلاح نمی شه. انصاف رو باید مراعات کنیم. صدا و سیما باید انصاف رو مراعات بکنه. سیستم های نظامی و امنیتی باید انصاف رو مراعات بکنن. ما حق نداریم خلاف قانون... خلاف قانون با انسانها برخورد بکنیم.

مسعود پزشکیان - مجلس
هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
رحمت الله علیه

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

همین جوری

ما چه تصور از جوان های خودمون داریم؟
ما چه تصوری از دانشگاه های خودمون داریم؟
از نسل های گوناگون داریم؟
آیا اون ها رو پاک می دانیم؟
آیا اون ها رو قابل اعتماد می دانیم؟
مگر نه این ها بچه های همون پدرانی هستند که انقلاب به اون ها اعتماد کرد
و اون معجزه رو در دهه ی اول انقلاب آفریدند؟
این ها همون هان...

این اعتماد همه ی مشکلات رو از بین خواهد برد
ما خواهیم دید که جوانان یار ملت ما ، یار آینده ی کشور
و بزرگترین افرادی هستند که می تونن به پیشرفت کشور کمک کنن

به تصاویری که از قبل از انقلاب و در سال منجر به پیروزی انقلاب نشون می ده
شما قیافه ی جوان ها رو نگاه کنین.
پوشش شون رو نگاه کنین. آرا شون رو نگاه کنین
خواهید دید که جوانان اون روز اند. مطابق شرایط لباس پوشیدند
این جوان ها همون جوانهایی هستند که فردایش که دفاع مقدس پیش اومد جبهه ها رو پر کردند.
نظام به این ها اعتماد کرد.
امروز هم همانه.
چقدر ما به جوان ها اعتماد داریم؟
چقدر حق اون ها رو می شناسیم؟
چقدر به پاکی اون ها اعتقاد داریم؟
این رمز و راز - به نظر من - عظمت ماست

میرحسین موسوی - بهار 88 - مشهد

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

محرم - 2


بند ها
از پای جان ها
دست افشان
بگسستند

سرمست از شادی
قفس ها بشکستند
وز قید تن رستند

زین لا مکان
با رخش جان
تاختند

وز پای جان
زنجیرکان را انداختند

29 آذر

---------------------------------------------------------
پ.ن. بد جوری حالم بده. خیلی بد. نتونستم برم قم. خیلی حالم بده. خیلی. خیلی. ای دریغ

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

جمله ی تاریخی میرحسین


خاتمی با رفتن‌اش کاری اخلاقی کرد ولی آمدن من کاری غیراخلاقی نبود،

و در آینده این را درک خواهید کرد


اسفند 87

این را بعد ها تاریخ تکرار خواهد کرد