۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

پاسخ

هیچ میدانی چرا چون موج
درگریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

- زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک

آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

امتحان فردا رو که بدم یه ذره دست و بالم باز میشه
میام می نویسم

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

دیر رسیدم



آدم هایی هستند در زندگی من، که مدام باعث می شوند احساس کنم دیر رسیدم
این آدم ها غالبن پیش از تولد من ، یا دوران بلوغ ذهتی من مرده اند، یا کشته شده اند، یا غایب

مدام این حسرت و افسوس را به من تحمیل می کنند که چرا نشد درکشان کنم، ببینمشان، یا حداقل در هوایشان نفس بکشم. اینکه چرا اینقدر دیر رسیدم

و البته گروهی هم بودند - و احتمالن هستند - که پس از دوران بلوغ دهنی ام این حسرت را بر من نهاده اند این ها همین که گذشتند و دیگران سخن درباره شان گفتند و من یکباره افسوس مکرری را در خود یافتم که این بار هم دیر رسیدم

آخرین این گروه هدی صابر است
من هدی صابر را ندیده ام. اما اسمش را در این دو سال زیاد شنیده ام
مرگ شهادت گونش مرا آزرد، و بیش از آن شناختن کم و بیش شخصیتش سوزاندم
این که چه چیزی از دست رفت


این شعر دکتر شفیعی کدکنی حکایت من است با هدی صابر

مرثیه

مرگ او
زندگی دوم او بود که گردید آغاز

شیشه ی عطری سربسته
افتاد و شکست

همگان بو بردند
که چه چیزی را دادند از دست


پ.ن. جان هر عزیزی که دارید، آن هایی که عزیز اند را پیش از مرگ تکریم کنید و به دیگران نشان دهید

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

تحیر

دست مرا بگیر خدایا!

دستی که کورمال به هر سوی

در جستجوی توست

وز هیچ مخزن کتب اینجا

یک پنجره به سوی تو نگشود

اوراق هر کتاب

چون برگهای زرد خزانی

در لحظه تلاطم طوفان

تنها

بر دامن تحیرم افزود

دست مرا بگیر ...



استاد شفیعی کدکنی

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

درباره فاجعه ی اقتصادیِ در پیش رو



سابقن می رفتم کلاس عربی، معلمش عراقی بود، عراقی ایرانی، به قول خودش از معاودین سری دوم بود، همون گروهی که صدام به خاطر اصل و نسب ایرانی داشتن از عراق اخراج شون کرده بود، علی ای حال خیلی آدم روشنی بود.

یک بار سر کلاس بحث شد در مورد همین قضایای یک سال اخیر، از مجموعه، چند نفر خیلی سفت و سخت از نظام ولایی و پیشوا و این ها دفاع می کردن که دین و خدا و پیغمبر و از این طیف حرف ها.

این معلم ما گفت بگذارید من یک نکته بهتون بگم. گفت توی عراق، قبل از صدام، عراق به قدری آباد بود که فقط در یک مورد، به ازای هر عراقی یک نخل وجود داشت، یعنی در هیچ حالتی کسی گرسنه نمی موند،
بعد بی توقف و با یک حالت حسرتی گفت: یک دیکتاتور می تونه همچین بلایی به سرِ یه مملکت بیاره

""""""

هر چند که خودش نمی مونه ولی اثرش می مونه

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

ای روز برآ


ای روز برآ که ذره ها رقص کنند
آن کس که ازو چرخ و هوا رقص کنند
جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند
در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

مولانا