۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

بدنامی ِ حیات


طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن کس که خاک شد سرش از آسمان گذشت

بدنامی ِ حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم! بای تو بگویم که چون گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

هایکو های قدیمی

داشتم کاغذ های قدیمی را ورق می زدم. به چند تا مثلا هایکو بر خوردم که روزگاری نوشته بودم. نمی دانم دقیقا مربوط به چه شرایطی است.



۱۰ اسفند ۹۰

مدرسه شلوغ است
و همه نیک اندیشانه
در خیال ِ کار ِ خیر!
***
۱۱ اسفند ۹۰

استاد درس می دهد
و آشفته است
که هیچکس نمی فهمد
***

۱۲ اسفند ۹۰

استاد نامی می برد
و دلی را
خوش می کند


۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

کدام گره از تدبیر خام من بگشاید؟


ای خدا ای بی پناهان را پناه
رهنمای عاشق گم کرده راه
ره نمی دانیم بنما راهمان
نیستیم آگاه کن آگاهمان
ای به هر سوزی تو را ساز دگر
ای به هر رازی تو را راز دگر
نغمه ای در هر خم تاریت هست
نوگلی در هر بن خاریت هست
مرحبا ای مقصد و مقصود
ما مرحبا ای شاهد و مشهود ما




پ.ن. ذکر ایام: یا دلیل المتحیرین
و 
یا نور المستوحشین فی الظلم
و
یا غفار بنورک اهتدینا
و
یا نور یا نور النور یا منور النور یا خالق النور 

۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

یک واژه در لغتنامه شیخ ِکبیر علی‌اکبرخان ِ دهخدا قدس الله نفسه

مدام . [م ُ ] (ع اِ) باران پیوسته . (منتهی الارب ). مطر الدائم . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
|| شراب . (اوبهی ) (غیاث اللغات ). می . (دستورالاخوان ). می انگوری . (منتهی الارب ). خمر. مدامة. (اقرب الموارد) (متن اللغة).مل . نبید. عقار. قهوه . راح . قرقف . باده . صهبا. (یادداشت مؤلف ) 
۞ : 
دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار
دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام .
فرخی .

گرهی را نشانده بودم پیش 
برنهاده به دست جام مدام .
فرخی .

صبوح از دست آن ساقی صبوح است 
مدام از دست آن دلبر مدام است .
منوچهری .

نه دام الا مدام سرخ پر کرده صراحی ها
نه تله بلکه حجره ٔ خوش بساط اوکنده تا پله .
عسجدی .

عارض چو شیر گشت مدام از دو کف بنه 
اندر پیاله کس نکند شیر با مدام .
(مقامات حمیدی ).

از صفای می ولطافت جام 
درهم آمیخت رنگ جام و مدام 
همه جام است و نیست گوئی می 
یا مدام است و نیست گوئی جام .
؟

من بسته ٔ دام تو سرمست مدام تو
آوخ که چه دام است این یارب چه مدام است آن .
خاقانی .

بهر حلی های گوش و گردن بربط
سیم و زر از ساغر و مدام برآید.
خاقانی .

زآن عرب بنهاد نام می مدام 
زآنکه سیری نیست می خور را مدام .
مولوی .

باده شان کم بود گفت او با غلام 
رو سبو پر کن به ما آور مدام .
مولوی .

با محتسبم عیب مگوئید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است .
حافظ.

شرب مدام شد چو میسر مدام به 
می چون حرام گشت به ماه حرام به .
؟.

|| ج ِ مُدامَة. (از دستور الاخوان ). رجوع به مدامة شود. || (ص ) همیشه داشته شده . اسم مفعول است از ادامت . (غیاث اللغات از منتخب اللغات و صراح و کشف اللغات ). رجوع به معنی بعدی شود. || (ق ) همیشه . پیوسته . مداوم . دائم . دائماً. بردوام . همواره . هموار. هماره . لاینقطع. جاوید. جاودان . همیشگی . (از یادداشتهای مؤلف ) : 
ز تابیدن روز تا گاه شام 
یکایک شدندی مبارز مدام .
فردوسی .

بیاور آنکه گواهی دهد ز جام که من 
چهارگوهرم اندر چهارجای مدام .
ابوالعلاء ششتری .

باغ آراسته کز ابر مدام آب خورد
تازه تر باشد هر ساعت و آراسته تر.
فرخی .

مگر که نار کفیده ست چشم دشمن تو
کز او مدام پریشان شده ست دانه ٔ نار.
فرخی .

صبوح از دست آن ساقی صبوح است 
مدام از دست آن دلبر مدام است .
منوچهری .

هر آن باغی که نخلش سر به در بی 
مدامش باغبان خونین جگر بی .
باباطاهر.

آنکه چون جد و پدر در همه حال مدام شاکر و ذاکر باشد بر رب علیم . (تاریخ بیهقی ص 389).
هر کجا باشی تو کام خویشتن یابی مدام 
هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا.
قطران .

همیشه در طلب باغ و راغ و گلشن و قصر
مدام در طلب جوهر و زر و زیور.
ناصرخسرو.

گر همی عاصی نگوید عاصیم 
بی زبان فعلش همی گوید مدام .
ناصرخسرو.

مدام در حق ملکت دعای خاقانی 
قبول باد ز حق بالعشی والاشراق .
خاقانی .

روان حاتم طائی و جان معن یمن 
زکوة خواه سخای مدام او زیبد.
خاقانی .

از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد
هست طلسم وفا مدام شکسته .
خاقانی .

دور باشید از کسی که مدام 
کفر آرد نهفته ایمان فاش .
عطار.

به حکم آنکه یار او را چو جان بود
مدام از شادی او شادمان بود.
نظامی .

ز آن عرب بنهاد نام می مدام 
ز آنکه سیری نیست می خور را مدام .
مولوی .

سرش مدام ز شور شراب عشق خراب 
چومست دایم از آن گرد شور و شر می گشت .
سعدی .

آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق 
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآئی .
سعدی .

مدامش به روی آب چشم از سبل 
دویدی و بوی پیاز از بغل .
سعدی .

آنکس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد.
حافظ.

در بزم عیش یکدو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال مدام را.
حافظ.

خوشا به حال‌ها!


۱ و گروهی بسیار دیده ، بر فراز كوه آمد. و وقتی كه او بنشست ، شاگردانش نزد او حاضر شدند.
۲ آنگاه دهان خود را گشوده ، ایشان را تعلیم داد و گفت :
۳ «خوشا به حال مسكینان در روح ، زیرا ملكوت آسمان از آن ایشان است .
۴ خوشا به حال ماتمیان ، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت .
۵ خوشا به حال حلیمان ، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد.
۶ خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زیرا ایشان سیر خواهندشد.
۷ خوشا به حال رحم كنندگان ، زیرا بر ایشان رحم كرده خواهد شد.
۸ خوشا به حال پاکدلان ، زیرا ایشان خدا را خواهند دید.
۹ خوشا به حال صلح كنندگان ، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد.
۱۰ خوشا به حال زحمت كشان برای عدالت ، زیرا ملكوت آسمان از آن ایشان است .
۱۱ خوشحال باشید هنگامی که شما را فحش گویند و جفا رسانند، و بخاطر مـن هـر سخـن بـدی بر شمـا كاذبانه گویند. 
۱۲ خوش باشید و شادی عظیم نمایید، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است زیرا كه به همینطور بر انبیای قبل از شمـا جفـا می رسانیدند.

۱۳ «شما نمک جهانید! لیكن اگر نمک فاسد گردد، به كدام چیز باز نمكین شود؟ دیگر مصرفی ندارد جز آنكه بیرون افكنده ، پایمال مردم شود.
۱۴ شما نور عالمید. شهری كه بر كوهی بنا شود، نتوان پنهان كرد.
۱۵ و چراغ را نمی افروزند تا آن را زیر پیمانه نهند، بلكه تا بر چراغدان گذارند؛ آنگاه به همه كسانی كه در خانه باشند، روشنایی می بخشد.
۱۶ همچنین بگذارید نور شما بر مردم بتابد تا اعمال نیكوی شما را دیده ، پدر شما را كه در آسمان است تمجید نمایند. 


---------------------------
پ.ن موعظه ی مسیح بر فراز کوه 
انجیل متی باب پنجم - آیات یک تاشانزده

 پ.ن۲. خیلی وقت ها دوست دارم کتاب های مقدس دیگران را بخوانم
 از عهد عتیق و جدید تا اوپانیشادها و تائو و اوستا...