۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

از ابوالعلاء معری


و قال السها للشمس أنت ضئیلة
و قال الدجی للصبح لونک حائل

و طاولت الأرض السماء سفاهة
و فاخرت الشهب الحصا والجنادل

فیا موت زر إن الحیاة ذمیمة
و یا نفس جدی إن دهرک هازل

-------------------------------------
پ.ن.۱: 
اگه یه روزی ستاره ی کم نور سها به خورشید گفت یالا پرنور تر باش
اگه تاریکی شب به صبح گفت خیلی هم درخشنده نیستی و رنگت پریده
اگه زمین از سر حماقت برای آسمون شاخ و شونه کشید
اگه ریگ و کلوخ بیابون به شهاب آسمون فخر فروختن
اون وقت دیگه باید آرزوی مرگ کرد که دیگه این زندگی شرم آوره و ارزش زیستن نداره

پ.ن.۲: در حاشیه ی جلسه رای اعتماد مجلس - سخنرانی قاضی پور در مخالفت با محمد جواد ظریف

پ.ن.۳: ترجمه سرسری و به علی القاعده پر غلط

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

قدر ناشناختگان - شماره اول - عباس زریاب خویی


از تقی زاده تقاضای ملاقات کردم. پذیرفت. در اولین لحظه وقتی به او گفتم اهل خوی هستم، پرسید تو آقای عباس  (زریاب) خویی را می‏شناسی؟
گفتم چطور نشناسم نزدیک به ده سال است که نزدیک‏ترین‏ دوستی را با او دارم.
گفت:«با اینهمه تو نمی‏توانی او را بشناسی. هیچ کس نمی‏تواند. من او را در کتابخانهء مجلس کشف کردم، همانطور که کریستف کلمب امریکا را کشف کرد. اگر من اختیار داشتم‏ ماهی هشت هزار تومان به او می‏دادم که بنشیند کتاب بخواند اگر خواست چیزی بنویسد. اگر نخواست ننویسد.
(اضافه کنم که در آن وقت حداکثر حقوق‏ استادان دانشگاه کمتر از هزار تومان بود).

از خاطرات محمد امین ریاحی

پ.ن. عباس زریاب خویی را بعد از انقلاب از دانشگاه تهران اخراج کردند

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

این زمان سر به ره آرم، چه حکایت باشد؟


معلمی شغل انبیاست؟
گمان نمی کنم.

تا آنجا که می دانم پیامبر ما و موسای کلیم هر دو چوپان بودند.
آدم ابوالبشر که به احتمال، معطل بود. عیسای مسیح نجار. ابراهیم خلیل هم ملاک.

در روایات اسلامی -اسرائیلی دیده ام که می گفتند نوح کوزه‌گر بود. و اصلا اسمش نوح نبود. یک بار بعد از اصرارش بر ارسال عذاب، فرشته ای آمد و همه ی کوزه هایش را خرید و جلوی رویش همه را شکست. نوح گفت چه می کنی؟
گفت: مال من است؛ می شکنم. تو چرا رنجوری؟
گفت مشکن که مرا با این آفریدگان دستم، مهری است.
گفت تو را با کوزه ی گلین، مهر است و خدای را با آفریدگان خود چیزی در میان نیست؟
این را که گفت بسیار گریست و نوحه کرد که نامش شد نوح.

بگذریم.  باز پراکندگی شد و به حاشیه رفتم.
سوال این بود: معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.
حتی گمان نکنم سوال اصلی این باشد.

گاهی به این فکر می کنم که معلمی واقعا چیست؟
نه اینکه همیشه هم در فلسفه و حقیقتش اندیشه کنم. در حواشی می روم و در تجربیات می چرخم.
آن مقداری که تا امروزش مدام بوده مستی ِ سر ِ کلاس است. اغلب سر کلاس زود تر از کار ِ من وقت تمام می شود. خیلی خسته می شوم ولی شهوت کلاس رفتن را همراه دارم. بیشتری ها به موضوعش هم ربط مستقیم ندارد.

البته ترجیح ادبیات همیشه با من است. چند هفته است فکر کلاس دینی به سرم زده. چند بار مطرح کردم. ولی هیچ کس حاضر نیست دین و ایمان بچه هایش را بسپرد به من. باری من که دین و ایمانشان را نخواستم. کلاس را خواستم.

کلاس هر چه انسانی تر صفایش برای من بیشتر. نه اینکه کلاس را به پراکندگی بگذرانم. ولی به آن خط کشی کلاس  هندسه هم علاقه ای ندارم. به آن جزمیت ریاضی میلی نیست.

کلاس باید قدری انسانی باشد که بشود حول مطلب حرف زد. حاشیه رفت. حرف هایی که در هیچ طرح درسی قرار نیست بچه ها بشنوند. حکایت هایی که در کتاب های تالیفی نمی آیند. تفاسیری که در قرائت رسمی حضور ندارند.
همیشه فکر می کنم رسالت من در کلاس این است که بچه ها را از شکل مصوب و قرائت رسمی و همه جایی خارج کنم. حرف های نشنیده را بهشان بگویم  و الخ.  خلاصه از راه ببرشمان. از خط بیرونشان کنم.

معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.

ابوسعید را گفتند: یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتاده است؛ مست و خراب
گفت به حمدالله که بر راه افتاده و از راه نیافتاده.
نمی دانم انبیا و اولیا آدم ها را به راه می آوردند یا از خط بیرون می بردند.
شاید از این راه می بیرون می کنند و به آن راه می برند. چه می دانم؟
باز می رود سر  بحث صراط مستقیم و سبل نجات و دیگران. البته کسی امضا نداده که قرائت رسمی سبیل نجات است و صراط مستقیم. من هم از همینش خوشحالم.

برای من معلمی نوعی راه‌زنی است. به هر دو معنای حافظانه اش. مطربی و قطع طریق.
می گویمشان که به راه خود بروید پرده ی خود را بنوازید. این راه رسمی و همگانی راه به جایی نمی برد

معلمی شغل انبیاست؟
گمان نکنم.


۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

در ساعت پنج حصر

سلام
آقای میرحسین

چند بار نوشتم و پاک کردم. حرف‌های پراکنده و زیادی بود.

ولی گفتم لااقل از شما تشکر کنم.

شما بت بزرگ را برای من شکستید. البته بت بزرگ مملکت منظورم نیست که هیچ وقت بت من نبود. باری آن را هم شکستید.

شبی که در این مملکت کودتا شد و من با چشم خودم حمله به ستاد انتخاباتی شما را دیدم هیچ متغیر نشدم. نیمه‌های شب دوستانی که راضی‌شان کرده بودم بیایند و رای بدهند و به شما رای بدهند زنگ می زدند و با ناراحتی می گفتند: دیدی گفتیم فایده ای ندارد؟ اینجا درست بشو نیست؟ تقلب می کنند. می برند و می دوزند؟

من گفتمشان: مگر شهر هرت است؟ 
اولا که میرحسین گفته پای مردم و رای مردم می‌ایستد.
ثانیا این همه مراجع تقلید و علمای اعلام در این کشورند مگر ساکت می‌مانند؟
حقیقت این که به اولا باور نداشتم ولی ثانیا را با یقین می‌گفتم.
مراجع تقلید (نه همه شان) بت من بودند. تردیدی درباره نیک پنداری و نیک کرداریشان نداشتم.

فردایش که دیدم تسلیم صحنه آرایی نشدید حسابی دلگرم شدم.

بیانیه‌ی بعدی خطاب به مراجع تقلید. با خودم گفتم دیگر کار تمام است. حالا است که مراجع بیایند به میدان و کار یکسره شود.
اما دریغ که نیامدند و مصلحت پرستی کردند. بت‌های من یکی یکی افتادند و شکستند.
لات و هبل و منات که هیچ، ذوالخلصه هم نبودند.

آن ایستادن شما پای حرفتان بت من را شکست و مصلحت پرستان را هم برای من رسوا.

خلاصه اینکه

سرتان سلامت باشد آقای بت شکن



---------------------------------------------

پ.ن.: این نوشته در پاسخ به این دعوت +khabgard I  است

اگر در سالگرد آغاز حبس بی‌محاکمه‌ی میرحسین و رهنورد و کروبی (۲۵ بهمن) هر سه آزاد می‌شدند و قرار بود هر یک از ما امکان چند کلام حرف زدن خصوصی با یکی از آن‌ها را داشته باشیم، من این‌ها را می‌گفتم. کاش شما هم خودتان را در قرار ملاقات با یکی از این سه نفر در عصر روز آزادی تصور کنید و چند کلامی را که به ذهن‌تان می‌رسد، هر چه باشد حتا اگر یک جمله، بنویسید. دو سال حبس بی محاکمه و آزار آنان به خاطر ایستادگی‌شان در دفاع از حقوق من و شما، شاید ارزش این چندخط‌نوشتن را داشته باشد. اگر نوشتید، این پی‌نوشتِ راهنما را هم به آخر آن اضافه کنید تا بقیه هم خبر شوند و بنویسند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

در باب اهمیت قاعده ی زرین


چون پدر امرؤالقیس شاعر معروف عرب و صاحب معلقه کشته شد او برای گرفتن خون پدرش خواست به قبیله بنی اسد حمله کند.
او از بتی به نام ذوالخلصه که بتی در تباله بود و جملگی عرب آن را بزرگ می داشتند مشورت خواست .
در سه نوبت با سه تیر آمر، ناهی و متربص که پیش روی او بود قرعه انداخت .
. در هر سه بار "النّاهی" آمد و او را از این کار منع کرد
امرؤالقیس از روی خشم تیر ها را شکست و به صورت بت زد و دشنام زشتی به او داد و کفت
اگر پدر تو را کشته بودند مرا از این کار باز نمی داشتی.


به نقل از الاصنام این کلبی. ص۱۴۳
و سیره ی رسول الله ،عباس زریاب


۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

در باب ادب، تربیت و رابطه آن با اخلاق


کانت به ما می گوید: زحمت بیهوده ای است با کودکان از وظایف سخن گفتن.

و ارسطو می گوید: گرایش های اخلاقی از اعمالی ناشی می شوند که به آن ها شبیه اند

و امام علی می گوید: اگر صبور نیستی پس نمایش صبر بده تا صبور شوی.

در واقع ما به وسیله ی اخلاق و فضیلت صاحب اخلاق و فضیلت نمی شویم، (چرا که این در خود دور باطلی دارد) بلکه به وسیله
ی آموزش (ادب) صاحب آن ها می شویم.

در حقیقت ادب مقدم بر اخلاق است و فرد مودب، صورت صاحبان فضیلت را دارد اما نه به خاطر نیکی فضیلت ها بلکه به واسطه ی احترام گذاشتن به عرف و عادات

پس آدمی در نهایت ماننده ی کسی می شود که او را تقلید می کند

آندره کنت اسپونویل در کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ می نویسد:

عشق برای بزرگ کردن فرزندان کافی نیست و حتی نمی تواند آن ها را دوست داشتنی و با عاطفه کند. ادب هم کافی نیست و از همین رو هر دو باید باشند.

تمام تربیت خانوادگی به این بسته است : توازن میان فضیلت های کوچک که هنوز اخلاق نیستند و عشق که فضیلت برتر است اما تعلق به اخلاق ندارد.

-----------------------------------
تاملاتی متاثر از
کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ نوشته اندره کنت اسپونویل

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

این سرزمین من چه بی دریغ بود


این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟
این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
-----------------------

این شعری است که خسرو گلسرخی در ابتدای دفاعیات خود در (بی)دادگاه خوانده است.

پ.ن: خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مارکسیست بود. او به همراه عده‌ای دیگر از همفکران هم‌نسل خویش به اتهام توطئه برای آسیب رساندن به اعضای خانواده سلطنتی، در سال ۱۳۵۱ دستگیر شدند. گلسرخی ۳۰ ساله و دانشیان با رد طلب بخشش از شاه، در سال ۱۳۵۲ اعدام شدند.